تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

دوستان عزیز

تا اطلاع ثانوی وبلاگ هر یک و چهار شنبه به روز میشود

 

******************************************

ترانه رنگین كمان را بخوان

روز طولانی و سختی بود ، جوسی

انتهای جاده ، جایی در آن طرف .

راهم را گم كرده بودم

وقتی آنجا رسیدم ،گفتند دیر آمدی .

حالا تو تنها كسی هستی كه می توانی مرا راهنمایی كنی .

خب ، نمی خواهی ترانه رنگین كمان را بخوانی ، جوسی؟

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .

جوسی ، سایه های غم ،

در دل آدمی جا خوش كرده .

پس اگر می توانی ترانه رنگین كمان را بخوان .

قطاری را كه می خواستم ببینم

رفته بود.

انگار تمام وقتم را

صرف سوار و پیاده شدن كردم .

فكرم را فروختم .

رویاهایم را بخشیدم .

و فردا ، به جستجوی

دیروز خواهم رفت ،

تا آن زمان ...

ترانه رنگین كمان را بخوان ، جوسی .

با صدای بلند بخوان.

امشب آن را درست بخوان

چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .

چه بسیار خواهش ها

كه انها را درك نمی كنی ، جوسی

اگر می توانی ترانه رنگین كمان را بخوان...

اگر می توانی ، اگر می توانی .

ترانه رنگین كمان را بخوان، اگر می توانی...


*** شل سیلور اشتاین *** 


********************************************************

دکتر علی شریعتی :

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد...

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 30 مرداد1387 در ساعت 13:1 | + |

پیوستن دوستان به هم آسان است

دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست

از غایت تلخیی که در هجران است


********

بی حرف...

 

  *********************************

 
 

یک روز اسب پیرمردی گم شد.همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او تأسف خوردند و برای ابراز همدردی به منزل وی رفتند، ولی پیرمرد بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد گفت: مهم نیست که اسب من گم شده است. شاید این خود حکمتی داشته باشد.همسایه ها از سخنان پیرمرد سخت تعجب کردند و بازگشتند.پس از گذشت چند ماه اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر بازگشت.همسایه ها این خبر را که شنیدند با خوشحالی به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند، ولی پیرمرد انگارنه انگار که اتفاقی افتاده است با خونسری گفت:این کجایش جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی چند اسب به دست بیاورم، شاید این خودش موجب بدبختی برای من بشود.

 

پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه زیادی به اسب سواری داشت.روزی هنگام سواری آن پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست. همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند. ولی پیر مرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت: استخوان پای پسرم شکست که شکست معلوم نیست که این خود بعدها به نفع ما تمام نشود.

 

 همسایگان که باشگفتی سخنان پیرمرد را می شنیدند این بار هم نتوانستند در یابند که او درست می گوید یانه.

 

یک سال بعد در آن منطقه جنگی اتفاق افتاد و اکثر جوانان به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها کشته شدند،ولی پسر پیرمرد به علت لنگ بودن پا به جنگ نرفت و زنده ماند و آنوقت بود که همسایگان به عمق گفته های پیرمرد رسیدند....

 

 

********************************************************

 

اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *

 

********************************************************

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 28 مرداد1387 در ساعت 9:49 | + |