اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم!...
فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
نه بالش را و نه قولش را!
فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
فرشته هرگز به بهشت برنگشت
عرفان نظر آهاری
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...
********************************************************
بگذار عشق مدد كار رشد روحی تو باشد.
بگذار عشق غذای قلبت باشد و
اكسیر شهامتی كه با آن قفل دل بگشایی
نه برای یك تن كه برای تمام هستی.
***********************************
تا فردا...
**********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
************************************
If you learn to be fluid, to adapt,
You'll always be unbeatable.
**********************************************************
زنی
به مردی گفت : دوستت دارم
و مرد گفت : آرزو دارم که سزاوار عشق تو باشم
زن گفت : مرا دوست نداری ؟
مرد فقط به زن خیره شد و چیزی نگفت .
زن فریاد زد : از تو متنفرم
مرد پاسخ داد : پس آرزو دارم که سزاوار نفرت تو باشم....
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...
********************************************************
با درود و مهر بر ياران و
همراهان هميشگی
ميخواستم بعد از اين مدتي كه در
خدمتتون نبودم يه پست بلند ارسال كنم
كه تلافيش در بياد اما به اين مطلب كوتاه
برخوردم
همين و يا علی...
شبی سی و اندی کس از اصحاب احمد عاصم انطاکی جمع
شدند و سفره نهادند.
نان، اندک بود. ناچار شیخ، نان ها را پاره پاره کرد
و چراغ برگرفت.
چون چراغ بازآوردند، همه نان پاره ها بر جای خود
بود و هیچ کس، به قصد ایثار نخورده بود.
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق
ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست
و آزادانه مرد...
********************************************************
یك روز شیخ ما, ابوسعید,در نیشابور مجلسی می گفت.
خواجه ابوعلی سینا,رحمةالله- علیه,از درِ خانقاه شیخ درآمد و ایشان هردو پیش از ان
یكدیگر ندیده بودند, اگرچه میان ایشان مكاتبت بود. چون بوعلی از در درآمد شیخ ما
روی به وی كرد و گفت:«حكمت دانی آمد.» خواجه بوعلی درآمد و بنشست. شیخ به سرِ سخن
شد. و مجلس تمام كرد و از تخت فرود آمد و در خانه شد و خواجه بوعلی با شیخ در خانه
شد و درِ خانه فرازكردند و سه شبانه روز با یكدیگر بودند به خلوت, و سخن میگفتند
كه كس ندانست, و هیچ كس نیز به نزدیك ایشان در نیامد, مگر كسی كه اجازت دادند, و
جز به نماز جماعت بیرون نیامدند.
بعد از سه شبانه روز, خواجه بوعلی برفت. شاگردان
از خواجه بوعلی پرسیدند كه:«شیخ را چگونه یافتی؟» گفت:« عجبا هرچه من میدانم او
میبیند » و متصوّفه و مریدان شیخ, چون نزدیك درآمدند, از شیخ سؤال كردند كه:«ای
شیخ! بوعلی را چگونه یافتی؟» گفت :« هرچه ما می بینیم او می داند ».
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق
پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
شخصی از برناردشاو پرسید:
برای ایجاد كار در دنیا بهترین راه چیست؟
او گفت: بهترین راه این است كه زنان و مردان را از
هم جدا كنند
و هر دسته را در جزیرهای جای دهند.
آنوقت خواهی دید كه با چه سرعتی هر دسته شروع به
كار خواهند كرد.
كشتیها خواهند ساخت كه به وسیله آن هرچه زودتر به
یكدیگر برسند!
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و
انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
ای شب تار
زیبایی تو را
همچون زیبایی معشوقی
که چراغ را خاموش کرده
احساس میکنم.
*******************************
ممکن از ناممکن پرسید :
" خانه ات کجاست؟ "
پاسخ میدهد :
" در رویاهای یک ناتوان
"
*******************************
برگ
آنگاه که عاشق میشود
گل میشود
و آنگاه که میپرستد
میوه میشود...
*******************************
حقیقت
در جامه اش
واقعیات را
بسیار تنگ می یابد.
او در خیال
به راحتی
حرکت میکند
*******************************
تاگور
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق
ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست
و آزادانه مرد...
********************************************************
ماه مرشد ما را بر بالای تپهای برد و درختی را نشانمان داد.
دستهای درخت بالا بود و داشت دعایی میكرد.
همه خواب بودند و تنها او بود كه بیدار بود. برگهای سبزش بوی حق میداد.
ماه مرشد گفت : این درویش سبزپوش را كه میبینید،
قرنهاست كه اینجا ایستاده است و با خدا گفتگو میكند.
این درویش سبزپوش اما نامش سرو نیست، نه انار و نه گلابی و نه گیلاس.
نام این درخت، درخت اندوه است و ریشههایش از اشك آب میخورد.
هر كس اندوهی دارد، به پای این درخت میریزد،
هركس غمی دارد و غصهای زیر این درخت به خاكش میسپارد.
این درخت اما میداند كه چگونه تلخی اندوه را به شیرینی بدل كند.
او درخت اندوه است میوهاش اما شور و شادی و شكر و شیرینی.
درخت اندوه همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه ...
پیرزنی نحیف و رنجور خودش را به او رساند و به پایش نشست و گریست و گریست و گریست.
پیرزن رفت و اشكهایش جویی شد به پای درخت اندوه.
درخت همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه شاعری آمد
و شعرهایش را به پای او ریخت. خاك پای درخت را كند و كند و كند.
و كلمههایش را خاك كرد، شعرهایش را و هزار حس فرو خفته و هزار حرف نگفته را، و رفت.
درخت اندوه همچنان ذكر میگفت و دستهایش همچنان رو به آسمان بود كه ...
كودكی آمد، جوجه گنجشكی در دستش بود، مرده.
كودك قبر كوچكی كند و از برگهای درخت اندوه، كفنی برای گنجشك درست كرد.
گنجشك را در قبر گذاشت و سنگی بر آن نیز. سنگی كوچكتر از كف دستهای كوچك.
فاتحهای برای گنجشك خواند و اشكی ریخت و رفت.
فردا صبح اما، اشكهای پیرزن خنده ای شد بر شاخه ی درخت
و واژه های تلخ شاعر، شعری شیرین شد بر شاخه ی درخت
و جوجه ی مرده، پرنده ای شد آوازخوان و سرخوش بر شاخه ی درخت.
پیرزن سبدی آورد، شعرها را از شاخه ی چید، كودك آمد اما گنجشك را از شاخه نچید.
تا بماند و آوازی بخواند، شادمانه.
ماه مرشد گفت : درود خدا بر این درخت باد كه مؤمن است،
زیرا مؤمن تلخ میخورد اما شیرین بار میدهد.
ما رفتیم و آن مؤمن بی ادعا اما همچنان ذكر میگفت و دستهایش رو به آسمان بود.
*********************************************************
" عرفان نظر آهاری "
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
فاطمه (س)
نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از «بوسوئه» تقلید کنم،
خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی، از «مریم» سخن میگفت.
گفت: هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن داده اند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب،
ارزشهای مریم را بیان کرده اند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان
در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بکار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان،چهره نگاران ،پیکره سازان بشر،
در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار،
به اندازه ی این یک کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که:
« مریم مادر عیسی است »
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم.
باز درماندم:
خواستم بگویم که:
فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:
فاطمه دختر محمد(ص) است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:
فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:
فاطمه مادر حسین است.دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که:
فاطمه مادر زینب است.باز دیدم که فاطمه نیست.
نه! اینها همه هست و این همه فاطمه نیست!
فاطمه، فاطمه است!....
********************************
دکتر علی شریعتی...
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************

شما :
ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید!
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما :
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
*********************************************
تا بعد....
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
آتش و دریا
******************************
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟
هنگامی دستم را دراز کردم
که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم ،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!
******************************
« دکتر علی شریعتی »
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
لیلی گفت:
موهایم مشكی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج. دلت در حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد كنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست كشید به شاخه های آشفته بید و گفت:
نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم، دلم را هم.
لیلی گفت چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین.
نمی خواهی عكس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت : لبخندم خرمای شیرین نخلستان است.
خرما طعم تنهاییت را عوض می كند، نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .
لیلی گفت: دستهایم پل است، پلی كه مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام. آنكه می پرد دیگر نیازی به پل ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سركش است، بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت. لیلی كه نگاه كرد، مجنون دیگر نبود.
تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می آمد.
اسب سركش اما در سینه ی لیلی نبود ...
**********************************************************
دوستان قبل از اینکه برم گفتم بگم اگر یک باره رفتم نگید نگفتی ( چی گفتم... )
امکان داره از چند روز دیگه به مدت نامعلومی (یک هفته تا دو ماه ) نتونم خدمتتون برسم.
**********************************************************
ای اهورا مزدا.
کسانی را که با درستی عمل وخلوص نیت ستایش تو را به جا می آورند،
کامروا ساز و آرزو های آنان را بر آورده نما.
چه به خوبی میدانم که بدون ریا و عمل درست به درگاهت نیاز شود پذیرفته
می شود و باز تاب نیک خود را بروز خواهد داد…. ( زرتشت )
****************************************************
فعلا که هستیم! پس تا بعد...
زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید
زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است
این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته ی عشق
پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیـبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس
است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو، که
زیبایی همه از یوسف است .
زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .
عمریست که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.
تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.
تو آمدی و قصه، بوی خیانت گرفت. بوی خدعه و نیرنگ.
از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی!
و زلیخا از قصه بیرون رفت ...
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست و هر روز هزارها
پیرهن پاره می شود از پشت. اما زلیخایی باید، تا یوسف، زندان را بر او برگزیند.
و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!...
" عرفان نظر آهاری "
به روی آوردن دنیا خوشنود نگردد و از رفتن آن اندوهگین نشود . همت بلند دارد ، به عادات بد خو نكند. لغزش را تكرار نكند، تا نپرسند نگوید و چون گوید كم و سنجیده گوید، كردارش گواه گفتارش باشد، از تدبیر زندگانی فروگذار نكند ، از فریب و دورویی و دروغ بر كنار باشد و خود را بزرگ نشمارد و دیگران را پست نبیند. كسی را سرزنش نكند، با مردم نستیزد ، و با زنان كم نشیند ولی به آنها مهربان باشد و دلشان خوش دارد، دل همسایه را بدست آرد، صدا را بلند نكند ، سخن چینی نزد كسان ننماید و در اصلاح كوشد. در حكم از درستی نگذرد و ستم روا ندارد، در خنده پرده حیا ندرد، دركارها شتاب نكند و نام مردم به بدی نبرد. حفظ الغیب همه نماید، دشنام ندهد ، دوست دانا گزیند و از یار بد بپرهیزد. یاور ستم زدگان و یار آوارگان و ناتوانان باشد ، با درویشان نشیند و خوشنودی مردم را بر خوشنودی خدا نگزیند. به مال و جان و اندام در همراهی كوتاهی نكند ، او را كه خواندند بپذیرد ، بر دوستان به دیدار سلام كند ، در كار مشورت نماید ، در مشورت خیانت نكند ، رشوت نگیرد ، گرچه حق الزحمه و حق الجعاله كه ناروا نیست ستاند و اگرچه دقت در این مضامین با سنجیدن خود و كردارمان ناامیدی آورد ولی كرم خدا بی پایان و فضلش فراوان ست ، نباید دست از طلب داشت و آنچه به تمام نتوان دریافت همه اش را نتوان گذاشت :
« گرچه وصالش نه بكوشش دهند / در طلبش آنچه توانی بكوش »
باید كوشید و این صفات را میزان ساخته كردار را بر آن سنجید و خود را گناهكار و تبه روزگار دیده با نیاز از درگاه بی نیاز پوزش خواست :
« بنده همان به كه ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدا آورد
ورنه سزاوار خداوندیش / كس نتواند كه بجا آورد ... »
امید است که خداوند جهان، عنایتی را که با خاصان، اولیاء و پاکان خود داشته نصیب ما هم بکند و درهای رحمتش را به روی ما بگشاید. والسلام ...
سرمایه عمر را بیهوده نگذراند و درنیكی صرف نماید و سفارش به نیكی نماید .
حیایش بر شهوت چیره باشد، گذشتش بر خشم، دوستی بر كینه و قناعت بر آز.
جامه مانند مردم پوشد ، در میان آنها زندگانی كند ، و دل به آنها نبندد و در كار بندگی شتاب كند.
كار امروز به فردا نیاندازد، در دنیا میانه روی كند، و از معصیت خود را نگاه دارد.
زیانش به كسی نرسد، به بدكننده بر خود نیكی كند ، و با آن كس كه از او بگسلد بپیوندد.
محروم كننده را ببخشد ، سوال از كسی نكند (درخواست مادی ) ، و درخواست دیگران را رد نكند.
روی نیاز جز به بی نیاز نبرد ، نیاز نیازمندان را برآورد ، انصاف نخواهد و انصاف دهد.
خود را از لغزش نگاه دارد و همیشه مقصر شمارد و از لغزش دیگران درگذرد.
دشمن ستمگری و یار ستم كشیدگان باشد و از سردی مردم دلگیر نگردد.
تجسس عیوب نكند، عذر پذیرد و عیب پوشد و از چاپلوسی مردم شاد نگردد.
از بدگویی اندوه به خود راه ندهد . با مومنین یكدل باشد و در شادی آنها شاد و به گرفتاری آنها اندوهناك گردد. اگر تواند به همراهی چاره اندیشد و دل آنها را خوش سازد و اگر نتواند از خدا درخواست چاره نماید. برای آنها خواهد آنچه برای خود خواهد و بر آنها پسندد آنچه بر خود پسندد.
از مومن قهر نكند، پند در پنهان دهد و نیكی آنها در آشكار و پنهان خواهد...
عمر خوانندگان گرامی دراز باد و خداوند عزّوجل همگی را مزید عزت، لطف و دوام کرامت کند.
تا بعد ..... التماس دعا .... یا علی ...
به نام او که پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست
تو این شبها نمیشه حرفی زد! فقط خلاصه ای از کتاب پند صالح رو در سه قسمت پست میکنم.
امید است كه به همه دوستان حال بندگی و نیازمندی بخشد و آنچه پسند مولی است موافق دارد .
مومن خدا خواه و خدا دوست ، نیت خالص، دل خاشع و تن خاضع دارد . پایش از راه بیرون نرود و بر راه نلغزد. دوستی اش بی آلایش و كردارش بی غش باشد . به خود پرداخته ، به دیگران نپردازد ، و از خود برخود ترسان و دیگران از او در امان باشند . نگاهش به معرفت، بهره اش عبرت، خاموشی او حكمت و گفتارش حقیقت ست . دانایی را با بردباری، خرد با پایداری، گذشت با توانایی، شجاعت با نرمی و مهربانی دارد . و هنگام نیكی كردن شادان، از بدی پشیمان ، و بر خود ترسان باشد .
پایان كار را بسنجد و در سختی ها پافشاری كند و در هر حال و هر كار یاری از صبر و صلوه جوید.
آماده و مهیای مرگ باشد و ساز و برگ آن را فراهم سازد .
تا بعد ..... التماس دعا .... یا علی ...
به نام خدا
با درود فراوان و مهر بی پایان بر دوستان عزیز
قطعه ای از شیخ بهایی و یا علی ...
*****************************************
آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست، زیرا
اگر بسیار كار كند، میگویند احمق است !
اگر كم كار كند، میگویند تنبل است!
اگر بخشش كند، میگویند افراط میكند!
اگر جمعگرا باشد، میگویند بخیل است!
اگر ساكت و خاموش باشد میگویند لال است!!!
اگر زبانآوری كند، میگویند ورّاج و پرگوست ...!
اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند میگویند ریاكاراست!!!
و اگر نكند میگویند كافراست و بیدین .........!!!
لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا كرد و جز ازخداوند نباید ازكسی ترسید .
*******************************************************
پیروز و پارسا باشید ... یا علی ...
اگر می خواهی چیزی از آنت باشد ، آن را برای خود نخواه.
شعر نظریه ای نیست که واژگان ادا بکنند.
بلکه سرودی است که از زخم خونین یا لبی خندان بیرون می آید.
آرزو دارم
قلبی گشوده داشته باشم.
و از حلقه کردن بازو هایم گرد شانه های کسی نترسم
مبادا گسسته شوند
و از انجام کاری که کسی پیشرفت نکرده است ، نهراسم
مبادا آسیب ببینم.....
*** جبران خلیل جبران ***
********************
بی حرف .... یا حق ...
پادشاهى روزى به وزیر خویش گفت : چه خوبست پادشاهى ! اگر جاودانه باشد .
وزیر گفت : اگر جاودانه میبود، نوبت به تو نمى رسید ....
*************************************************************
اگر آدمى به داشته خود خرسند نباشد، و كار خویش را نیز بهبود نبخشد، او را رها كن !
كه تدبیرش تباه است . روزى مى خندد و سالى مى گرید.
*************************************************************
شخصی را گفتند: لذت دنیا در چیست ؟
گفت : شوخى با معشوق و سخن گفتن با دوست و آرزوهایى كه روزگار را با آن بگذرانى ....
*************************************************************
تا مجالی دیگر بدرود .....
در کامنت های سه پست قبل کامنت ارسالی یکی از دوستان نظرم رو جلب کرد ،
به هر حال از دیدگاه من ارزشی بیش از یک پست را داراست ...
****************************************************************
"خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
بقدر نیاز تو فرود میاید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
ناامیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ،نامردمی ها،.....
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟"
متن از ملاصدرا و با سپاس ویژه از Tara
یا حق ...
حكیمى گفت : ادب ، یكى از دو منصب است و گفت :
برترى ، به خرد و ادب است نه به اصل و نسب .
زیرا، بى ادب ، نسب خویش تباه ساخته و بى خرد، اصل خویش گم كرده است .
و گفت : ادب ، زشتى نسب را بپوشاند و وسیله ی
رسیدن به هر برترى و شفیع آدمى به هر مذهب است .
بدرود ، تا بعد ...
به نام یکتا هستی بخش عالم
***********************************************************
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها برنمی داشت.
وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:
« می دانم از این گل ها خوشت آمده.
به زنم می گویم که دادمشان به تو.
به گمانم او هم خوشحال می شود »
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت
و وارد قبرستان کوچک شهر می شد .....
***********************************************************
تا مجالی دیگر بدرود .....
به نام خالق عشق
با درود فراوان و آرزوی نیک روزی برای همگی عزیزان
* عشق حقیقی *
عشق حقیقی بی دلیل است و از قلب سرچشمه می گیرد. هرگز به دنبال تأیید عشق بامعیارهای ذهنی نباش. ذهن فقط به درد زندگی در دنیا می خورد. اگر بخواهی می توانی به توانایی ها و امكانات فردی كه دوستش داری فكر كنی اما در این صورت تو برای زندگی آینده به دنبال شرایط بوده ای. عشق فراتر از اینهاست. فراتر از معیارهای ذهنی است. عشق از جاذبه های بدنی هم فراتر است نزدیكی عشق فاصله های زمانی و مكانی را درهم می شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طریق قلبت با قلب دیگری ارتباط می گیری... این رابطه كلامی نیست به حرف در نمی آید و با هیچ معیار ذهنی قیاس نمی شود. از قلب عشق و اعتماد زاده می شود. ذهن همیشه تردید دارد در حالی كه عشق كاملاً اعتماد می كند. عشق از بدن چهارم می آید بنابراین با معیارهای بدن های پایین تر قابل سنجش نیست و فقط به وسیلة آنها به نحوی محدود حس می شود.
شما وقتی كسی را دوست دارید تنها از حضورش شاد می شوید و دیگر نیازی به هیچ چیز دیگری ندارید.
حالا به عنوان یك شاهد به فردی كه از عشق خود نسبت به او شك دارید فكر كنید. تصور كنید كه مقابل هم قرار گرفته اید و شما به عنوان شاهد هم خود را می بینی و هم او را. چه احساسی دارید؟ آیا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آیا حس می كنید امواج شادی بخش از سوی قلب او به سمت شما می آید؟
آیا حضور او برایتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببندید و این امواج را با تمام وجود بررسی كنید.
تنها عضوی كه می تواند بگوید شما عاشقید یا نه قلبتان است.
" برگرفته از مجله راه زندگی "
مسیحا نفس و نیکو کردار و راست گفتار باشید
خالق عشق نگه دار شما
عزت زیاد یا حق ...
به نام مقام متعال
****************************************
نه غذایی دارم ، نه پناهی ! بی خانمانم
همسر و فرزندی ندارم که در خانه منتظرم باشد،
اما کسی از من غنی تر نیست ،
زیرا از عشق و شادی برخوردارم.
من خدا را دارم ، لطـف و عشق " او "
مرا لبریز می کند.
بیا فقر ، بیا درد !
وقتی خدا شهریار قلب من است ،
هیچ گزندی به من نمیرسد .
همه چیز می گذرد.
مانند رویا می آیند و میروند.
من در شادی بی مرگی ساکن هستم ، وترسی ندارم
زیرا که در " او " ساکنم
و سایه ی جاودانه ی " او " بر روح من حکمفرماست.
****************************************
عشقتان فروزان و دلتان پر مهر
تا مجالی دیگر بدرود ...
عشق آزاد و رها
یك صخره را در نظر بگیرید شما با چكش و تیشه و قلم به جانش می افتید و او ذره ای تغییر نمی پذیرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همین صخره با دانه علفی كه از درون خودش سعی دارد راهی به بیرون بیابد می شكند. عشق مثل این علف باید از درون صخره از دل انسان راهی به بیرون بیابد والا شما با سعی و كوشش نمی توانید در دل هیچ كس نفوذ كنید مگر خودش اجازه ی عبور را به شما بدهد.
عزت زیاد ...
دوست تو حاجات بر آورده توست.
او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.
او سفره تو و اجاق توست.
زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی ، و برای آرامش و صفا، او را می جویی.
*******************************************************
فرزانگی ، فرزانگی نیست ، اگر بسیار مغرور شود و نتواند بگرید ،
بسیار جدی و خشک شود و نتواند بخندد و بسیار خودبزرگ بین شود و نتواند دیگران را ببیند.
*******************************************************
اکنون می دانید که اندوه و حرمان ، دل آدمی را تزکیه می کنند.
گرچه اذهان خموده ما ، جز آسایش و تنعم ، چیزی را در جهان دارای ارزش نمی داند.
*******************************************************
عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد!
با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد.
*******************************************************
زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است،
روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند.
*******************************************************
زیبایی بزرگ ، شیفته ام میسازد ، اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند ، حتی از خودش.
*******************************************************
تعلیم و تربیت ، دانه ای در درون شما نمی کارد ، اما دانه های شما را می رویاند.
*******************************************************
اگر دوستت را در تمامی شرایط درک نکنی ، او را هرگز درک نخواهی کرد.
*******************************************************
هنگامی که شادمانی یا اندوهتان بزرگتر شود ، دنیا کوچکتر می شود.
*******************************************************
دوستی با آدم نادان به اندازه بحث کردن با آدم مست ، احمقانه است.
*******************************************************
دوستی مسئولیتی شیرین است ، نه یک فرصت.
*******************************************************
جبران خلیل جبران
به نام یزدان پاک
درود بر دوستان عزیز
این هم از پست امشب !......
**************************************
آن كه ترا بى چشمداشتى گرامى دارد، گرامیش دار!
خرد خویش را به مردم نزدیك دار! تا از شر آنان در امان باشى .
سازگارى با خوى مردم ، آدمى را از آسیب هاى آنان در امان مى دارد.
آن كه در جستجوى چیزى باشد، بخشى یا تمامى آن را به دست مى آورد.
از آنان مباش كه به آشكارا شیطان را نفرین گویند و به پنهانى او را همراهى كنند.
اصلاح نفس تو، پى آمد آگاهى به فساد آنست . خشم نادان به گفتارست و خشم دانا به كردار.
حكیمى گفت : زارى تو بر مصیبت برادرت ، نیكوتر از بردبارى تست و بردباریت بر مصیبت خویش ، زیباتر از زارى تست .
**************************************
امیدوارم مورد استفاده قرار گرفته باشه !...
عزت زیاد ...
خوب شب اربعین حسینی هست و تر جیح میدم که چیزی نگم
فقط قطعه ای از دکتر علی شریعتی و یا حـسـیـن
*****************************************
تو ای حسین !
با تو چه بگویم ؟
" شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "
و تو ای چراغ راه ، ای کشتی رهایی
ای خونی که از آن نقطه ی صحرا ،
جاودان می تپی و می جوشی ،
و در بستر زمان جاری هستی ،
و بر نسل ها می گذری،
و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی ،
و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی ،
و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ،
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را
بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن !
قطره ای از آن خون را
در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز !
و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را
به ان زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !
ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی
تا عاشقانت را از " مرگ سیاه " برهانی ،
تا با هر قطره ی خونت ،
ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری
و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ،
و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،
" به تو و خون تو محتاج است "
*****************************************
تا عشق ........... یا حق ...
به نام معشوق حقیقی
***********************************************************
بایزید بسطامی سی سال بود که در شام و شامات می گردید ، و ریاضت می کشید ، و بی خوابی و گرسنگی دایم پیش گرفت ، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد ، و از همه فایده گرفت ، که از آن جمله آنها
حضرت امام صادق ( ع ) بود .
در پیش او نشسته بود . گفت :بایزید آن کتاب از طاق فروگیر ( بیار) .
بایزید گفت :کدام طاق ؟
گفت :آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای ؟!...
گفت :نه ! مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم ؟
من به نظاره نیامده ام .
امام صادق ( ع ) گفت :چون چنین است برو .
به بسطام باز رو که کار تو تمام شد.
***********************************************************
قطعه ای از تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری که به نظر خودم بسیار زیباست تا نظر شما چی باشه؟!..
( از بایزید بسطامی ، مولانا و چند شاعر بزرگ دیگر و همین طور ائمه ی اطهار که من ارادت خاصی بهشون دارم در پست های بعد بیشتر مطلب می نویسم ) تا درودی دیگر بدرود ....
*******************
گدایان بهر روزی کودک خود را کور می خواهند
طبیبان همگی ، خلق را رنجور می خواهند
گل فروشان ، مرده شوران راضیند بر مردنه خلق
بنازم مطربان را جملگی مخلوق را مسرور می خواهند
*******************
سیلور اشتاین
دوستان، آمده ام باز، كه این دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبیح خداوند تبارك و تعالی كه غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است، نصیر است و رئوف است و كریم است، قدیر است و قدیم است. خدایی كه بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و اینها پی آن داده،كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تكبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بكوشیم كه تا از دل و جان شكر بگوییم عنایات خداوند مبین را.
آفریننده ی دانا و خداوند توانا و مهین خالق یكتا و بهین داور دادار، كزو گشته پدیدار، به دهر این همه آثار، چه دریا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سیار.
خدایی كه خبردار بود از همه اسرار، غنی باشد و غفار، شود مرحمتش یار، درین دار و در آن دار، به اخیار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدایی كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شیر بر و یال، به هر كار و به هر حال بود قبله ی آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ی احوال از او سایه ی اقبال به فرق سر آن قوم كه پویند ره خیر و نكوكاری و دینداری و هشیاری و ایمان و صفا و كرم و صدق و یقین را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكیبایی و تدبیر و توانایی و بینایی و دانایی بسیار كه با پیروی از عقل ره راست بپوییم و زهر قصه ی شیرین و حدیث نمكین پند بگیریم ونصیحت بپذیریم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكیمانه در این دارجهان عمر سرآریم كه از كرده ی خود شرم نداریم و ره بد نسپاریم و به درگاه خدا شكر گزاریم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدایت از سر لطف و عنایت كه زما خلق ندارند شكایت. به ازین نیست حكایت، به از این چیست درایت، كه ز حسن عمل ما به نهایت، همه كس راست رضایت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گیتی همه باشند ز ما راضی و خرسند و به توفیق الهی بتوانیم در این دار فنا زندگی سالم و بی دغدغه ای داشته باشیم و در آن دار بقا نیز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برین را.
شاد باشید....... یا حق
شکر و سپاس فراوان ، به عدد ستاره های آسمان و قطرات باران و برگ درختان و ریگ های بیابان و ذره های زمین و آسمان ، خدایی را که یگانگی صفت او و جلال و کبریا , عظمت ومجد خاصیت اوست. از کمال جلال او هیچ کس آگاه نیست و هیچکس را به حقیقت معرفت او راهی نیست. بلکه اقرار کردن به عجز از حقیقت معرفت وی انتهای معرفت صدیقانست. و اعتراف آوردن به تقصیر در حمد و ثنای وی نهایت ثنای فرشتگان و پیامبران است.
به نام عاشقترین معشوق
ای عزیز ندانم که که عشق خالق گویم یا عشق مخلوق. عشقها سه گونه اند.
اما هر عشق درجات مختلفی دارد.
عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر عشق ماست با خدای تعالی ، و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. اما دریغا عشق میانه که یارای گفتن ندارم ، زیرا بس مختصر فهم آمده ایم ، اما انشاء الله که شمه ای به رمز گفته شود.
کارم اندر عشق مشکل میشود
خان و مانم در سر دل میشود
هر زمان گویم که بگریزم ز عشق
عشق پیش از من به منزل میشود
ایام به کام ...

