تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

چه خوش بودی دلا گر روی او هرگز نمی‌دیدی

جفاهای چنین از خوی او هرگز نمی ‌دیدی

سخن‌هایی که در حق تو سر زد از رقیب من

گرت می‌ بود دردی سوی او هرگز نمی ‌دیدی

بدین بد حالی افکندی مرا ای چشم تر آخر

چه بودی گر رخ نیکوی او هرگز نمی ‌دیدی

ز اشک ناامیدی کاش ای دل کور می‌گشتی

که زینسان غیر را پهلوی او هرگز نمی‌دیدی

ترا سد کوه محنت کاشکی پیش آمدی وحشی

که می ‌مردی و راه کوی او هرگز نمی ‌دیدی...

 

*******************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 5 آبان1387 در ساعت 12:54 | + |

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست

بدرستی که دل نازک ساغر بشکست

من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی

دست گیرید که هست این نفسم باد بدست

آنکه بی مجلس مستان ننشستی یکدم

این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست

ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم

ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست

در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی

که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست

خون ساغر بچنین روز نمی‌شاید ریخت

رک بربط بچنین وقت نمی‌باید خست

ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی

روز توبه‌ست و ترا نرگس جادو سرمست

هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا

کند ابروی تو سرداری مستان پیوست

وقت افطار بجز خون جگر خواجو را

تو مپندار که در مشربه جلابی هست

 

 

*******************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 12 شهریور1387 در ساعت 12:9 | + |

دوستان عزیز

تا اطلاع ثانوی وبلاگ هر یک و چهار شنبه به روز میشود

 

******************************************

ترانه رنگین كمان را بخوان

روز طولانی و سختی بود ، جوسی

انتهای جاده ، جایی در آن طرف .

راهم را گم كرده بودم

وقتی آنجا رسیدم ،گفتند دیر آمدی .

حالا تو تنها كسی هستی كه می توانی مرا راهنمایی كنی .

خب ، نمی خواهی ترانه رنگین كمان را بخوانی ، جوسی؟

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .

جوسی ، سایه های غم ،

در دل آدمی جا خوش كرده .

پس اگر می توانی ترانه رنگین كمان را بخوان .

قطاری را كه می خواستم ببینم

رفته بود.

انگار تمام وقتم را

صرف سوار و پیاده شدن كردم .

فكرم را فروختم .

رویاهایم را بخشیدم .

و فردا ، به جستجوی

دیروز خواهم رفت ،

تا آن زمان ...

ترانه رنگین كمان را بخوان ، جوسی .

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .

چه بسیار خواهش ها

كه انها را درك نمی كنی ، جوسی

اگر می توانی ترانه رنگین كمان را بخوان...

اگر می توانی ، اگر می توانی .

ترانه رنگین كمان را بخوان، اگر می توانی...


*** شل سیلور اشتاین *** 


********************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 30 مرداد1387 در ساعت 13:1 | + |

 

عاشق یکرنگ را یار وفادار هست

بنده شایسته نیست ورنه خریدارهست

می‌رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن

حسن و جمال ترا ناز تو در کارهست

گر چه لبت می‌دهد مژده حلوای صبح

مانده همان زهر چشم تلخی گفتار هست

لازمه‌ی عاشقیست رفتن و دیدن ز دور

ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

وحشی اگر رحم نیست در دل او گو مباش

شکر که جان ترا طاقت آزار هست

***************************************

وحشی بافقی

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 3 تیر1387 در ساعت 8:27 | + |

هر دلی کو به عشق مایل نیست

حجره‌ی دیو خوان، که آن دل نیست

زاغ گو، بی‌خبر بمیر از عشق

که ز گل عندلیب غافل نیست

دل بی‌عشق چشم بی‌نور است

خود بدین حاجت دلایل نیست

بیدلان را جز آستانه‌ی عشق

در ره کوی دوست منزل نیست

هر که مجنون نشد درین سودا

ای عراقی، بگو که: عاقل نیست...

  

********************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 9 خرداد1387 در ساعت 7:37 | + |

اگه چی بشه چی ؟؟؟

 

دیشب، وقتی خواستم بخوابم.

چند تا «اگه چی بشه چی؟» به فكرم اومد.

تا صبح جلوی چشمم رژه رفتن و ورجه ورجه كردن

و همان آواز قدیمی «اگه چی بشه چی» رو خوندن :

 

اگه توی مدرسه درسم بد بشه چی؟

اگه در استخرو تخته كنن چی؟

اگه توی خیابون كتك بخورم چی؟

اگه توی لیوانم سم باشه چی؟

اگه یه باری شروع كنم به گریه چی؟

اگه امتحانمو بد بدم چی؟

اگه روی صورتم موی سبز دربیاد چی؟

اگه مریض بشم و بمیرم چی؟

اگه یه برق از آسمون بیاد و منو بگیره چی؟

اگه سرم شروع كنه به كوچیك شدن چی؟

اگه باد، بادبادكمو پاره كنه چی؟

اگه جنگ بشه چی؟

اگه مامان و بابام طلاق بگیرن چی؟

اگه هیچكس منو دوست نداشته باشه چی؟

اگه سرویسم دیر برسه چی؟

اگه دندونام صاف در نیاد چی؟

اگه شلوارم پاره بشه چی؟

اگه هیچوقت شنا یاد نگیرم چی؟

 

هر وقت كه همه چیز رو به راهه،

نصفه شب «اگه چی بشه چی» سراغم می آد...

 

  شل سیلور اشتاین

 

 

********************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 4 خرداد1387 در ساعت 7:38 | + |

علت گریه

 

دویده ام به سوی تو

رسیده ام به کوی تو

تمام هستی ام کنون

بسته به تار موی تو

***

مرا نماز کی بود؟

بدون رنگ و بوی تو

بهشت من تو بوده ای

چو بنگرم به روی تو

***

من که همیشه بوده ام

فقط به آرزوی تو

چگونه بگذرم کنون؟

به راحتی ز کوی تو

***

خون درون هر رگم

چو باده در سبوی تو

در شب وصل وای من

تنم گرفته بوی تو

***

مپرس ز گریه های من

ترسم از آبروی تو

********************

فریبا شش بلوکی

 

********************************************************

دکتر علی شریعتی :

 در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

 

تا درودی دیگر... بدرود

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387 در ساعت 7:48 | + |

 

خیلی وقت بود از وحشی بافقی که خودم شعرهاشو خیلی دوست دارم چیزی ننوشته بودم

نمیدونم چرا اما سوز عجیب و غیر قابل وصفی رو در تک تک ابیاتش حس میکنم

این هم قطعه شعری از وحشی بافقی

 

 

در عاشقی:

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

یک منزل از آن بادیه عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی

بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

صد بلعجبی هست همه لازمه ی عشق

از جمله یکی قصه محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده

حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را

رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد

با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش

ور نه در مقصود به روی همه باز است...

 

این غزل را زمانی که معشوقش عاشق دیگری شده سروده است!

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 9 اردیبهشت1387 در ساعت 7:49 | + |

*******************************

روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت

اشک عاشق مزه ی گل چشمه های نوش داشت

یک نوازش، میزد آتش بر دل هر بی قرار

یک سخن پویائی ِ یک بستر ِ گل پوش داشت

خنده ها بوی خوش عشق و محبت داشتند

چشمها گیرائی ِ یک چشمه ی خود جوش داشت

ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم

یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت ...

*******************************

 

*******************************

شد دل هم جا دست به دامان محبت

تا رایحه ای شد ز گریبان محبت

هیچ عاطفه ای اینهمه آزار ندیده

تنها سر من خورده به پیکان محبت

روزی که زمژگان من خسته چکیدی

دل سوخته از رنجش مهمان محبت

هر روز به خود هی زنم ای عاشق خسته

تا کی تو دهی اینهمه تاوان محبت

*******************************

 

آ.پرویز نی داود

  

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 24 فروردین1387 در ساعت 8:25 | + |

با درود و مهر بر همگان

آخرین پست سال هزار و سیصد و هشتاد و شش

پیشاپیش چیزی رو تبریک نمیگم....

اگر خدا بخواد ساعاتی بعد از سال تحویل خدمتتون میرسم.

 

****************************************

حیف فردا که تمومه کوچه ها و باغا سبزن

یه عالم پرنده اینجا از غم وقصه بلرزن

چقدر خوبه دوباره روزای آخر اسفند

روی هر لبی بشونیم دو سه تا غنچه ی لبخند

دوباره بهار میادُ باز همون حرفه همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

روزای آخر اسفند، همه جا صحبت عید ِ

خوش به حال اون دلی که پیش ِ گلها رو سفید ِ

سرزمینمون اگر چه پر آدمای تنهاست

اما خونه ی قشنگه بهترین دلای دنیاست

خونه ی گلای نازی که دست همو میگیرن

خونه ی شکوفه هایی که برای هم میمیرن

اینجا ادما اگر چه فکر لحظه های تازن

دلشون میخواد برای همه تازگی بسازن

دوباره بهار میادُ باز همون حرفه همیشه

اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه

روزای آخر اسفند همه جا صحبت عید ِ

خوش به حال اون دلی که پیش ِ گلها رو سفید ِ

دوباره بهار میادُ ...

****************************************

 

********************************************************

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

********************************************************

 

خالق عشق نگه دار شما....

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 28 اسفند1386 در ساعت 10:38 | + |

 

 

آزادی اگر خواهی از عقل گریزان باش

سر خیل مجانین شو، سرحلقه‌ی طفلان باش

گر با رخ و زلف او داری سر آمیزش

هم صبح جهان آرا، هم شام غریبان باش

خواهی نکند خطش از دایره‌ بیرونت

هر حکم که فرماید سر بر خط فرمان باش

هر جا که چنین ترکی با تیر و کمان آید

آماجگه پیکان آماده‌ی قربان باش

دور از خم گیسویش تعظیم به رویش کن

از کفر چو برگشتی جوینده‌ی ایمان باش

با نفس خلاف اندیش یک بار تخلف کن

یک چند شدی کافر، یک چند مسلمان باش

گر کاسته‌ی رنجی یک خمکده صهبا نوش

ور در طلب گنجی یک مرتبه ویران باش

پر کن قدح از شیشه، بشکن خم اندیشه

آتش بزن این بیشه سوزنده‌ی شیران باش

چون خنده زند ساقی صهباخور و خوش‌دل زی

چون گریه کند مینا، ساغر کش و خندان باش

اکسیر قناعت را سرمایه دستت کن

در عالم درویشی افسرزن و سلطان باش

شمشاد فروغی را در شهر تماشا کن

آسوده ز بستان شو فارغ ز گلستان باش ...

 

***********************************************************

 

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

 

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ... همین ! یا حق...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 22 اسفند1386 در ساعت 6:30 | + |

عشق را وارد كلام كنیم
تا به هر عابری سلام كنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنیم

هركجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنیم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظیم او قیام كنیم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنیم
این عجایب مدام دركارند
تا كه ما شادی مُدام كنیم

شُهره زنبور گشته است به نیش
ما ازو رفع اتهام كنیم

علفی هرزه نیست در عالم
ما ندانیم و هرزه نام كنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام كنیم

« سالكا » این مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنیم
در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام كنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام كنیم...
******************************

مجتبی كاشانی

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 6 آبان1386 در ساعت 17:35 | + |

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه ی شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

 

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا ...

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 20 مهر1386 در ساعت 23:1 | + |

بذار خیال کنم هنوز، ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تموم ِ قصه مون، هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبها پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تو ای که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و دوست دارم و نگفتی

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوستش داری اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم، اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و ....

 دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم، بذار!

اگر چه بی خیالمی...

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تو ای که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و دوست دارم و نگفتی ...

                            گفتی و دوست دارم و نگفتی ... 

 ***********************************

" خیال " سرود ه ی  اهورا ایمان ... وبلاگ شبگویه

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 19 مهر1386 در ساعت 1:53 | + |

تاراج دل به تیغ دو ابروی دلبر است

 

مستی قلب عاشقم از جام کوثر است

 

بر سر در بهشت خدا حک شده چنین

 

بختش بلند هر که گرفتار حسین و حیدر است ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 10 مهر1386 در ساعت 23:6 | +

  

آمد رمضان و عید با ماست

قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد

وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل

وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج

گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک

هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید

کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع

منصور و ابایزید با ماست ...

( از غزیات شمس )

 

**************************

جا داره همین جا فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک بگم.

بی حرف .... همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ... همین!

 یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 22 شهریور1386 در ساعت 14:18 | + |

آزمــــــودم زندگــــــــی را ارمغــــانش یافتم

برتر از نیک و بد و سود و زیانـش یافتم

در ترازوی دی و امروز و فردا جا نداشــت

بر فــراز هر زمــان و هر مکـانش یافتم

گــاه دیدم زندگــی در مـــردگـــی دارد دوام

گــه به روز زیسـتن هم بی نشـانش یافتم

گــاه دیدم زندگــی عقلـست و گــه دیوانگــی

گــاه در مسـتان و گه در عاشقــانش یافتم

گــاه در گل گاه در باران و گه درسوز شمع

گــاه در خاکـســـتر پــــــروانگـانـش یافتم

گــاه در شور و  سرور ِ کــودکان بــی خیال

گــاه در دامـــان گـــرم مــــادرانش  یافتم

گــاه در بزم نشــاط بـــی غـمـان شـــاد نوش

گــاه در ضرب شـــرر خیز یـلانـش یافتم

شعــر حافظ بود و ضرب تیشه ی فرهاد بود

در مــــیان دفــــتـر فـــــرزانـگانـش یافتم

زندگــی تاب و تب جــریــان دائـم بـود و من

در کشاکشــهای سـخت و بی امـانش یافتم

**************************************

تا درودی دیگر بدرود ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 30 مرداد1386 در ساعت 1:43 | + |

گاه می انديشم

که چه دنيای بزرگی داريم

و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا

در چه زندان عبوسی محبوس شديم

چه غريبيم در آبادی خويش

و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش

 آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد

ببرد ريشه خود را تا آب

بی امان سبز شود ، سايه دهد...

گاه می انديشم

که چه موجود بزرگی هستيم

و چه تقدير حقيری را تسليم شديم

و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم

خوردن و خوابيدن

و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلويم تنها

جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان

کاشکی همواره

کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود

کاش تن پوشم با من متولد می شد

مثل پر با طاووس

مثل پوشينه پشمين با ميش

کاش بيماری با ما کار نداشت

يا طبيبان همه عيسی بودند

پدرم کاش نمی رفت از دست

نمی افسرد به اين زوديها

کاش ما اهل طبيعت بوديم

مادرم باران بود

کودکانم همه از جنس گياهان بودند

خوابم انديشيدن

بسترم بال کبوترها بود

دوستانم همه افرا و صنوبر بودند

طلبم از همه جز عشق نبود

و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی

خانه ام هرجا بود

کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود

کاش معنای سياست اين بود

که قفس ها را در حبس کنيم

تا نفس ها آزاد شوند

کسی از راه قفس نان نخورد

و کبوتر نفروشد به کسی ...

*************************

مجتبی کاشانی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 21 مرداد1386 در ساعت 3:29 | + |

فلك جز عشق ، محرابى ندارد

جهان بى خاك عشق ، آبى ندارد

غلام عشق شو! كاندیشه اینست

همه صاحبدلان را پیشه اینست

جهان ، عشقست و دیگر زرق سازى

همه بازیست الا عشقبازى

كسى كز عشق خالى شد، فسرده ست

گرش صد جان بود، بى عشق ، مرده ست

مبین در عقل ! كان سلطان جانست

قدم در عشق نه ! كان جان جانست

*****************************

تا بعد .... عزت زیاد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 19 تیر1386 در ساعت 14:3 | + |

اگر صد سال مانى ، در یكى روز      

       بباید رفت ازین كاخ دل افروز

چه خوش باغى ست ! باغ زندگانى   

         گر ایمن بودى از باد خزانى

خوشست این كهنه دیر پر فسانه     

           اگر مردن نبودى در میانه

از آن ، سرد آمد این كاخ دلاویز  

             كه چون جا گرم كردى ، گویدت : خیز!  

***********************************

      نظامى

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 19 تیر1386 در ساعت 3:7 | + |

ادامه ی ارسال قبل

****************************

 

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ،

واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

 

عشق یعنی ساقی كوثر شدن

بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...

 

عشق یعنی خدمت بی منتی

عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...

 

گاه بر بی‌احترامی ، احترام

بخشش و مردی به جای انتقام! ...

 

عشق را دیدی خودت را خاک كن!

سینه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

 

عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!

قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...

 

عشق یعنی مشكلی آسان كنی

دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

 

عشق یعنی خویشتن را گم كنی

عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...

 

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!

در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

 

هر كسی او را خدایش جان دهد ،

آدمی باید كه او را نان دهد! ...

 

در تنور عاشقی سردی مكن

در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

 

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!

در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...

 

دین نداری ، مردمی آزاده باش!

هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

 

در پناه دین ، دكان‌داری مكن!

چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

 

عشق یعنی ظاهر باطن نما!

باطنی آكنده از نور خدا! ...

 

عشق یعنی عارف ِبی خرقه‌ای!

عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

 

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،

تا كه معشوقت نداند كیستی! ...

 

عشق یعنی ذهن زیباآفرین

آسمانی كردن ِروی زمین! ...

 

عشق گوید مست شو گر عاقلی

از شراب غیر انگوری ولی! ...

 

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!

وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

 

كاش در جامم شراب ِعشق باد

خانه‌ی جانم خراب ِعشق باد! ...

 

هر كجا عشق آید و ساكن شود ،

هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

 

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،

ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

 

شعرهای خوب ِدیوان جهان ،

سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

 

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست

شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...

 

عشق یعنی شور هستی در كلام!

عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

 

****************************

والسلام ...

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 28 خرداد1386 در ساعت 1:16 | + |

با نام خدا که یادش آرامبخش قلب هاست

و به نام نامی ِ عشق

درود فراوان بر شما عزیزان

 

برای امشب شعری از مجتبی کاشانی رو تقدیم میکنم

 به همگی ِ دوستان ِ عزیزم

که البته به دلیل طولانی بودنش در دو بخش

یعنی امشب و فرداشب ارسالش میکنم.

***************************************************

 

ای كه می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟! » ،

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...

 

عشق یعنی مهر  ِبی چون و چرا

عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...

 

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر

عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...

 

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست

عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...

 

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،

حرف‌های دل بدون ِگفتگو! ...

 

عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی

عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی! ...

 

عشق ، یار مهربان زند‌گی

بادبان و نردبان زنده‌گی! ...

 

عشق یعنی دشت ِگل‌كاری شده

در كویری چشمه‌ای جاری شده! ...

 

یک شقایق در میان دشت خار

باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...

 

در خزانی برگ‌ریز و زرد و سخت ،

عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...

 

عشق یعنی روح را آراستن

بی‌شمار افتادن و برخاستن! ...

 

عشق یعنی زشتی ِزیبا شده

عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...

 

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق كیفیت به زنبور عسل! ...

 

عشق یعنی گل به جای خار باش!

پل به جای این‌همه دیوار باش! ...

 

عشق یعنی یک نگاه آشنا

دیدن افتاده‌گان زیر پا! ...

 

زیر لب با خود ترنم داشتن

بر لب ِغم‌گین تبسم كاشتن! ...

 

عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی

عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...

 

عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده

عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...

 

عشق یعنی آهویی آرام و رام

عشق صیادی بدون تیر و دام! ...

 

عشق یعنی برگ روی ساقه‌ها

عشق یعنی گل به روی شاخه‌ها! ...

 

عشق یعنی از بدی‌ها اجتناب

بردن پروانه از لای كتاب! ...

 

در میان این همه غوغا و شر ،

عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...

 

ای توانا! ناتوان ِعشق باش!

پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...

 

ای دلاور! دل به دست آورده باش!

در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 27 خرداد1386 در ساعت 1:51 | + |

بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم

 

انيس جان هم فرسوده بيمار هم باشيم

 

شب آيد شمع هم گرديم وبهريكديگرسوزيم

 

شود چون روز دست وپاى هم دركارهم باشيم

 

دواى هم ، شفاى هم ، فداى هم ، براى هم

 

دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشيم

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 18 خرداد1386 در ساعت 9:59 | + |

ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم

امید ز هر كس كه بریدیم بریدیم

دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند

از گوشه ی بامی كه پریدیم پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم

کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم

صد باغ بهار است وصلای گل و گلشن

گر میوه ی یک باغ نچیدیم نچیدیم

سر تا به قدم تیغ دعاییم و توغافل

هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها

آن نیست که ما هم شنیدیم شنیدیم

*****************************************

ازجمله شعرهای وحشی بافقی هست که من خیلی دوست دارم...

 

تا مجالی دیگر شما رو به خدای بزرگ میسپارم... یا حق...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 1 خرداد1386 در ساعت 11:14 | + |

ا رزش   ا نسا ن   به  علم   و  معرفت    پید ا    شود

 

بی   هنر  چون   دعوی   بی  جا   كند   رسوا    شود

 

بی   كما لی های   ا نسا ن   ا ز    سخن    پیدا   شود

 

پسته ی    بی   مغز   گر   لب   وا   كند  رسوا   شود

 

هر  كه   با   مرد ا ن  حق    پیوست  عنوا نی    گرفت

 

قطره  چون   وا صل   به  د ریا  می شود  د ریا   شود

 

ا ی  كه   بر  ما  می كنی  ا ز  جا مه ی    نو   ا فتخار

 

ا فتخا ر     آ د می     كی    جا  مه ی     د یبا     شود

 

قیمت    گوهر    شود      پید ا     بر    گوهر    شناس

 

قد ر   ما     د ر   پا ی    میزان    عمل    پید ا    شود

 

د ر   مسیر    زند گی    هرگز    نمی ا فتد     به    چاه

 

با   چراغ   د ین   و  د ا نش   گر   بشر     بینا    شود

 

سر   فرود   می  آ ورد   هر  شا خه    از   با ر آ وری

 

می كند     ا فتا د گی    ا  نسا ن    ا گر    د ا نا    شود

 

آ د می     هر گز     نمی  بیند     ز     سنگینی    گزند

 

ا ز   سبك    مغزی   بشر  چون  سنگ   پیش  پا  شود

 

چند    روزی     گر    به    كا م    مدعی    گرد د   فلك

 

غم   مخو ر خسرو  كه  روزی  هم   به   كا م  ما   شود

***********************************************

 

تا مجالی دیگر بدرود ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 18 اردیبهشت1386 در ساعت 23:56 | + |

 

بس در زلف بتان جا كردى اى دل

ما را ميان خلق رسوا كردى اى دل

بيرون مرا از فكر فردا كردى اى دل

تا از كجا ما را تو پيدا كردى اى دل

روزم سيه حالم تبه كردى تو كردى

اى دل بسوزى هر گنه كردى تو كردى

اى دل بلااى دل بلا اى دل بلائى

اى دل سزاوارى كه دائم مبتلائى

از مائى آخر خصم جان ما چرائى

ديوانه جان آخرچه اى كار كجائى

مجنون شوى ديوانه ام كردى تو كردى

از خويشتن بيگانه ام كردى تو كردى

يا كمتر اندر دام خوبان مبتلا شو

يا ناز و كم كن مرد ميدان بلا شو

با بى وفايان يا دلاكم آشنا شو

سا آشنا خواهى شدن رو بى وفا شو

ديگر وفا اى دل خريدارى ندارد

كم گو از اين كالا كه بازارى ندارد

اى آبرو ريز اى دل ديوانه من

اى از قرار و صبر دين بيگانه من

اى از تو پر خون جام مى پيمانه اى دل

اى از تو ورد هر زبان افسانه من

تا چند هر شب تا سحر بيدار باشى

با مرغ شب دمساز و با غم يار باشى

تاكى بزلف دلبران پابندى اى دل

تاكى به اميد وفا خرسندى اى دل

تا چندى اى دل راستى تا چندى اى دل

وقت است كه از بگذشته پندى گيرى اى دل

هر كس كه باشد همچو تو اى دل دل او

آسان نگردد تا ابد يك مشكل او

******************************************

تا بعد ..... عزت زیاد .... یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 17 اردیبهشت1386 در ساعت 0:40 | + |

 

تا اختیار کردم سر منزل رضا را

مملوک خویش دیدم فرمانده‌ی قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم

تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را

چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن

چون نام عشق بردی! آماده شو، بلا را

دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت

من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را

یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر

خضر از حیا بپوشید سرچشمه‌ی بقا را

دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی

کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را

بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش

بندی به پا توان زد صبر گریز پا را

یا رب چه شاهدی تو، کز غیرت محبت

بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را

آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن

ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را

گر سوزن جفایت خون مرا بریزد

نتوان ز دست دادن سر رشته‌ی وفا را

تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد

کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را

 

************************************

فروغی بسطامی

 

*** روز ملی خلیج فارس بر همگان شادباش و فرخنده باد ***

تا مجالی دیگر .......بدرود

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 10 اردیبهشت1386 در ساعت 12:41 | + |

يا رب اگر نگذرى از جرم و گناهم چه كنم ؟

ندهى گر، به در خويش پناهم ، چه كنم ؟

گر برانى و نخوانى و كنى نوميدم

به كه روى آرم و حاجت ز كه خواهم ،چه كنم ؟

گر ببخشى گنهم ، شرم مرا آب كند

ورنبخشى تو بدين روى سياهم ، چه كنم ؟

نتوانم كنم انكار گنه ، يك ز هزار

كه تو بودى به همه حال گواهم ، چه كنم ؟

بار الها كرمى ، مرحمتى ، امدادى

كاروان رفته و من مانده به راهم چه كنم ؟

 

******************************************************

 

مسیحا دم و نیک فرجام باشید ! تا بعد ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 در ساعت 3:39 | + |

در بزم تو اى شمع ! منم زار و اسیر

در كشتن من هیچ ندارى تقصیر

با غیر سخن كنى ، كه : از رشك بسوز!

سویم نكنى نگه ، كه : از غصه بمیر!

رویت كه زباده لاله مى روید ازو

وز تاب شراب ، ژاله مى روید ازو

دستى كه پیاله اى زدست تو گرفت

گر خاك شود، پیاله مى روید ازو

جانى دگر نماند، كه سوزم ز دیدنت

رخساره در نقاب ز بهر چه مى كنى

بى حجابانه درآ از در كاشانه ما

كه كسى نیست بجز درد تو در خانه ما

********************************

تا درودی دیگر بدرود ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 28 فروردین1386 در ساعت 20:16 | + |

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

 

گر ز آزردن من هست غرض ، مردن من

مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

 

**********************************

 

وحشی بافقی

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 21 فروردین1386 در ساعت 21:44 | + |

مدرسه ی عشق

 

************************

 

 

 در مجالی که برايم باقی است

 

باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم

 

که در آن همواره اول صبح

 

به زبانی ساده

 

مهر تدريس کنند

 

و بگويند خدا

 

خالق زيبايی

 

و سراينده عشق

 

آفريننده ماست

 

مهربانيست که ما را به نکويی

 

                                 دانايی

 

                                    زيبايی

 

                                      و به خود می خواند

 

جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ

 

دوزخی دارد - به گمانم -

 

                     کوچک و بعيد

 

در پی سودا نيست

 

که ببخشد ما را

 

و بفهماندمان

 

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

 

در مجالی که برايم باقيست

 

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

 

که خرد را با عشق

 

علم را با احساس

 

و رياضی با شعر

 

دين را با عرفان

 

همه را با تشويق تدريس کنند

 

لای انگشت کسی

 

قلمی نگذارند

 

و نخوانند کسی را حيوان

 

و نگويند کسی را کودن

 

و معلم هر روز

 

روح را حاضر و غايب بکند

 

و بجز ايمانش

 

هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند

 

مغزها پر نشود چون انبار

 

قلب خالی نشود از احساس

 

درسهايی بدهند

 

که بجای مغز ، دلها را تسخير کند

 

از کتاب تاريخ

 

جنگ را بردارند

 

در کلاس انشا

 

هر کسی حرف دلش را بزند

 

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند

 

تا کسی بعد از اين

 

باز همواره نگويد : هرگز

 

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

 

زنگ نقاشی تکرار شود

 

رنگ را در پاييز تعليم دهند

 

قطره را در باران

 

موج را در ساحل

 

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

 

و عبادت را در خدمت خلق

 

کار را در کندو

 

و طبيعت را در جنگل سبز

 

مشق شب اين باشد

 

که شبی چندين بار

 

همه تکرار کنيم:

 

                      عدل

 

                         آزادی

 

                               قانون

 

                                     شادی

 

امتحانی بشود

 

که بسنجد ما را

 

تا بفهمد چقدر

 

عاشق و آگه و آدم شده ايم

 

در مجالی که برايم باقيست

 

باز همراه شما مدرسه ای ميسازم

 

که در آن آخر وقت

 

به زبانی ساده

 

شعر تدريس کنند

 

و بگويند تا فردا صبح

 

خالق عشق نگهدار شما ....

 

************************

 

از : مجتبی کاشانی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 14 فروردین1386 در ساعت 11:59 | + |

 

من با تو ام ای رفیق ! با تو

همراه تو پیش می نهم گام

در شادی تو شریک هستم

بر جام می تو می زنم جام

من با تو ام ای رفیق ! با تو

دیری ست که با تو عهد بستم

همگام تو ام ،‌ بکش به راهم

همپای تو ام ، بگیر دستم

پیوند گذشته های پر رنج

اینسان به توام نموده نزدیک

هم بند تو بوده ام زمانی

در یک قفس سیاه و تاریک

رنجی که تو برده ای ز غولان

بر چهر من است نقش بسته

زخمی که تو خورده ای ز دیوان

بنگر که به قلب من نشسته

تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری

هر سو که نظر کنم ، تو هستی

یک جمع به هم گرفته پیوند

یک جبهه ی سخت بی شکستی

زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه

بالاتری از نژاد و از رنگ

 

تو هر کسی و ز هر کجایی

من با تو ، تو با منی هماهنگ

 

**********************************

 

قطعه شعری از سیمین بهبهانی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 8 فروردین1386 در ساعت 1:52 | + |

********************************

در این خاک زر خیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود

کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدائی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگانی بندگیست

دو صد بار مردن به از زندگیست

********************************

فردوسی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 27 اسفند1385 در ساعت 8:55 | + |

****************************

 

 

از گردش چرخ واژگون مى گریم

 

وز جور زمانه ، بین ! كه چون مى گریم !

 

با قد خمیده چون صراحى ، شبُ روز

 

در قهقهه ام ، ولیك خون مى گریم

 

           ****************************
ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 26 اسفند1385 در ساعت 8:42 | + |

تن آدمـــــــــــــــــــی شریفـــست به جــــان آدمــــــــیت

نه همــــــــــین لــباس زیباســــــــــت نشان آدمـــــــــیت

اگر آدمــــــــــــــــی به چشمست و دهان و گوش و بینی

چه میان نقـــــــــش دیــــــــــوار و میــــان آدمـــــــــیت

خوروخواب و خشم و شهوت، شغبست وجهل و ظلمت

حــــــــیوان خــبــــر نــدارد ز جــهـــــــان آدمـــــــــیت

به حــقـــیــقـــت آدمـــــــــــــــــی باش وگرنه مرغ باشد

کــه همــیـــن سخـــن بگــوید بـــه زبـــــان آدمـــــــــیت

مگر آدمـــــــــــــــــی نبودی کــــــه اسیر دیو مـــــاندی

کـه فرشته ره نــــــــــــدارد به مـقـــــــــام آدمـــــــــیت

اگر ایــــــن درنده ‌خـــــویی ز طبیعــــتــــتت بمـــــــیرد

همه عمـــــــــــــر زنده بـــــــاشی به روان آدمـــــــــیت

 

رسد آدمـــــــــــــــــی به جایی که بجز خـدا نـبـیـنـد

بنگــــر که تــا چه حــدســـــت مـکـان آدمــــــــیت

 

طیران مـــرغ دیـــــدی تـــــو ز پـــــای‌ بـنـد شهــــــوت

بـــه در آی تـا بــبــیــنــی طــــــیـــــــــران آدمـــــــــیت

نه بیان فـضل کــردم کــه نصــیحت تـــــــو گـــفــتــــــم

هـم از آدمـــــــــــــــــی شـنـیـدیـم بـــیـــان آدمـــــــــیـت

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 23 اسفند1385 در ساعت 13:5 | + |

 تاکید دارم نطرتون رو در مورد این پست به طور حتم ابلاغ کنید... با سپاس فراوان

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 14 اسفند1385 در ساعت 8:43 | + |

 

********************************

معــــــــــــــرفت از آدمیان برده اند      

آدمــــــــیان را ز مـــــــیان برده اند

با نفس هــر كه بر آمـــــــــــــــیختم  

مـصــــــلحـت آن بود كه بگـــریختم

سایه ی كـَس ، فــَــــرِهمایى نداشت 

                   صحبت كـَس ، بوى وفـایـى نداشت

صحبت نیكــــان ز جهان دور گشت  

شان عـسل ، خــــــانه زنبور گشت

معــــــــــــــرفت اندر گــل آدم نماند           

اهل دلـــى در همه عـــالــــــم نماند

********************************

 

                                  تا مجالی دیگر بدرود ....

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 9 اسفند1385 در ساعت 1:18 | + |

 

 

 

به دریا شكوه بردم از شب دشت،

 

وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت،

 

به هر موجی كه می گفتم غم خویش

 

سری میزد به سنگ و باز می گشت

 

**********************************

 

         فریدون مشیری

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 4 اسفند1385 در ساعت 14:35 | + |

صحیفه اى كه در آن شرح هجر یار نویسم

 

                    زگریه شسته شود گر هزار بار نویسم

 

گهى بنامه زما یاد مى توان كردن

 

                    بدین نمط دل ما شاد مى توان كردن

 

صد نامه نوشتیم و جوابى نرسیده

 

                    این هم كه جوابى ننویسند جوابى است

 

ترك جان اى یار جانى مشكل است

 

                    بى تو یكدم زندگانى مشكل است

 

بیش از این نبود روا شرح كلام

 

                     سوختم از اشتیاقت و السلام

 

*************************************

 

دوستان بلا فاصله بعد از این پست من عازم یک سفر هستم

تا اگه عمری باقی باشه جمعه یا شنبه بر گردم و ادامه بدم

تا آن زمان همه ی شما گلهای دوست داشتنی رو به خدای

بزرگ می سپارم که در آغوش ِ گرم خودش حفظتون کنه

 

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ... همین !

 

راستی اگر دیگر نیامدم،یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم !

یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است !!!! 

 

عزت زیاد ... یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 30 بهمن1385 در ساعت 15:50 | + |

*                       

                        

در بیان فضیلت عشق

 

 

*******************************************

 

دل فارغ ز درد عشق، دل نیست

                   تن بی‌درد دل جز آب و گل نیست

ز عالم روی آور در غم عشق!

                   که باشد عالمی خوش، عالم عشق

غم عشق از دل کس کم مبادا!

                    دل بی‌عشق در عالم مبادا!

فلک سرگشته از سودای عشق است

                    جهان پر فتنه از غوغای عشق است

اسیر عشق شو! کزاد باشی              

                    غمش بر سینه نه! تا شاد باشی

ز یاد عشق عاشق تازگی یافت

                    ز ذکر او بلند آوازگی یافت

اگر مجنون نه می زین جام خوردی،

                    که او را در دو عالم نام بردی؟

هزاران عاقل و فرزانه رفتند   

                    ولی از عاشقی بیگانه رفتند

نه نامی ماند از ایشان نی نشانی        

                    نه در دست زمانه داستانی

بسا مرغان خوش‌پیکر که هستند       

                    که خلق از ذکر ایشان لب ببستند

چو اهل دل ز عشق افسانه گویند       

                    حدیث بلبل و پروانه گویند

به گیتی گرچه صدکار، آزمایی

                    همین عشقت دهد از خود رهایی

بحمد الله که تا بودم درین دیر  

                    به راه عاشقی بودم سبک سیر

چو دایه مشک من بی‌نافه دیده         

                    به تیغ عاشقی نافم بریده

چو مادر بر لبم پستان نهاده‌ست         

                    ز خونخواری عشقم شیر داده‌ست

اگر چه موی من اکنون چو شیرست

                    هنوز آن ذوق شیرم در ضمیرست

به پیری و جوانی نیست چون عشق

                    دمد بر من دمادم این فسون عشق

که: «جامی، چون شدی در عاشقی پیر،

                    سبک‌روحی کن و در عاشقی میر!

بنه در عشقبازی داستانی!               

                    که باشد ز تو در عالم نشانی

بکش نقش ز کلک نکته‌زایت!  

                    که چون از جا روی مانده به جایت»

چو از عشق این نوا آمد به گوشم      

                    به استقبال بیرون رفت هوشم

بجان گشتم گرو فرمانبری را   

                    نهادم رسم نو، سحرآوری را

برآنم گر خدا توفیق بخشد                

                    که نخلم میوه‌ی تحقیق بخشد

کنم از سوز عشق آن نکته‌رانی         

                    که سوزد عقل، رخت نکته‌دانی

درین فیروزه گنبد افکنم دود             

                    کنم چشم کواکب گریه‌آلود

سخن را پایه بر جایی رسانم   

                    که بنوازد به احسنت آسمانم

 

 

*******************************************

 

جامی ( هفت اورنگ > اورنگ پنجم  )

 

  در پناه حق جاوید تا ابد ... زت زیاد

 

 

 

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 29 بهمن1385 در ساعت 9:56 | + |

 

شرح پریشانی

 

 

 

*****************************************

 

 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

 

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

 

 

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده ‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم

 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

 

 

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت

سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

 

 

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

 

 

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

 

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

 

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

 

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود

من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

 

 

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست

نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

 

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود

زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

 

چون چنین است پی کار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

 

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

 

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست

از من و بندگی من اگر اشعاری هست

بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

 

به وفاداری من نیست در این شهر کسی

بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی

 

 

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه‌ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

 

بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر

با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

 

 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به سد افسانه و افسون نرود

چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

 

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

 

 

ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم

مایه عیش مدام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

 

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چه هوسها که ندارند هوسناکی چند

 

 

یار این طایفه خانه برانداز مباش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

می‌شوی شهره به این فرقه هم‌آواز مباش

غافل از لعب حریفان دغل‌باز مباش

 

به که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری‌ست مبادا که ببازی خود را

 

 

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند

داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

 

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری

واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

 

 

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل‌آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

 

حاش لله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت‌آمیز کسان گوش کند

 

*******************************************

 

 

شعر از وحشی بافقی

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 28 بهمن1385 در ساعت 9:56 | + |