به نام آنكه دوستی آفرید
با درود و مهر بر همگی دوستان
قبلا از طولانی بودن این مقالت پوزش میطلبم
بی حرف...
روزی پسر و دختری جوان نزد شیوانا آمدند
و از او خواستند تا راه حلی برای مشكل عقیده آن دو ارائه دهد.
شیوانا نیم نگاهی به چهره آنها انداخت و از پسر خواست
تا مشكل را در كوتاه ترین جمله ممكن برایش توضیح دهد.
پسر گفت:" من به این دختر علاقه دارم ولی برای ازدواج عجله ای ندارم
و می گویم كه دو زوج باید قبل از ازدواج مدتی كنار هم باشند
تا از خلق و خوی هم سردرآورند و در صورتی كه
همدیگر را كاملا درك كردند با هم به طور دائم پیمان زناشویی ببندند...."
شیوانا به میان حرف پسر پرید و گفت:
" گفتم در كوتاه ترین جمله ممكن مشكل خود را برایم توضیح دهید."
اینبار دختر شروع به صحبت كرد و گفت:
" ببینید! استاد! این پسر مدعی است كه مرا دوست دارد
اما برای اثبات عشقش نیاز به زمان دارد و تا این زمان سپری نشده است
او ضروری نمی داند كه با من پیمان زناشویی ببندد..."
شیوانا به میان حرف دختر پرید و گفت:
" وقتی می گویم كوتاه ترین جمله ممكن منظورم دو یا سه كلمه است!
در دو یا سه كلمه بگوئید كه مشكلتان چیست!؟"
پسر گویی عصبانی شده باشد با خشم فریاد زد:" ببین آقا!
من صلاح نمی بینم كه فعلا با این خانم پیمان ابدی ببندم ...."
شیوانا خونسرد و آرام گفت:" در دو یا سه كلمه برایم بگوئید كه مشكلتان چیست!؟"
دختر سرش را پائین انداخت و گفت:
" او می خواهد با من بازی كند و بعد رهایم كند...."
شیوانا بی حوصله سرش را تكان داد و گفت:
كوتاه تر ! باز هم كوتاه تر! در دو یا سه كلمه به من بگو كه مشكلتان چیست!؟ "
پسر كه خشمگین شده بود فریاد زد:
" آدم زیر بار تعهدی می رود كه ارزشش را داشته باشد..."
شیوانا سری تكان داد و گفت:" این كوتاه نبود!"
و دخترك نفس عمیقی كشید و با احتیاط خود را از پسر دور كرد و با صدایی پر طنین گفت:
" او ارزش مرا ندارد!"
شیوانا به علامت نفی سرش را به چپ و راست تكان داد و گفت:
" هنوز هم كوتاه نیست!
من هنوز نفهمیدم مشكل شما چیست!؟"
دخترك سرش را پائین انداخت و شرمزده از شیوانا و پسر همراهش دور شد.
پسر مقابل شیوانا تنها ایستاد و با نگاهی خشمگین به او گفت:
" همه بافته هایم را از هم تافتی!
همه جملاتی كه شب و روز در گوشش نجوا كرده بودم را به یكباره آتش زدی و دود كردی!
من عمری روی مغز این دختر كار كرده بودم و تو با این جمله مسخره ی
"كوتاه ترت همه چیز را خراب كردی! از تو منتفرم..."
شیوانا نگاه فروزانش را به چشمان پسر دوخت و گفت: منظور شما را نمی فهمم آقا!
كوتاه و ساده بگوئید مشكلتان چیست!؟"
پسربلافاصله ساكت شد و مدتی در نگاه شفاف شیوانا خیره شد
و ناگهان گویی از چیزی ترسیده باشد.
سراسیمه و وحشتزده از مقابل نگاه شیوانا گریخت!
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
*******************************
روزگاری یک نگه، گرمای صد آغوش داشت
اشک عاشق مزه ی گل چشمه های نوش داشت
یک نوازش، میزد آتش بر دل هر بی قرار
یک سخن پویائی ِ یک بستر ِ گل پوش داشت
خنده ها بوی خوش عشق و محبت داشتند
چشمها گیرائی ِ یک چشمه ی خود جوش داشت
ای که آغوشت ز سردی میزند پهلو به غم
یاد آن روزی که آغوشت تب آغوش داشت ...
*******************************
*******************************
شد دل هم جا دست به دامان محبت
تا رایحه ای شد ز گریبان محبت
هیچ عاطفه ای اینهمه آزار ندیده
تنها سر من خورده به پیکان محبت
روزی که زمژگان من خسته چکیدی
دل سوخته از رنجش مهمان محبت
هر روز به خود هی زنم ای عاشق خسته
تا کی تو دهی اینهمه تاوان محبت
*******************************
آ.پرویز نی داود
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
گفت: روزی می رفتم، به کناره ی رودی رسیدم.
کوشکی را دیدم بر کناره ی آب. رفتم و طهارت کردم.
چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد .
کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال.
خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک! که رایی ؟»
گفت :چون از دور پدید آمدی، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی .
چون نزدیکتر آمدی، پنداشتم عارفی. پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .
گفتم : چگونه می گویی ؟
گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی،
و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی.
این بگفت و ناپدید شد. معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا! آتشی در جان من افتاد.
خویش به سوی دریا انداختم. جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند .
من نیز در کشتی نشستم. چون روزی چند برآمد، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد .
یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند .
اتفاق کردند که گوهر نزد توست.
پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند، و من خموش می بودم.
چون کار از حد بگذشت گفتم : آفریدگارا! تو دانی.
هزاران ماهی از دریا سر برآوردند، هر یکی گوهری در دهان.
یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد .
اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتادند، و از او عذر خواستند،
و چنان در چشم مردمان اعتبار شد، و از این سبب نام او * ذوالنون * آمد،
که عبادت و ریاضت او را نهایتی نبود، تا به حدی که خواهری داشت،
در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی این آیت می خواند :
و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی....
****************************************
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************
خالق عشق نگه دار شما...
هجده سال به بالا ممنوع!
*******************************************
آخر هفته می خوایم بریم گردش
من ، مامان و بابامو خواهرم
همه خیلی خوشحالیم.
اول می ریم سینما
من و خواهرمو راه نمی دن
می گن "هجده سال به پایین ممنوع!"
تصمیم می گیریم بریم پارك
اون جا هم پدر و مادرمُ راه نمی دن
دم قسمت اسباب بازیها نوشته:
"هجده سال به بالا ممنوع!"
حالا دیگه نمی دونیم كجا بریم؟!
برای همین برمیگردیم خونه
اینجا لا اقل دم درش چیزی ننوشته!..
*******************************************
" شل سیلور استاین "
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************

به نام بهار آفرین ِ روح بخش ُ مهر گستر
*******************************
عید آمد و مرغان ره گلزار گرفتند
وز شاخه گل داد دل زار گرفتند
از رنگ چمن پردهی بزاز دریدند
وز بوی سمن طاقت عطار گرفتند
پیران کهن بر لب انهار نشستند
مستان جوان دامن کهسار گرفتند
زهاد ز کف رشتهی تسبیح فکندند
عباد ز سر دستهی دستار گرفتند
یک قوم قدم از سر سجاده کشیدند
یک جمع سراغ از در خمار گرفتند
یک زمره به شوخی لب معشوق گزیدند
یک فرقه به شادی می گلنار گرفتند
یک طایفه شکر ز لب دوست مزیدند
یک سلسله ساغر ز کف یار گرفتند
یک جرگه بی چشم سیه مست فتادند
یک حلقه خم طرهی طرار گرفتند
نوروز همایون شد و روز می گلگون
پیمانه کشان ساغر سرشار گرفتند
*******************************
نوروز باستانی!
آغاز ِ سال ِ 14087 اهورایی،
7030 میترائی،
3746 زرتشتی و 1387 شمسی،
بر تمامی دوستان، یاران و همراهان همیشگی
و همچنین اساتید گرانقدرم و بر خانواده های ایشان
خجسته و فرخ باد...
******************************************
♥ اشک نوشته ♥
♥ حس همیش داشتنت ♥
♥ منتهای حد تصور ♥
♥ شهر ... ♥
♥ فروشگاه عشق ♥
♥ یاد بگذشته به دل ماند و دریغ ♥
♥ علی مشکی پوش ♥
♥ من و داداشی ♥
♥ باز باران ♥
****
♥ ای نگاهت ... ♥
***
● نارایانا
******************************************
ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت
و به عوام ما علم
و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به دینداران ما دین
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به نومیدان ما امید
و به ضعیفان ما نیرو
و به محافظه کاران ما گستاخی
و به نشستگان ما قیام
و به راکدان ما تکان
و به مردگان ما حیات
و به کوران ما نگاه
و به خاموشان ما فریاد
و به مسلمانان ما قرآن
و به شیعیان ما ( علی )
و به فرقه های ما وحدت
و به حسودان ما شفا
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
و شایستگی نجات و عزت
ببخش...
معشوقا به قدر معرفتم تو را میپرستم
به حق عزیزانت معرفتم را افزون کن...
*******************************************
همگی شما گلهای دوست داشتنی رو به خدای بزرگ میسپارم.
بهاری باشید! سبز و شاداب .... یا حق...
********************************************************
اگر یاد بگیری که سیال و انطباق پذیر باشی، شکست ناپذیر خواهی بود، همیشه! *
********************************************************

