تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

باور

 

روزی دختری جوان نزد شیوانا آمد و از او كمك خواست تا برای مشكل نازیبایی و زشتی صورتش راه حلی ارائه دهد. شیوانا سری تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن!"

 

دختر جوان لـَختی سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:" ببینید استاد! مشكل من این است كه هر وقت می خواهم كاری انجام دهم به محض اینكه مقابل شخص یا اشخاصی می ایستم بلافاصله نگاه سنگین آنها را روی زشتی های چهره و هیكل خودم حس می كنم و این سنگینی فورا مرا فلج می كند و دیگر نمی توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلی به صحبت هایم ادامه دهم و زشتی بی اعتمادی به خودم به زشتی صورتم اضافه می شود و در نتیجه خود به خود توسط خودم از میدان كنار گذاشته می شوم. آیا جوابی برای سوالم من دارید!"

 

شیوانا مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلی گفت:" جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و این یعنی نگذار نظر آنها به تو برسد!"

 

دختر جوان كمی روی پاسخ شیوانا تامل كرد و آنگاه با نومیدی دوباره سوال خود را به شكلی دیگر تكرار كرد. او گفت: " متاسفانه می بینم شما هم به خاطر زشتی چهره ام مرا جدی نمی گیرید! من چگونه می توانم مانع رسیدن نظر مردم به خودم شوم در حالی كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سایه سنگین نگاه و نظرشان را روی خودم حس می كنم!؟"

 

شیوانا پاسخ داد:" به محض اینكه احساس كردی نظر دیگران به تو نزدیك شده است به سرعت ذهن خودت را از این فكر دور كن و سعی كن بی توجه به جلوه گری های این اندیشه آزاردهنده ، نسبت به آن بی اعتنا باشی و با سرعت خودت را در هنرها و توانایی ها و استعدادهای منحصر به فرد خودت غوطه ور سازی ! یك انسان فوق العاده زیبا هم اگر اجازه دهد نظر دیگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمی تواند حركت و واكنش صحیح را نشان دهد. اهمیت دادن به نظر دیگران باعث می شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زیبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو این است كه از این لایه بیرون بپری و در سطح دیگری از آگاهی پرواز كنی و این امكان پذیر نیست مگر اینكه موضوع اهمیت بخشیدن به نظر دیگران را نزد خودت بسیار ناچیز شماری !"

 

دختر جوان سكوت كرد و دیگر هیچ نگفت. می گویند از آن روز به بعد این دختر بهترین بافنده فرش ابریشم در منطقه شد و تمام خانواده ها برای یاددادن و آموزش هنر بافندگی فرش فرزندان خود را نزد او می فرستادند. جالب این بود كه هیچكس در مورد زشتی آن دختر صحبتی نمی كرد و همه او را به عنوان بافنده زیباترین فرش های ابریشم می شناختند.

 

شیوانا روزی برای شاگردانش این دختر را مثال زد و گفت: " این دختر جوان چون یكبار برای همیشه موضوع زشتی چهره خود را فراموش كرد و دیگر به آن مراجعه نكرد در نتیجه دیگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد دیگر كسی زشتی او را ندید. در واقع اولین كسی كه زشتی های انسان را می بیند و آنها را بزرگ می كند خود اوست و اولین كسی كه انسان ها را به خاطر زشتی هایش سرزنش می كند و مانع از خوب عمل كردن او می شود نیز باز خود شخص می باشد.

 

بافنده زیباترین فرش های ابریشم به جای تمركز روی زیبایی چهره،اكنون روی زیبایی منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتیجه به یكباره نظر مردم برایش بی ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جای بازی خوردن توسط نظر مردم ، به لایه بالاتری از آگاهی جهش كرد. شما هم اگر می خواهید توسط نظر دیگران بدینسو و آنسو كشانده نشوید باید چنین عمل كنید.

 

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 20 شهریور1387 در ساعت 9:32 | + |

 

 

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند.

 

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد!؟"

 

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟"

 

شیوانا با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است.

تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.

این ربطی به دخترك ندارد.

هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.

 

بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.

مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد!

 

دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.

چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند!

به همین سادگی!...

 

 

********************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 27 خرداد1387 در ساعت 0:0 | + |

 

درویشی سوال کرد که یا شیخ ( ابو سعید ابوالخیر ) بندگی چیست ؟

گفت : خدایت آزاد آفرید، آزاد باش.

گفت : سوال در بندگی است ؟!...

گفت : ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو هستی، بنده نشوی!...

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 در ساعت 7:52 | + |

به نام آنكه دوستی آفرید

 

 

با درود و مهر بر همگی دوستان

قبلا از طولانی بودن این مقالت پوزش میطلبم

بی حرف...

 

روزی پسر و دختری جوان نزد شیوانا آمدند

و از او خواستند تا راه حلی برای مشكل عقیده آن دو ارائه دهد.

شیوانا نیم نگاهی به چهره آنها انداخت و از پسر خواست

تا مشكل را در كوتاه ترین جمله ممكن برایش توضیح دهد.

پسر گفت:" من به این دختر علاقه دارم ولی برای ازدواج عجله ای ندارم

و می گویم كه دو زوج باید قبل از ازدواج مدتی كنار هم باشند

تا از خلق و خوی هم سردرآورند و در صورتی كه

همدیگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پیمان زناشویی ببندند...."

شیوانا به میان حرف پسر پرید و گفت:

" گفتم در كوتاه ترین جمله ممكن مشكل خود را برایم توضیح دهید."

اینبار دختر شروع به صحبت كرد و گفت:

" ببینید! استاد! این پسر مدعی است كه مرا دوست دارد

اما برای اثبات عشقش نیاز به زمان دارد و تا این زمان سپری نشده است

او ضروری نمی داند كه با من پیمان زناشویی ببندد..."

شیوانا به میان حرف دختر پرید و گفت:

" وقتی می گویم كوتاه ترین جمله ممكن منظورم دو یا سه كلمه است!

در دو یا سه كلمه بگوئید كه مشكلتان چیست!؟"

پسر گویی عصبانی شده باشد با خشم فریاد زد:" ببین آقا!

من صلاح نمی بینم كه فعلا با این خانم پیمان ابدی ببندم ...."

شیوانا خونسرد و آرام گفت:" در دو یا سه كلمه برایم بگوئید كه مشكلتان چیست!؟"

دختر سرش را پائین انداخت و گفت:

" او می خواهد با من بازی كند و بعد رهایم كند...."

شیوانا بی حوصله سرش را تكان داد و گفت:

كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو یا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چیست!؟ "

پسر كه خشمگین شده بود فریاد زد:

" آدم زیر بار تعهدی می رود كه ارزشش را داشته باشد..."

شیوانا سری تكان داد و گفت:" این كوتاه نبود!"

و دخترك نفس عمیقی كشید و با احتیاط خود را از پسر دور كرد و با صدایی پر طنین گفت:

" او ارزش مرا ندارد!"

شیوانا به علامت نفی سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:

" هنوز هم كوتاه نیست!

من هنوز نفهمیدم مشكل شما چیست!؟"

دخترك سرش را پائین انداخت و شرمزده از شیوانا و پسر همراهش دور شد.

پسر مقابل شیوانا تنها ایستاد و با نگاهی خشمگین به او گفت:

" همه بافته هایم را از هم تافتی!

همه جملاتی كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به یكباره آتش زدی و دود كردی!

من عمری روی مغز این دختر كار كرده بودم و تو با این جمله مسخره ی

"كوتاه ترت همه چیز را خراب كردی! از تو منتفرم..."

شیوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و گفت: منظور شما را نمی فهمم آقا!

كوتاه و ساده بگوئید مشكلتان چیست!؟"

پسربلافاصله ساكت شد و مدتی در نگاه شفاف شیوانا خیره شد

و ناگهان گویی از چیزی ترسیده باشد.

سراسیمه و وحشتزده از مقابل نگاه شیوانا گریخت!

 

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 29 فروردین1387 در ساعت 7:45 | + |

گفت: روزی می رفتم، به کناره ی رودی رسیدم.

کوشکی را دیدم بر کناره ی آب. رفتم و طهارت کردم.

چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد .

 کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال.

 خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک! که رایی ؟»

گفت :چون از دور پدید آمدی، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی .

چون نزدیکتر آمدی، پنداشتم عارفی. پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .

گفتم : چگونه می گویی ؟

گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی،

و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی.

 این بگفت و ناپدید شد. معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا! آتشی در جان من افتاد.

 خویش به سوی دریا انداختم. جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند .

 من نیز در کشتی نشستم. چون روزی چند برآمد، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد .

 یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند .

 اتفاق کردند که گوهر نزد توست.

پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند، و من خموش می بودم.

 چون کار از حد بگذشت گفتم : آفریدگارا! تو دانی.

 هزاران ماهی از دریا سر برآوردند، هر یکی گوهری در دهان.

 یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد .

 اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتادند، و از او عذر خواستند،

 و چنان در چشم مردمان اعتبار شد، و از این سبب نام او * ذوالنون * آمد،

 که عبادت و ریاضت او را نهایتی نبود، تا به حدی که خواهری داشت،

 در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی این آیت می خواند :

و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی....

 

****************************************

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

 

خالق عشق نگه دار شما...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 21 فروردین1387 در ساعت 7:52 | + |

به نام عاشقترین معشوق

 

 روزی زنی نزد شیوانا آمد و به او گفت كه شوهرش با وجودی كه دو فرزند دارد اما از او سیر شده است و به جستجوی همسری دیگر برآمده است. زن گفت هر چه هنر دارد به خرج می دهد و هر چه مكر و كرشمه بلد است را عرضه می كند اما شوهرش مصرانه طالب همسر جدیدی است.

زن از شیوانا كمك خواست تا راهی به او نشان دهد تا شوهرش به او بازگردد.

 

شیوانا گفت :” از امشب به گونه ای با او برخورد كن كه انگار مرد جدیدی است. فرض كن شوهرت عوض شده است و كسی دیگر شده است. رفتارت را بدون اینكه توهین آمیز شود با او تغییر ده و خواسته هایت را به گونه ای جدید به او ابراز كن. در یك كلام همسری متفاوت از آنچه هستی برای شوهرت شو!“

 

زن شگفت زده از این پند شیوانا او را ترك كرد و رفت. چند هفته بعد شوهر آن زن نزد شیوانا آمد و گفت:

” همسرش با وجودی كه دو فرزند از او دارد اما متفاوت شده است و ظاهرا قصد بر هم زدن كانون خانواده را دارد. مرد گفت هر چه خودم را تغییر داده ام اما او هنوز متفاوت از گذشته عمل می كند.

 از این تفاوت بسیار خوشنودم اما می ترسم او مرا رها كند .

 شوهر از شیوانا كمك خواست تا راهی به او نشان دهد كه همسرش او را ترك نكند!“

 

شیوانا گفت:” از امشب تغییرات همسرت را بپذیر و با این تغییرات به عنوان یك اتفاق پذیرفتنی برخورد كن. تصویر همسر قبلی ات را از ذهن پاك كن و سعی كن همسر جدیدت را آنگونه كه هست ببینی و بپذیری.

اگر چنین كنی قول می دهم همسرت تو را ترك نخواهد كرد!“

 

**************************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

**************************************************************

 

الهی در دل ما جز محبت مکار

و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 25 اسفند1386 در ساعت 6:45 | + |

به نام یکتا هستی بخش عالم

 

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند.

آوازی شنید که ای ابوالحسن،

 خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا!

خواهی آنچه را که از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم

 با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

 

****************************************

 

تا بعدی که خدا داند ... بدرود

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 5 آبان1386 در ساعت 9:7 | + |

شیوانا را به دهكده ای دور دست دعوت كردند تا برای آنها دعای باران بخواند.

همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم كند

 و باران رحمتش را بر زمین های تشنه ایشان سرازیر نماید.

 اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد.

كم كم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شكایت گذاشتند.

یكی از جوانان از لابلای جمعیت لب به مسخره گشود و فریاد زد:

" آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می كنی!!!...؟؟؟

وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود."

عده زیادی از جوانان و پیران حاضر در جمع نیز به جوان شاكی پیوستند و لب به مسخره كردن شیوانا باز كردند. اما شیوانا هیچ نگفت. و در سكوت به تمام حرفها گوش فراداد.

 سپس وقتی جمعیت خسته شدند و سكوت كردند به آرامی گفت:

" آیا در این دهكده فرد دیگری هم هست كه به جمع ما نپیوسته است!؟ "

همان جوان معترض گفت:" بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است و ناشناختنی را قبول ندارد."

شیوانا تبسمی كرد و گفت:" مرا نزد او ببرید! باران این دهكده در دست اوست!"

جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای كه پیرمرد دشمن ناشناختنی در آن می زیست رفتند.

 در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را دیدند كه روی زمین خاكی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است. شیوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسید:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی كنی!؟"

پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:

" همین آسمان روزی با خراب كردن این خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سیاه نشاند.

تو چه می گویی!؟"

شیوانا دست به پشت پیرمرد زد و گفت:" قبول دارم كه مردم دهكده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت، خویش را مستحق قحطی و خشكسالی نموده اند.

 اما عزت تو در این سرزمین نزد ناشناختنی از همه، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است.

 به خاطر كودكان و زنانی كه از تشنگی و قحطی در عذابند،

 ناز كشیدن ناشناختنی را قبول كن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! "

پیرمرد دشمن ناشناختنی اشك در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختنی گفت:"فكر نكن همیشه منت تو را می كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه ی این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهكده روانه كن! "

می گویند هنوز كلام پیرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقی ظاهر شد

 و قطرات باران باریدن گرفتند.

شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:" دلیل قحطی این دهكده را فهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی كنید.

 قدر این پیرمرد و بقیه آسیب دیدگان زمین لرزه را بدانید.

 او بركت روستای شماست. سعی كنید تا می توانید او را زنده نگه دارید."

سپس از كنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد:" صحنه ای كه دیدی اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!... "

 

*********************************************************************

 

شاد و رها  در پناه خالق بی همتا .... یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 25 مهر1386 در ساعت 8:54 | + |

روزی فقیهی در حال نماز خواندن در راهی بود

و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟؟ ...

****************************************************

تا مجالی دیگر ... بدرود

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 22 مهر1386 در ساعت 12:29 | + |

بنا به خواسته ی چندی از دوستان که با دیدن سریالهای تلویزیونی ِ ماهِ رمضان ( میوه ی ممنوعه رو چون خودم دنبال میکنم، دیدم ولی گویا در فیلم دیگری هم اسمش برده شده بود ) میخواستن حکایت شیخ صنعان رو بدونن که حسب الامر این دوستان، این حکایت از منطق الطیر عطار رو ارسال میکنم.

 

« شیخ صنعان و دختر ترسا»

 

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، حکایت عاشق شدن پیری زاهد و صوفی مسلك است که در جوار بیت الحرام، صاحب مریدان بسیار بوده و تمام واجبات دینی و شرعی را انجام داده و صاحب كرامات معنوی بوده است.

 

زاهد پیر(شیخ صنعان یا سمعان)، چند شب پیاپی در خواب می بیند که از مکه به روم رفته و بر بتی، مدام سجده می کند. پس از تكرار این خواب در شبهای متوالی، او پی می برد که مانعی در سر راه سلوكش پیش آمده و زمان سختی و دشواری فرا رسیده است. و لذا تصمیم می گیرد تا به ندای درون گوش داده و به دیار روم سفر كند. جمع کثیری از مریدان وی( به روایت عطار،400 مرید)، نیز همراه وی راهی دیار روم می شوند.

 

در آن دیار، شیخ روزها بر گرد شهر می گشته تا سرانجام روزی نظرش بر دختری ترسا، و بسیار زیبا افتاده و عاشق او می شود. عشق دختر ترسا، عقل شیخ را می برد؛ شیخ، ایمان می دهد و ترسایی می خرد.

 

شیخ خلوت ساز کوی یار شد

با سگان کوی او در کار شد

معتکف بنشست بر خاک رهش

همچو مویی شد ز روی چون مهش

 

شیخ مقیم كوی یار می شود و  همنشین سگان ِكوی؛ و پند و نصیحت یاران را نیز به هیچ می گیرد.

دختر ترسا از عشق شیخ آگاه می شود و پس از آنكه در مقام معشوق، ناز كرده و شیخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقیر می كند، سرانجام در برابر نیاز شیخ، 4 شرط برای وصال قرار می دهد: سجده بر بت، خمر نوشی، ترك مسلمانی و سوزاندن قرآن.

 

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

 

شیخ عاشق، نوشیدن خمر را می پذیرد و سه شرط دیگر را خیر ،نه.  اما پس از نوشیدن خمر و در حال مستی، سه شرط دیگر را نیز اجابت می كند و زنار می بندد.

 

كابین ِدختر گران است و شیخ مفلس از پس آن بر نمی آید؛ ولی دل دختر به حالش سوخته و به جای سیم و زر، یك سال خوكبانی را بر شیخ وظیفه می كند و شیخ به مدت یكسال خوكبانی دختر را اختیار می كند.

 

یاران كه تحمل این خفت و رسوایی را نداشتند، سرانجام شیخ خود را رها می كنند و به حجاز برمی گردند و گزارش اعمال او را به مریدی (از یاران خاص شیخ) که هنگام سفر روم غایب بود می دهند. او آنها را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده اند و به همراه سایر مریدان به روم باز می گردند و معتكف می شوند و 40 شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاری از خدا طلب نجات شیخ را می كنند. در شب چهلم، سرانجام  مرید باوفای شیخ، پیامبر اسلام (ص) را در خواب می بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می دهد.

 

او همراه با مریدان عازم دیدار شیخ می شوند و شیخ را می بینند که زنـّار بریده  و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شیخ به سوی حجاز باز می گردند.

 

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوی حجاز

 

 

اما دختر ترسا که زمانی ایمان شیخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب می بیند كه او را به سوی شیخ می خوانند كه دین او اختیار كند. احوالش دگرگون می شود و دلداده و سرگشته، دیوانه وار، سر به بیابان، در پی شیخ می گذارد. و بر شیخ نیز الهام می شود كه دختر ترسا :

 

آشنایی یافت با درگاه ما

کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت باز شو

با بت خود همدم و همساز شو

 

شیخ باز می گردد و دختر را آشفته و مشتاق می یابد؛ دختر به دست او اسلام می آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شیخ، جان بر سر ایمان خود می نهد...

 

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

می‌روم زین خاندان پر صداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن

عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت برجانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ‌ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم

رفت او و ما همه هم می‌رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

هرچ می‌گویند در ره ممکنست

رحمت و نومید و مکر و ایمنست

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیبه گوی نتواند ربود

این یقین از جان و دل باید شنید

نه بنفس آب و گل باید شنید

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد

نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

 

*************************************

تا مقالتی دیگر ... بدرود ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 18 مهر1386 در ساعت 1:21 | + |


شيوانا به همراه تعداد زيادی از شاگردان خود صبح زود عازم معبدی در آنسوی كوهستان شدند. ساعتی كه راه رفتند به تعدادی دختر و پسر جوان رسيدند كه در كنار جاده مشغول استراحت بودند.
 دختران و پسران كنار جاده وقتی چشمشان به گروه شيوانا افتاد شروع كردند به مسخره كردن آنها و برای هر يك از اعضای گروه اسم حيوانی را درست كردند و با صدای بلند اين اسامی ناشايست را تكرار كردند.
 شيوانا سكوت كرد و هيچ نگفت، وقتی شبانگاه گروه به آنسوی كوهستان رسيدند و در معبد شروع به استراحت نمودند.
شيوانا در جمع شاگردان سوالی مطرح كرد و از آنها خواست تا اثر گذار ترين خاطره اين سفر يك روزه را برای جمع بازگو كنند.
 تقريبا تمام اعضای گروه مسخره كردن صبحگاهی جوانان كنار جاده را بازگو كردند و در پايان خاطره از اين عده به صورت جوانان خام و ساده لوح ياد كردند.
شيوانا تبسمی كرد و گفت:" شما همگی متفق القول خاطره اين جوانان را از صبح با خود حمل كرديد و در تمام مسير با اين انديشه كلنجار رفتيد كه چرا در آن لحظه واكنش مناسبی را از خود ارائه نداديد!؟
 شما همگی از اين جوانان با صفت ساده لوح و خام ياد كرديد اما از اين نكته كليدی غافل بوديد كه همين افراد ساده لوح و بی ارزش تمام روز شما را هدر دادند
 و حتی همين الآن هم بخش اعظم فكر و خيال شما را اشغال كردند.
اگر حيوانی كه وسايل ما را حمل می كرد توسط افساری كه به گردنش انداخته شده بود طول مسير را با ما همراهی كرد.
آن جوانان با يك ريسمان نامريی كه خود سازنده آن بوديد در تمام طول مسير بارها و بارها خاطره صبح و تك تك جملات را مرور كرديدو آن صحنه ها را برای خود بارها در ذهن خويش تكرار كرديد. شما با ريسمان نامريی كه ديده نمی شود ولی وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و كلمات آن جوانان بازی خورده ايد.
 و آنقدر اسير اين بازی بوده ايد كه هدف اصلی از اين سفر معرفتي را از ياد برده ايد.
من به جرات مي توانم بگويم كه آن جوانان از شما قوی تر بوده اند چرا كه با يك ادا و اطوارساده همه شما را تحت كنترل خود قرارداده اند و مادامی كه شما خاطره ی صبح را در ذهن خود يدك بكشيد  هرگز نمی توانيد ادعای آزادی و استقلال فكری داشته باشيد و در نتيجه خود را شايسته نور معرفت بدانيد ....   
**********************************
تا درودی دیگر بدرود ...

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 18 شهریور1386 در ساعت 19:26 | + |

در بین شاگردان شیوانا پسر جوانی بود كه نظافتچی آشپزخانه و توالت مدرسه بود و هنگام درس در محضر شیوانا به صورت مستمع آزاد می نشست. هیچكس این پسر جوان را جدی نمی گرفت و همه او را به خاطر شغلش مسخره می كردند.

روزی سركلاس شیوانا مردی غریبه وارد شد. او در گوشه ای نشست و به سخنان شیوانا گوش فرا داد. درس كه به پایان رسید ، بقیه شاگردان گرد او جمع شدند و از او خواستند تا خودش را معرفی كند. مرد غریبه تبسمی كرد و گفت:" سوالی می پرسم. اگر واقعا درس زندگی را از شیوانا آموخته اید جوابم را فوری بدهید! سوال این است:

در زندگی همیشه پشت درهای بسته چیزی ترسناك در می زند. چه كسی جرات می كند آن در را باز كند؟"

دختری جوان كه شاگرد شیوانا بود بلافاصله پاسخ داد:" آن كس كه به خالق هستی ایمان دارد. از هیچ چیز نمی ترسد او برخواهد خواست و در را باز خواهد كرد!"

پسرجوان بلافاصله پرسید:" و آنگاه پشت در چه كسی خواهد بود!؟"

همه شاگردان شیوانا ساكت شدند. آنها به سوی شیوانا بازگشتندو از او خواستند تا كمك كند.

شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و نیم نگاهی به پسر جوان نظافتچی انداخت.

 پسر جوان تبسمی كرد. از جا برخاست. ظرف غذایش را كه مقابلش بود روی زمین خالی كرد و كاسه خالی را وارونه روی سرش گذاشت و به سوی آشپزخانه رفت.

همه او را مسخره كردند. مرد غریبه خطاب به شیوانا گفت:" تو پاسخ سوال مرا از چنین جوان ساده لوحی خواستی!؟"

شیوانا تبسمی كرد و گفت:" این پسر جوان بهترین جواب را به تو داد. او گفت پشت در هیچ كس نخواهد بود. چون وقتی ایمان برمی خیزد هیچ پدیده ی ترسناكی جرات پشت در پنهان شدن را ندارد ...."

 

******************************************************************

 

ایمان و باور ما در ابتدای هر مسئولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت نهایی مان را تضمین می کند. وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شود که بهترین ها را جذب می کند . آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است.

خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید، همین! عزت زیاد، یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 24 مرداد1386 در ساعت 10:37 | + |

به نام خالق زیبایی ها

یاران و همراهان همیشگی سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

برگشتم ... اما برنگشته ، باید رفت ...

*******************************************************************

روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود.

 زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

 شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند.

 وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:

" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است.

 او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند.

 در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد.

 و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.

عشق پاك همیشه پاك می ماند!

 حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند ،

 اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند.

برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست.

لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت.

 بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند

 و ساكنین كلبه را نجات دادند.

در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است.

حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست .... "

*******************************************************************

ما که نیمده رفتیم ...

اما دوستان عزیزم در قسمت پیوندها و همینطور دیگر همراهان رو فراموش نکنید ...

 

 

 میترا  بی پرده  دلسوخته   والعادیات 

 سایه روشن  اشک نوشته من و داداشی  مسافر بارانی 

  تپشهای خاک   فرشته ی مهر  چشمک ستاره  در سایه ی خدا 

 محبت و زیبایی  نامه های تنهایی  ستاره های سربی  جوانان رادیو جوان 

 دوستی,عشق,زندگی  خودمانی تر از خودمانی  کاش تو رو نشناخته بودم 

 هفت مایگاه شهر تار و آز  اشعار و زندگی فروغ فرخزاد 

 من و تو با هم ( رفیق عشق ) 

 

 

دلتان همیشه گرم خدا باد .....  تا عشق .... یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 13 مرداد1386 در ساعت 9:23 | + |

بایزید بسطامی یک بار که در خلوت بود این سخنان بر زبانش جاری شد :

 سبحانی ما اعظم شانی ( مرا پاک و منزه بدارید که بالاتر از شأن من شأنی نیست.... )
هنگامی که به خود آمد مریدانش به او گفتند:

هنگامی که در حال خود بودی چنین سخنی را بر زبان راندی.
شیخ گفت: دشمن خدا و دشمن بایزید هستید اگر

 از این پس چنین جمله ای بر زبان برانم و مرا پاره پاره نکنید.
سپس به هر یک از مریدان خنجری داد تا اگر بار دیگر چنین گفت وی را بکشند.

 پس از چندی، دیگر بار شیخ همان جمله را تکرار کرد.

مریدان خواستند تا اطاعت امر کنند و شیخ را بکشند.

اما هر چه خنجر را به بدن شیخ فرومی کردند اثر نمی کرد و آسیبی به شیخ نمی رسید.

انگار که خنجر را در آب فرو می کردند. هیچ زخمی بر شیخ وارد نشد.
چند ساعت بعد بایزید ظاهر شد. مانند گنجشک کوچکی در محراب نشسته بود.

مریدانش جلو رفتند و اتفاقاتی را که افتاده بود برای وی بازگو کردند.

شیخ گفت: بایزید همین منی هستم که پیش روی شمایم....

 و سپس گفت: خداوند خودش را بر زبان بنده اش نمایان می سازد .....

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 20 تیر1386 در ساعت 14:12 | + |

در یك غروب زمستانی شیوانا از جاده ی خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردی را دید كه زخمی روی زمین افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ایستاده اند.

شیوانا به جمعیت نزدیك شد و پرسید: " چرا به این مرد كمك نمی كنید؟!"

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هركس یك فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یكی نفردیگر این كار را انجام دهد.

چرا ما آن یك نفر باشیم! "

شیوانا هیچ نگفت. بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افكند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم بدر نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند. شیوانا یكماه در زندان بود تا اینكه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد.

روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یك زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینكه درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمی انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هركدام زخم زبانی نثار او كردند. یكی از شاگردان شیوانا از او پرسید:

" چرا با وجودی كه همین دیروز از زندان زخمی قبلی خلاص شده اید ،

 دوباره جان خود را به زحمت می اندازید!.. "

شیوانا تبسمی كرد و پاسخ داد:

" خیلی ساده است ! چون احساس می كنم اینكار درست است!

 و یك نفر باید چنین كاری را انجام دهد!... چرا من آن یك نفر نباشم؟؟!..."

 

تا بعد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 13 تیر1386 در ساعت 2:47 | + |

شیوانا استاد معرفت بود.

 یك روزصبح زود شیوانا سراسیمه وارد معبد شد و از تمام سالكین خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او رویای زلزله ای را دیده است كه تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد. كاهن معبد شیوانا را مسخره كرد و به حاضرین گفت كه خدای معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترین جا برای جستن از خطر زلزله ، معبد است.

 

عده ای از سالكین ازمعبد بیرون آمدندو عده ای دیگر در آن ماندند.

ساعتی نگذشت كه پیش بینی شیوانا به حقیقت پیوست و زلزله ای مهیب تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را روی سر ساكنین خود خراب كرد. كاهن و كسانی كه در معبد مانده بودند همگی زیر آوار از بین رفتند. یكی از شاگردان شیوانا با كنایه و دلخوری از استاد پرسید:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند ...! “

 

شیوانا با تبسم گفت:

 

” خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برایم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها یادآور شده بود. كاهن و بقیه كافی بود چشمان خود را باز می كردند و می دیدند كه :

 

 خانه ی  خدا تمام عالم است

 ونه معبد ، آنها فقط كافی بود از یك خانه ی خدا به خانه ای امن تر پناه می بردند..!“

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 10 تیر1386 در ساعت 2:19 | + |

به نام خدا

تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار داستانی از داستان های شیوانا رو که البته اکثرا قدیمی و شاید تکراری ولیک بسیار پر محتوا هستند رو پست کنم ، و این اولیش ...

*******************************************************************************************

در بین شاگردان شیوانا عارف بزرگ علم معرفت زوج جوانی بودند كه چهره ای فوق العاده شفاف و ملكوتی داشتند. این دو زوج به شدت شیفته سخنان شیوانا بودند و با وجودی كه كلبه شان در دورترین نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقیه در كلاس شیوانا شركت می كردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت فوق العاده چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان شیوانا یك سوال بود. روزی دختری جوان كه صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شیوانا پرسید:" استاد! همه ما به یك اندازه از درس های شما بهره می بریم.شما برای همه ما یك درس واحد می گویید. پس چگونه است كه چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملكوتی می درخشد!"

شیوانا تبسمی كرد و گفت:

ایمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد.

اما باور زیاد بهشت را به روح تو می آورد.

هر چه باور تو به خالق كائنات بیشترباشد.

حضور او در وجود تو بیشتر نمودار می گردد....

 

یا حق ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 23 خرداد1386 در ساعت 1:6 | + |

به نام عاشقـترین معشوق

 

ذوالنون از عرفای بزرگ  به بایزید بسطامی ( سلطان العارفین )

 پیام میفرستد که تو در خوابی و قافله ی معرفت در حرکت است

و تو از راه سلوک باز مانده ای.

بایزید که به مرحله ی بالاتری درعرفان رسیده بود ،

پاسخ میدهد ، انسان کامل آن است که در خواب باشد

اما زودتر از بقیه ی قافله به مقصد برسد.

چون این سخن را به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت :

مبارکش باد ! احوال ما بدین درجه نرسیده است ،  بدین بادیه طریقت خواهد ،

 و بدین روش سلوک باطن ....

 

یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 8 خرداد1386 در ساعت 11:41 | + |

به نام خالق زیبایی ها

 

*****************************************************

 

چون لیلى در گذشت ، مجنون به قبیله او آمد و نشانى گور او پرسید.

امّا او را نشان ندادند مجنون خاك هر گور بویید،

و از آن گذشت تا خاك گور لیلى بویید و آن را شناخت و این را خواند:

مى خواستند كه گور او را از عاشقش پنهان دارند.

امّا بوى خاك گور او بر گورش دلالت كرد.

سپس ، آن قدر این بیت تكرار كرد، تا در گذشت

و در كنار لیلى به خاكش ‍سپردند.

 

*****************************************************

 

خالق عشق نگه دار شما

یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 5 خرداد1386 در ساعت 1:37 | + |

 

 

به نام خدای  مهربون ! خدای خوب آسمون

 

****************************************************

 

روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده ی اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان .

بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى !....؟؟؟

ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .

ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود.

 

****************************************************

 

در پناه حق باشید ! در سایه ی معرفت .... عزت زیاد ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 در ساعت 14:7 | + |

به نام او که هستی نام از او یافت

 

 *************************************************************

عیسی مسیح به شاگردانش گفت : «آیا شما نمی گویید که چهار ماه دیگر موسم درو از ره می رسد.

اینک به شما می گویم نگاه کنید و مزرعه ها را ببینید . زیرا که هم اکنون برای درو سفید شده اند! »

بینش روشن او در دنیای ماده نفوذ میکرد و عالم چهار بُعدی رابه روشنی می دید : حقیقت امور را از دیدگاه ذهن الهی. پس انسان همواره باید به غایت سفر خود چشم بدوزد و چنین بطلبد. که آنچه پیشاپیش ستانده یه صحنه در آید. حال خواسته اش سلامت کامل باشد ، خواه محبت ، خواه نعمت ، خواه دوستان ویا بیان کامل نفس ..... . و اما « به عینیت در آوردن خواسته برای دیگری » به مراتب آسانتر از « به عینیت در آوردن خواسته برای خویشتن است » از این رو اگر احساس میکنید دچار تزلزل شده اید هرگز نباید

در طلب کمک تردید کنید و در حال از کمک به دیگران دریغ ندارید.

*************************************************************

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 24 فروردین1386 در ساعت 10:22 | + |

به نام خدا

*********************************************

نقل است که  بایزید بسطامی یکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بیرون شد بازگشت .

گفتند :هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود ؟

گفت :روی به راه نهادم . زندگی دیدم ، تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو ! و الا سرت از تن جدا کنم .

پس مرا گفت :

ترکت الله به بسطام و قصدت البیت الحرام

( خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی  (.

*********************************************

 

             برگرفته از تذکرة الاولياء

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 16 فروردین1386 در ساعت 11:24 | + |

به نام خدا

 

کارگری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت. یک روز به دلیلی در کاخانه گرفتار شد و توانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش به سوی معبد دوید. وقتیکه به آنجا رسید دید که پوجاری Poojari   کاهن معبد بیرون می آمد

کارگر پرسید : " آیا مراسم تمام شده است؟ "

پوچاری گفت : " بله مراسم تمام شده است ؟ "

مرد کارگر آهی حاکی از اندوه  کشید. پوجاری به مشاهده ی اندوه او گفت : " آیا حاضری آه ِ اندوهت را با ثواب ِ به جا آوردن مراسم نیایش عصر من عوض کنی ؟ "

مرد کارگر گفت : " بله ، با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. " زیرا همیشه مراسم نیایش عصر را به جا آورده بود ، اما پوجاری گفت : " همان آه  ِ صمیمانه و ساده ی تو ارزشمند تر از همه ی مراسم نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آورده ام "

 

عزت زیاد.........  تا بعد ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 21 اسفند1385 در ساعت 9:51 | + |

به نام حضرت دوست که هر چه داریم همه از اوست

 

شخصی مجنون را دید که در میان کوچه خاک را سرند ( غربال کردن ، تکان دادن ) میکرد.

گفت ای مجنون در جستجوی چیستی ؟  گفت  لیلی را می جویم

گفت لیلی را چگونه می خواهی اینجا در میان خاک پیدا کنی ؟  کی در خاک کوچه میتوانی گوهر پیدا کنی ؟

گفت من هر جا که هست را می جویم  بلکه یک دَم ِ او را بدست بیاورم.

 

  از  منطق الطیر ِ عطار نیشابوری 

 

*****************************************************************

 

تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود... عزت زیاد

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 10 اسفند1385 در ساعت 1:21 | + |