راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...
********************************************************
جنگجویی از استادش پرسید: بهترین شمشیر زن کیست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگی
آنجاست . به آن سنگ توهین کن.
شاگرد گفت:اما چرا باید این کار را بکنم؟ سنگ
پاسخ نمی دهد.
استاد گفت خوب با شمشیرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد:این کار را هم نمی کنم . شمشیرم
می شکند . و اگر با دست هایم به آن حمله کنم،
انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی
گذارند .
من این
را نپرسیدم . پرسیدم بهترین شمشیرزن کیست؟
استاد پاسخ داد:
بهترین شمشیر زن ، به آن سنگ می ماند ،
بی آن
که شمشیرش را از غلاف بیرون بکشد،
نشان می
دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند...
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و
انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
مردی کالسکه یک بچه شیر خوار را در پیاده رو
حرکت می داد.
بچه مرتب گریه می کرد و مرد مرتب می گفت :
-ارام باش آلبر... الان به منزل می رسیم آلبر...
زنی که از کنار آنها می گذشت رو به آنها کرد و
گفت:
ببخشید آقا اما این بچه شیرخوار حرف سرش نمی شود
که با او صحبت می کنید و می گویید آرام باشد.
مرد جواب داد:
بله خانم . اما من این حرف ها را به او نمی گویم.
آلبر خود من هستم.....
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و
انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
پشت ویترین مغازه ایستاده بود .
به کفشهای پاره اش نگاه میکرد.
هزار و یک سوال از ذهنش میگذشت.
رویش را که برگرداند ، میخکوب شد .
مردی را روی صندلی چرخدار دید که اصلا پا نداشت!..
شاد و خندان از جلوی مغازه گذشت...
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و
انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
نیك مردی بود و
زنی پارسا داشت. زنی با رأی و تدبیر بود. به پیغمبر زمانه وحی آمد كه آن نیك مرد
را بگوی كه ما تقدیر كرده ایم كه یك نیمهی زندگانی به درویشی گذرد و یك نیمه به
توانگری. اكنون اختیار كن كه درویشی در جوانی خواهی یا در پیری؟ جوانمرد چون این
بشنید به نزدیك زن شد و گفت: «ای زن! از خدای تعالی چنین فرمان آمده است اكنون تو
چه می گویی؟ چه اختیار كنیم تا چون سختی رسد صبر توانیم كرد و چون پیر شدیم چیزی
باید كه بخوریم تا به فراغت طاعت نیكو بتوانیم كرد.» پس زن گفت: «ای مرد در جوانی
چون درویش باشیم طاعت نیكو نتوانیم كرد و آن گاه كه عمر به باد داده باشیم و ضعیف
گشته چگونه طاعت به جای آوریم؟ پس اكنون توانگری خواهیم تا هم در جوانی طاعت توانیم
كرد و هم خیرات.» مرد گفت: «رأی تو صواب است چنین كنیم.» پس بر پیغمبر زمانه وحی
آمد كه اكنون كه شما به طاعت من می كوشید و نیت شما نیكوست من كه پروردگارم، همهی
زندگانی شما بر توانگری بگذرانم اكنون به طاعت كوشید و هرچه را دهم از آن صدقه دهید
تا هم دنیا بود شما را و هم آخرت.
*******************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق
ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست
و آزادانه مرد...
********************************************************
پیوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است
شیرینی وصل را نمیدارم دوست
از غایت تلخیی که در هجران است
********
بی حرف...
*********************************
یک روز اسب پیرمردی گم شد.همسایگان
از شنیدن خبر گم شدن اسب او تأسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند، ولی
پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت: مهم نیست که
اسب من گم شده است. شاید این خود حکمتی داشته باشد.همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت
تعجب کردند و بازگشتند.پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر
بازگشت.همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک
گفتند، ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت:این کجایش جای
خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم، شاید این
خودش موجب بدبختی برای من بشود.
پیرمرد تنها یک پسر داشت که
علاقه زیادی به اسب سواری داشت.روزی هنگام سواری آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش
شکست. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند. ولی پیر مرد بدون هیچگونه
احساس ناراحتی گفت: استخوان پای پسرم شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به
نفع ما تمام نشود.
یک سال بعد در آن منطقه جنگی
اتفاق افتاد و اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند،ولی پسر پیرمرد
به علت لنگ بودن پا به جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته
های پیرمرد رسیدند....
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی،
شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند،
یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب که می شد دو برادر محصول و سود خود را با هم نصف می کردند.
یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.
من مجرد هستم و خرجی ندارم،ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.
بنابر این شب که شد،یک کیسه پر از گندم رابرداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.
در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت:
درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام،
ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود.
بنابر این شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.
سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است،
تا آن که در یک شب تاریک، دو برادر در راه انبار به یکدیگر برخورد کردند،
آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند
و یکدیگر را در آغوش گرفتند...
********************************************************
دکتر علی شریعتی :
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،
و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...
********************************************************
تا مجالی دیگر بدرود...
نجار پیری بود که می خواست باز نشسته شود.
او به کارفرمایش گقت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگیش بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کار فرما از این که دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ناراحت شد.
او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه دیگر بسازد.
نجار پیر قبول کرد اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست.
او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید کار فرما برای وارسی خانه آمد.
کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.
نجار یکه خورد. مایه تأسف بود ! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام میداد ...
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
عشقتان فروزان، دلتان پر مهر... یا حق...
پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد
که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه ، خانواده ، دوستان و ...
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است،
از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟
و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
روغن چطور؟ نه!
و حالا دو تا تخم مرغ؟ نه مادر بزرگ!
آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
نه مادر بزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند.
اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.
خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.
خیلی از اوقات تعجب می کنیم
که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم.
اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد،
نتیجه همیشه خوب است.
ما تنها باید به او اعتماد کنیم،
در نهایت همه ی این پیش آمدها با هم به یک نتیجه ی فوق العاده می رسند.
***************************************************
تا مدتی نمیتونم در خدمتتون باشم.
ضمن اینکه سعی میکنم اگر بتونم به ای– میل ها در حد امکان پاسخ بدم.
اگر خدا خواست و عمری باقی بود، بعد از بازگشت سعی میکنم
محبت شما دوستان عزیز رو که میدونم از برادر کوچیکتون
دریغ نمیکنید در حد توانم هرچند ناچیز پاسخ گو باشم.
قبلا و البته قلبا از همه ی شما یاران گرامی و همراهان همیشگی قدر دانی میکنم.
* خبر ما برسانید به مرغان چمن / كه هم آواز شما در قفس افتاده است ... *
از خداوند مسئلت می نمایم به همه ی كسانی كه دوستشان می دارم
یك ذره دیوانگی عطا نماید تا دلشان همواره شاد و خاطرشان مدام خرم باشد .
خالق عشق نگه دار شما...
قلب دختر از عشق بود،
پاهایش از استواری و دست هایش از دعا.
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .
پس کیسه شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.
ریسمان نا امیدی را.
نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعا هایش .
نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی .
خدا فرشته های امید را فرستاد، تا کلاف نا امیدی را باز کنند،
اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه! باز نمی شود.
هیچ وقت باز نمی شود!..
خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دخترک برساند.
پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد
که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند.
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر.
دختر نخستین گره را باز کرد....
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد، شیطان مدت ها بود که گریخته بود ...
*********************************************************
همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید .... همین! عزت مزید ....
خانم تورو خدا بیاین بیسكوییت بخرین ارزونه فقط پنجاه تومان
زن به او مینگرد و در حالی كه به وی مینگرد فقط میگوید:
یك دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟
-آره خانم من همیشه اینجام فردام می یام و واسه شما صد تا بیسكوییت نگه میدارم
سلام آقا پسر لطفا بیسكوییتای منو بده كه زود باید برم
پسرك از اینكه صد تا بیسكوییت را یك جا فروخته و
میتواند مادر بیمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.
سلام پسرم آماده شم بریم دكتر
در یك لحظه دست پسرك در جیبش گیر میكند و جز یك سوراخ بزرگ چیزی در آنجا پیدا نمیكند.
.
در آن طرف شهر پسری در پیتزا فروشی مشغول خوردن پیتزاست ....
مرد بی ایمانی که مربی شنا بود و چندین مدال المپیک داشت،
هر چیزی را که راجع به خدا و دین میشنید مورد تمسخر قرار میداد!
یک شب او به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت .
با اینکه چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه برای شنا کافی به نظر میرسید .
مرد جوان بالای تخت شنا رفت و برای شیرجه زدن دستانش را باز کرد
ولی ناگهان متوجه سایه ی بدنش شد که بر روی دیوار همچون صلیبی به نظر میرسید !
حس عجیبی به او دست داد .
به سرعت از پله ها پایین آمد و چراغ ها را روشن کرد.
در آن لحظه متوجه شد که آب استخر برای تعمیر خالی شده است !...
***************************************************************
باشد که خداوند همه ی ما را گرمی و روشنی ، دلبردگی و وارستگی عطا کند .... عزت زیاد ...
در بنى اسرائيل عابدى بود به او گفتند: در فلان مكان درختى است كه قومى آن را مى پرستند.
خشمناك شد و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع كند.
ابليس به صورت پير مردى در راه وى آمد و گفت : كجا مى روى ؟
عابد گفت : مى روم تا درخت مورد پرستش مردم را قطع كنم ، تا مردم خداى را نه درخت را بپرستند.
ابليس گفت : دست بدار تا سخنى باز گويم .
گفت : بگو، گفت : خداى را رسولانى است اگر قطع اين درخت لازم بود خداى آنان را مى فرستاد.
عابد گفت : ناچار بايد اين كار انجام دهم .
ابليس گفت : نگذارم و با وى گلاويز شد، عابد وى را بر زمين زد.
ابليس گفت : مرا رها كن تا سخن ديگرى برايت گويم ، و آن اين است كه تو مردى مستمند هستى
اگر ترا مالى باشد كه بكارگيرى و بر عابدان انفاق كنى بهتر از قطع آن درخت است .
دست از اين درخت بردار تا هر روز دو دينار در زير بالش تو گذارم .
عابد گفت : راست مى گويى ، يك دينار صدقه مى دهم و يك دينار بكار برم
بهتر از اين است كه قطع درخت كنم ؛ مرا به اين كار امر نكرده اند و من پيامبر نيستم
كه غم بيهوده خورم، و دست از شيطان برداشت .
دو روز در زير بستر خود دو دينار ديد و خرج مى نمود،
ولى روز سوم چيزى نديد و ناراحت شد و تبر برگرفت كه قطع درخت كند.
شيطان در راهش آمد و گفت : به كجا مى روى ؟
گفت : مى روم قطع درخت كنم ، گفت : هرگز نتوانى و با عابد گلاويز شد و عابد را روى زمين انداخت و گفت : بازگرد و گرنه سرت را از تن جدا كنم .
گفت : مرا رها كن تا بروم ؛ لكن بگو چرا آن دفعه من نيرومندتر بودم ؟
ابليس گفت : تو براى خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتى لذا خدا مرا مسخر تو كرد و اين بار براى خود و دينار خشمگين شدى ، و من بر تو مسلط شدم...
********************************************
بی حرف ... تا بعد!..
کشاورزی بود که همسر مریضی داشت،
لذا نزد یک روحانی بودائی رفته و از او در خواست نمود که برای شفای همسر بیمارش دعا کند.
آن روحانی نیز شروع به دعا خواندن کرد و از خدا درخواست کرد تا تمامی مریضها را شفا دهد .
اما کشاورز سخنان او را قطع کرد و گفت :
لطفا ً صبر کنید.
من از شما خواستم برای شفای همسر من دعا کنید و شما برای همه ی مریضها دعا کردید.
- من در حال دعا برای همسر تو هستم .
- اما شما برای شفای همه ی مریضها دعا کردید و این کار شما میتواند به همسایه ی من که او هم مریض است کمک کند تا شفا پیدا کند و من از او خوشم نمیاید.
روحانی در حالی که دور میشد گفت :
اما شما چیزی درباره ی شفا و معالجه نمیدانید.
من با دعا کردن برای همه، دعاها و نیایشهای خودم را به راز و نیازهای میلیونها نفری که در حال دعا برای شفای مریضهایشان هستند، وصل میکنم.
به این ترتیب با بر روی هم جمع شدن این صداها و استغاثه ها نزد خداوند بزرگ،
همه ی ایشان مورد رحمت الهی قرار خواهند گرفت.
اما با جدا کردن ایشان ، آنها نیز نیرویشان را از دست داده و به هیچ جایی نخواهند رسید .
***************************
تا درودی دیگر .... بدرود ...
به نام خدا
یاران و همراهان همیشگی سلام
جاداره قبل از هر چیز از همگی دوستان عزیزم قدر دانی کنم
و امیدوارم که بتونم در مجال مناسب و در حد توان ناچیزم محبت هاشون رو جبران کنم .
*********************************************************
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بدون سکنه ای شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،
با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند.
برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست از خدا غذا خواستند.
فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.
اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست،
فردا کشتی دیگری غرق شد،
زنی نجات یافت و به مرد رسید.
در سمت دیگر، مرد دوم هیچکس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست،
فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت،
مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد،
چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد
پس همین جا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:
چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد:
این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است،
همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کرد:
اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته های او را اجابت کردم،
این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید:
از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.....
*********************************************************
خوب شب آرزو ها هم هست ، بیاید تا باهم و برای هم دعا کنیم ...
بارخدایا! احوال نیکو همه ی مارا کرامت کن .. یا حق ...
چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک ( المپیک معلولین ) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود. ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین زد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده. سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند.
تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند .....
یا حق ...
به نام خدای جهان آفرین
جوانمردی از بیابانی می گذشت . ازمسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین . خواهان كمك .
با سرعت تمام به سوی او شتافت . غریبی بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پایین آمد ، مشك آب را بر لبهای خشكیده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا كرد .
اما به جای آن كه شكوفه های مهر و عاطفه را تقدیم منجی خویش كند.
تیغ بر او كشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نكرد.
آنگاه پیكر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نیمه جانی در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
ار كاری كه كردی در هیچ مجلسی سخن مگو!
مردك از سر شگفتی علت این امر را جویا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون یك جوانمرد را كشتی.
اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردی كشته خواهد شد .
آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت كه در بیابان دست افتاده ای را بگیرد….
تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود ...
به نام نگارنده ی زیبایی ها
یک سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد
و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت .
بنابر این در حالی که کوزه سالم ، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ی ارباب
می رساند، کوزه ی شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد ، موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.
اما کوزه شکسته ی بیچاره از نقص خود ناراحت بود .
بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت :
" من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم."
سقا پرسید: " چه میگوئی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟ "
کوزه گفت: " در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید ،انجام دهم.
چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ارباب می شد.
به خاطر ترکهای من ،تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی."
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت:
"از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب ، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی."
در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد
و این موضوع، او را کمی شاد کرد.
اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی میکرد. چون دید که باز هم نیمی از آب ،نشت کرده است.
برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.
سقا گفت: من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم .
من در کناره راه ،گلهائی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر میگشتیم، تو به آنها آب داده ای .
برای مدت دو سال، من با این گلها، خانه ی اربابم را تزئین کرده ام.
بی وجود تو خانه ی ارباب نمی توانست این قدر زیبا باشد ...
تا مجالی دیگر بدرود ...
به نام خالق گوهر گیتی
زادروز با سعادت بانوی دو عالم، حضرت زهرا ( س) ، سرچشمه ی عفت،نجابت و شرافت
دخت ِ رسول خدآ نهایت کمال ، معرفت و صداقت
همسر شیربیشه ی ایمان، علی ( ع ) اسوه ی فتوت، شهامت، معرفت و مردانگی
و مادر حسنین ( ع ) الگوهای تواضع ، معرفت و جوانمردی
بر تمامی بانوان ودوشیزگان ایرانی،
خواهران و همسران و مادران ِ مسلمان،
جهانیان و همچنین فرزند مطهرش مهدی موعود (عج ) ، فرخنده و نیکو باد ...
***********************************************************
شبی پسر کوچکی نزد مادرش ، که در آشپزخانه مشغول پختن شام بود رفت و یک کاغذ به او داد. مادر پسربچه درحالی که داشت دست هایش را با حوله خشک می کرد نوشته های کاغذ را با صدای بلند خواند.
پسر با خط بچه گانه اش نوشته بود:
1)کوتاه کردن چمن باغچه ............. 5 دلار
2)مرتب کردن اتاق خوابم............... 2 دلار
3)مراقبت از برادر کوچکم.............3 دلار
4)بیرون بردن سطل زباله..............1 دلار
5)نمره ریاضی خوبی که گرفتم....... 6 دلار
جمع بدهی شما به من ................... 17 دلار
مادر در حالی که به چشمان منتظر پسر نگاه می کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش نوشت:
1)بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
2)بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
3)بابت تمام زحماتی که در این چند سال برایت کشیدم تا بزرگ شوی هیچ
4)بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ
و...........
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی واقعیه عشق حقیقی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آنچه را مادرش نوشته بود خواند،
چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:
مامان .... دوستت دارم.........
آنگاه قلم را برداشت و با همان خط بچه گانه در زیر صورتحساب نوشت :
قبلا به طور کامل پرداخت شده!.........
***********************************************************
با آرزوی پایان هفته ای خوش و خرم در آغوش گرم خانواده برای شما دوستان عزیز،
به یزدان پاک و بخشاینده میسپارمتون .
مسیحا نفس و خوش سیرت و نیک فرجام باشید .....
بر محمد( ص ) و خاندان پاکش درود فرست .... یا حق ...
و امشب نور میبارد ز آسمان ... یاس و نرگس میبارد ز آسمان ...
به نام خداوند جان و خرد
*********************************************************************
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد
مشتری پرسید چرا؟
آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی
مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت .
به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد
مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف
با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:
می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند !
مرد با تعجب گفت : چرا این حرف را میزنی؟
من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم !
مشتری با اعتراض گفت:
پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند ؟؟!...
" آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند "
مشتری گفت دقیقا همین است !
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!!
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد ......
*********************************************************************
دوستان فکر میکنم نبودنم یه چند وقتی بیشتر طول بکشه .
از تمام دوستانی که نمیتونم به وبلاگشون سر بزنم پوزش میطلبم .
و از عزیزان دیگر هم صمیمانه قدر دانی میکنم.
اگر خدا خواست و زنده بودیم در برگشت از خجالت همگی دوستان در میایم .
تا بعد ، همگی شما گلهای دوست داشتنی رو به خدای بزرگ میسپارم !
یا حق ...
به نام آفریدگار بی همتا
روزی یک جوان بسیار ثروتمند نزد عارفی رفت و از او خواستار نصیحتی برای راهنمایی زندگیش شد .عارف وی را به طرف پنجره ای برد و از او پرسید :
شما از میان شیشه چه میبینید ؟
- مردمی را میبینم که میروند و می آیند و کوری را میبینم که در جاده ای در حال گدایی است.
در آنجا بود که عارف یک آئینه ی بزرگ به آن جوان نشان داد و مجددا ً از او سوال کرد :
حالا به من بگویید که در آئینه چه میبینید ؟
- چهره ی خودم را در آن میبینم .
و حالا دیگر آن مردم را نمیبینید . شما متوجه هستید که پنجره و آئینه هردو از یک ماده ی اولیه یعنی شیشه ساخته شده اند ، اما در آئینه ، چون یک پوشش نازک نقره ای به کار رفته است ، چیزی بجز خودت را در آن نمیبینی . حالا بایستی هر دوی این شیشه هارا با یکدیگر مقایسه کنی.دیگران را در آن دیده و بخاطر ایشان احساس همدردی میکنی ، اما وقتی پوشیده از نقره است ، یعنی فقط خودت را در آن مبینی. و فقط وقتی فرد ارزمشندی خواهی بود که شهامت زدودن آن پرده ی نقره ای را از جلوی چشمانت داشته باشی ، در آن صورت مجددا ً قادر خواهی بود تا به مردم عشق بورزی ....
*****************************************************
دو تا از کامنت ها ی دوستان
جالب بود. خب، این قضیه فقط مربوط به آدمهای ثروتمند نیست.
مربوط به هر کسی است که یک پرده ی نقره ای جلوی چشمش را گرفته.
همون پرده ای که حتی گاهی نمی گذارد که خدا را ببیند...
حکایت زیبایی است ، گوشه ای از عمق ذات بشر
و یکی از حجابهای مانع در راه معرفت.
به نام خالق باورها و احساس ها
مادر بیست و شش ساله به پسرش که بر اثر ابتلا به سرطان خون در حال مرگ بود خیره شد. او نیز همچون هر مادری این آرزو را در دل می پروراند که پسرش بزرگ شود و به رویاهای خود دست یابد.
اما اکنون چنین چیزی دیگر امکان نداشت . سرطان خون اجازه نمی داد تا این مهم صورت بگیرد ولی او هنوز هم می خواست که آرزوهای پسرش تحقق یابد.
مادر دست پسرش را گرفت و پرسید:
باپسی! آیا هیچ وقت فکر کرده ای که وقتی بزرگ شدی چکاره شوی؟
باپسی پاسخ داد : من همیشه دوست داشتم وقتی که بزرگ شدم آتش نشان بشوم.
مادر خندید و در دلش گفت: بگذار ببینم می توانم کاری کنم تا تو به آرزویت برسی!؟...
ساعاتی بعد در همان روز به آتش نشانی محل خود رفت
و با افسر آتش نشان به نام باب که قلب بزرگی داشت ملاقات کرد.
مادر آخرین آرزوی پسرش را برای باب شرح داد و پرسید
آیا امکان دارد فرزند شش ساله اش سوار یکی از ماشین های آتش نشانی شود
و دوری در آن اطراف بزند؟
باب گفت: ما می توانیم کاری بهتر انجام دهیم، اگر شما بتوانید پسرتان را ساعت 7 صبح روز چهارشنبه حاضر کنید ما می توانیم او را به مدت یک روز آتش نشان افتخاری کنیم. پسرتان می تواند به ایستگاه آتش نشانی بیاید، با ما غذا بخورد و در همه ماموریت های آن روز شرکت کند. در ضمن اگر اندازه لباسش را به ما بدهید ما می توانیم یک دست یونیفرم آتش نشانی برایش آماده کنیم.
3 روز بعد افسر آتش نشان، باب به دنبال باپسی آمد و لباس های آتش نشانی را برایش آورد و او را از تخت بیمارستان به داخل ماشین آتش نشانی برد. باپسی پشت فرمان ماشین نشست و در برگشت به ایستگاه در چرخاندن فرمان ماشین به باب کمک کرد. در حقیقت باپسی در عرش سیر می کرد.
از قضا در آن روز سه مورد آتش سوزی اعلام گردید و باپسی در هر سه عملیات شرکت داشت. او به سه ماشین مختلف و حتی ماشین رئیس اداره آتش نشانی سوار شد. همچنین از او برای اخبار محلی فیلم ویدئویی گرفتند تا در تلویزیون پخش شود.
باپسی با رسیدن به رویاهایش و برخوردار شدن از توجه و محبت فراوان سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان تصور می کردند زنده ماند.
اما بالاخره شبی همه علایم حیاتی باپسی یک به یک رو به نابودی رفت . از آنجا که سر پرستار معتقد بود هیچ کس نباید در تنهایی بمیرد بلافاصله به اعضای خانواده اش خبر داد که به بیمارستان بیایند.
سپس به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان افتخاری شده بود. از رئیس آتش نشانی هم درخواست کرد تا یک نفر آتش نشان را با یونیفرم مخصوص به بیمارستان بفرستد تا در هنگام مرگ باپسی در کنارش باشد. رئیس پاسخ داد ما می توانیم کار بهتری بکنیم.
ما 5 دقیقه دیگر آنجا خواهیم بود. فقط لطفا محبتی در حق ما بکنید و وقتی که صدای آژیر را شنیدید و دیدید چراغ های ماشین آتش نشانی خاموش و روشن می شود در بلندگو اعلام کنید که آتشی وجود ندارد و اعضا گروه آتش نشانی می آیند تا یکی از افراد خود را یک بار دیگر ببینند. همچنین لطفا در صورت امکان پنجره اتاق او را باز بگذارید. متشکرم.
در حدود 5 دقیقه بعد یک ماشین آتش خاموش کن
و یک کامیون ِ نردبان دار به بیمارستان رسیدند.
کامیون نردبانش را تا طبقه سوم که پنجره اش باز بود بالا کشید و 16 نفر از اعضای تیم آتش نشانی از نردبان بالا رفتند و وارد اتاق باپسی شدند. آنان او را در آغوش گرفتند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.
باپسی در آخرین دم به چهره رئیس آتش نشانی نگاه کرد و پرسید :
رئیس! آیا من واقعا من یک آتش نشان هستم؟
رئیس گفت: بله، تو واقعا یک آتش نشان هستی .
باپسی پس از آن کلمات ، لبخندی زد و برای آخرین بار چشمان خود را فرو بست .......
به نام آفریدگار هستی
****************************
اردشیر، بنایى شگفت انگیز ساخت و حكیمى را گفت : در آن ، عیبى مى بینى ؟
حكیم گفت :همانند آن ندیده ام. اما آن را عیبى هست .
گفت : چه ؟
گفت : آن كه تو را از آن بیرون برند، كه باز نیایى و به جایى برند كه دیگر نیایى .
و اردشیر گریست ........ .
****************************
عزت زیاد ..... یا حق ...
به نام آنکه میراث عشق را آغاز کرد
*************************************************
عاشقی درب خانه ی معشوقی را زد.
معشوق پرسید کیستی؟
عاشق گفت : منم عاشق تو .
معشوق گفت برو که عاشق نیستی .
چند وقت گذشت ، دیگر باری عاشق آمد و درب خانه ی معشوق را زد .
دوباره معشوق پرسید کیستی؟
عاشق این بار جواب داد : تویی.
معشوق جواب داد بیا که این بار درست آمده ای ....
*************************************************
عشقتان فروزان و دلتان پر مهر
عزت زیاد ..... تا عشق .... یا حق ...
به نام او که هست و نیست همه از اوست
بر تو ای آریایی درود
امیدوارم حالتون خوب باشه
********************************
یک داستان و یا حق ..
****************************************
شخصى از خیابان مىگذشت،
از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید:
جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا، و صداى هقهق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداى تو را نشنید؟
جوانک گریهکنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانى فریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به او نگاه کرد.
«پس این یکى را هم بىخیال شو!»
مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت.
یا حق ...
به نام یکتا نغمه گر سرود عشق
حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان در عشق ، دید
در جوان شیر دل و خصم افکنی ( دشمن کش و ... ) چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشمش داشت و جوان از آن سپیدی بی خبر بود. زیرا با این که بسیار بر زن نظر کرده بود اما عاشق بود و در عشق کی میتوان عیب چشم یار را دید. اما بعد ازمدتی کم کم عشق جوان کم رنگ شد .
پس عیب چشم یار را دید واز او پرسید که این سپیدی کی در چشم تو آشکار شد ؟
گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.
فکر نمیکنم به زبان نثر نوشتن ِ چند بیت آخر نیازی باشه .
اما میتونین برای دیدن اصل شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
*********************************************
خالق عشق نگه دار شما .....
ادامه مطلب
به نام خدا
درود بیکران بر شما دوستان عزیز
امیدوارم که حالتون خوب باشه
یک داستان کوتاه که شاید کمی قدیمی باشه
و در بسیاری از وبلاگ های دیگر هم دیده باشید
اما من یکی که حیفم اومد تو وبلاگ نباشه
پس پستش کردم . دوستان بر ما میبخشایند
************************************************
*** دروغ قدیمی ***
"جک" و "تینا" در یک مهمانی با یک دیگر آشنا شدند. در آن زمان، "تینا" دختر زیبایی بود و مورد توجه بسیاری از پسران بود و جک پسری معمولی و بسیار خجول .
بعد از پایان مهمانی، جک با کمال جسارت تینا را دعوت کرد تا با یکدیگر قهوه بنوشند.
تینا دختر با حیایی بود و نهایتاً دعوت جک را قبول کرد.
دو نفر در قهوه خانه نشستند، اما هیچ یک از آنها نمی دانست درباره چه صحبت کند.
تینا پشیمان بود و می خواست هر چه زودتر به خانه باز گردد. جک پیشخدمت را صدا کرد و گفت: لطفاً نمک برایم بیاور ، من عادت دارم قهوه کم نمک بخورم .
همه از شنیدن حرفهای جک بسیار تعجب کرده و به او نگاه کردند.
جک که خجالت کشیده بود به آرامی به تینا گفت: وقتی بچه بودم، کنار دریا زندگی می کردم. بسیار شیطان بودم و کنار سواحل دریا بازی می کردم ، برای همین آب شور زیادی خورده ام. آه ! چقدر تلخ و شور است.
الان خیلی وقت است که به خانه باز نگشته ام، لذا دلم برای خانه و مزه آب دریا تنگ شده است. بدین سبب ، وقتی قهوه می خورم، کمی نمک داخل آن می ریزم و می خواهم مزه آب دریا را حس کنم.
تینا از شنیدن حرفهای جک،بسیار تحت تاثیر قرار گرفت، فکر کرد که این پسر بسیار با احساس است. کسی که خانه را دوست دارد حتما به زندگی علاقه دارد.
او شروع به صحبت با جک کرد و محیط گفت و گو ها عوض شد.
از آن به بعد، جک و تینا عاشق یکدیگر شدند. تینا از رفتار مهربان و دلگرم کننده جک متوجه شد که او واقعاً پسر خوبی است. از آن به بعد، دو نفر بیشتر به قهوه خانه می رفتند و تینا همیشه به پیشخدمت می گفت که برای دوستم نمک بیاور. او این نوع قهوه را دوست دارد.
چهل سال گذشت، جک و تینا همانند زن و شوهرهای دیگر زندگی خوبی داشتند تا روزی جک به دلیل بیماری سخت از دنیا رفت.او در آخرین روزها، نامه ای برای تینا نوشت:
تینای عزیزم، معذرت می خواهم که به تو دروغ گفتم. یادت است که اولین بار با هم قهوه می خوردیم؟ آن زمان من بسیار ناراحت و نگران بودم و خودم هم نمی دانستم چرا به پیشخدمت گفتم نمک بیاورد. در واقع اصلاً داخل قهوه نمک نمی ریزم.
اما چاره ای نداشتم و باید اشتباه خود را ادامه می دادم. خدا را شکر که تو حرفهای من را باور کردی و من را قبول کردی و من نیز چهل سال قهوه را با نمک خوردم.
عزیزم. ببخشید، چندین بار می خواستم این راز را به شما بگویم.
اما ترسیدم که از شنیدن آن عصبانی شده من را ترک کنی.
حالا دیگر نمی ترسم. می دانم بزودی از دنیا می روم. عزیزم ، این چهل سال که با تو زندگی کردم، بسیار زیبا و شاد بود. اگر عمر دیگری داشته باشم، امیدوارم تو باز هم زن من باشی. اما دیگر قهوه را با نمک نخواهم خورد. واقعاً مزه بدی دارد......
تینا با خواندن نامه شوهرش اشک می ریخت. به عکس جک نگاه کرد و گفت: عزیزم، تو نمی دانی من چقدر خوشحال هستم. چون می دانم در این دنیا کسی هست که توانسته دروغی را برای چهل سال حفظ کند.
***************************************************
هیچ وقت همه چیز اون طور که نشون میده نیست ! همین!
تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود ....
به نام خالق عشق
پیشاپیش از دوستان عزیز تقاضای عاجزانه دارم اگر نقصانی در نوشتار و یا هر اشتباه دیگری هست بر این بنده ی حقیر ِ خدا خرده نگیرید. و اگر مقداری هر چند ناچیز مفید واقع شد ما رو هم از دعای خیر خودتون بی نصیب نگذارید . همین !
این بار از دفتر پنجم مثنوی ِ معنوی ِ مولانا جلال الدین محمّد بلخی
عاشقی نزد معشوقش کار وخدمات خود را می شمارد و می گفت در راه عشق تو چنین کردم و چنان کردم
، و در این رزمگاه تیرها به من اصابت کرده و نیزه ها در بدنم فرو رفته است. در راه عشق تو ناکامی ها دیدم ، قوه و قدرت و مال و نام خود را از دست داده ام . هیچ صبحی من را خُــّرَم و خندان نیافته و هیچ شامی سر و سامان نیافته ام . هر چه تلخی و ناکامی دید بود یک یک در حضور معشوق بیان کرد .
اما نه برای اینکه منتی بگذارد بلکه می خواست اینها را برای خلوص محبت خود شاهد آورده باشد.
برای عاقلان یک اشاره کافی است ولی تشنگی عاشقان از یک اشاره فرو نخواهد نشست . وگفته ی خود را مکرر تکرار می کرد ، آری ! اشاره کی ماهی را سیراب می کند؟ صد گونه سخن از درد خود می گفت ، باز شکایت داشت که یک سخن هم نگفته ام . آتشی در درونش مشتعل بود اما نمیدانست چیست ؟ ولی از گرمی ِ آن چون شمع اشک می ریخت . بعد از گریه ها گفت گزارش من این بود اکنون مرا راهنمایی کن !... . هر چه امر کنی به جان حاضرم و به فرمان تو سر و پا نهاده ام .
اگر چون خلیل باید به آتش بروم یا چون یحیی خونم سبیل باشد . همچون شعیب از گریه نابینا شوم یا همچون یونس به دهان نهنگ روم . اگر چون یوسف به چاهم افکنی یا از فقر هموچون عیسی مریم نمایی . از تو روی گردان نشده و بر نمی گردم ، جان و تنم برای اجرای فرمان تو آماده است .
معشوق گفت : همه ی این کارها را کردی اما گوش کن و آنچه می گویم دریاب .
آنچه تو کردی فرع عشق است ولی اصل عشق و دوستی را به جای نیاوردی .
عاشق گفت اصل آن چیست ؟
جواب داد: مرگ و نیستی ! این کارها را کردی ولی هنوز زنده ای اگر واقعا ً یار جان بازی هستی... بمیر .
.
.
.
عاشق با شنیدن این جواب در جلوی معشوق دراز کشید و دَر دَم جان داد . و چون گل شاد و خندان سر فدای معشوق نمود . و همان خنده چون عقل وجان عارف بدون هیچ مشقتی برای او وقف ابدی شده و باقی ماند .
او بلاخره منزه از همه چیز پاک و منزه به ماه بر میگردد همان طور که نور عقل و جان به حضرت اله باز می گردد.
البته از این قسمت چند بیت دیگر هم باقی مانده که فکر نمیکنم لزومی به نوشتن داشته باشه .
*****************************
حکایت هم چنان باقیست ....... والسلام ...
****************************************
به نام آفریدگار پاک
درود بی کران بر شما
امیدوارم حالتون خوب باشه
چند تا از دوستان درباره ی اون جمله ی همیشگی من گفته بودن که چه فایده ای داره ؟ منم چیزی نمیگم فقط یک داستان میارم و البته در فرصت دیگری هم با داستان دیگر این کار رو انجام میدم.
مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد وبه زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بودکه یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست .با نزدیک شدن یه روز فارغ التحصیلی مرد جوان دائما به دنبال علایمی حاکی از خرید ماشین بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت که چقدر از داشتن چنین فرزندی به خود می بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد . با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت صدایش را بلند کرد وبا عصبانیت گفت : با این همه پولی که داری فقط یک انجیل به من می دهی ؟ ومانند گردبادی خشمگین خانه را ترک گفت وانجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت . سالهای بسیاری گذشت ومردجوان موفقیت های بسیاری در راه تجارت کسب کرد . در همین سالها تلگرامی با این مضنون دریافت کرد که پدرش درگذشته وهمه دارایی خود را به او واگذار کرده است واو باید هرچه زودتر به خانه پدری رفته وبه امور رسیدگی کند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصیلی ندیده بود . وقتی به خانه پدری رسید ناگهان غم وپشیمانی بردلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت ودر میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد وبه ورق زدن پرداخت در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود واین نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود همچنین روی ان تاریخ روز فارغ التحصیلی او واین لغات درج شده بود به طور کامل پرداخت گردید
تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم!
فقط به این خاطر که ظاهر امرآن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده است ....
امیدوارم متوجه شده باشید !...
هیچ وقت همه چیز اون طور که نشون میده نیست ! همین
مطمئن باشید این جمله جلوی خیلی از کارهای اشتباه ما رو میگیره ! شک نکنید ، خیلی فکر کنید! همین
تا درودی دیگر بدرود ...
به نام آفریدگار خوبی ها
ضمن عرض سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات
این داستان رو تقدیم میکنم به تمامی زوجهای جوان
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند .
عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت.
و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بازگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر
می ریخت و با مهربانی به او میداد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت ِ عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر
نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمیخواهد بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود ، که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است !....
شاد باشید و همواره با هم ...... یا حق ...
به نام یکتا خالق بی همتا
روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد.
پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "
و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی .....
**********************************************************
اگر نظرهم ندادید وخواستید برید ....
خواهش می کنم بدون تامل و درک این مطلب ازش عبور نکنید ! متشکرم
***********************************************************
خالق عشق نگه دار شما .... عزت زیاد

