تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

پسر کوچکی برای مادر بزرگش توضیح می دهد

که چگونه همه چیز ایراد دارد:  مدرسه ، خانواده ، دوستان و ...

مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است،

 از پسر کوچولو می پرسد که کیک دوست دارد؟

 و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.

روغن چطور؟  نه!

و حالا دو تا تخم مرغ؟ نه مادر بزرگ!

آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟

نه مادر بزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.

بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند.

 اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود.

 خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند.

خیلی از اوقات تعجب می کنیم

 که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم.

 اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنار هم قرار دهد،

 نتیجه همیشه خوب است.

 ما تنها باید به او اعتماد کنیم،

 در نهایت همه ی این پیش آمدها با هم به یک نتیجه ی فوق العاده می رسند.

 

***************************************************

 

تا مدتی نمیتونم در خدمتتون باشم.

ضمن اینکه سعی میکنم اگر بتونم به ای– میل ها  در حد امکان پاسخ بدم.

اگر خدا خواست و عمری باقی بود، بعد از بازگشت سعی میکنم

محبت شما دوستان عزیز رو که میدونم از برادر کوچیکتون

دریغ نمیکنید در حد توانم هرچند ناچیز پاسخ گو باشم.

قبلا و البته قلبا از همه ی شما یاران گرامی و همراهان همیشگی قدر دانی میکنم.

 * خبر ما برسانید به مرغان چمن / كه هم آواز شما در قفس افتاده است ... *

 

از خداوند مسئلت می نمایم به همه ی كسانی كه دوستشان می دارم

یك ذره دیوانگی عطا نماید تا دلشان همواره شاد و خاطرشان مدام خرم باشد .

خالق عشق نگه دار شما...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 9 آبان1386 در ساعت 12:53 | + |

در پست قبل شعری از مجتبی کاشانی ارسال کردم

فرصت رو مغتنم دونستم و تصمیم گرفتم الان هم  قسمتِ

 " ضرب المثل های  دورریختنی " رو از

مقاله ی باور های زنگ زده ; اندیشه های منجمد ِ ایشون ارسال کنم.

***************************************************

یك دست صدا ندارد

با یك گل بهار نمی شود

نرود میخ آهنین در سنگ

هنر نزد ایرانیان است و بس

چو فردا شود  فكر فردا كنیم

تا نباشد چوب تر  فرمان نبرد گاو و خر

تربیت  نااهل را  چون گردكان  بر گنبد است

اصل  بد نکو نگردد چونكه بنیادش  بد است

گلیم  بخت كسی  را بافتند سیاه، به آب  زمزم و كوثر  سفید نتوان كرد

كار هر بز نیست خرمن كوفتن ، گاو نر می خواهد مرد كهن

اگر  شریك خوب بود  خدا برای خودش انتخاب می  كرد

خواهی  نشوی  رسوا همرنگ جماعت  شو

آب كه از سر گذشت  چه یك نی چه صد نی

هرآنكس  كه دندان دهد نان دهد

ترك عادت  موجب مرض است

هركسی  را بهر  كاری  ساختند

***************************************************

خالق عشق نگه دار شما ...

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 7 آبان1386 در ساعت 10:33 | + |

عشق را وارد كلام كنیم
تا به هر عابری سلام كنیم

و به هر چهره ای تبسم داشت
ما به آن چهره احترام كنیم

هركجا اهل مهر پیدا شد
ما در اطرافش ازدحام كنیم

چشم ما چون به سروسبز افتاد
بهرتعظیم او قیام كنیم

گل و زنبور، دست به دست دهند
تا كه شهد جهان به كام كنیم
این عجایب مدام دركارند
تا كه ما شادی مُدام كنیم

شُهره زنبور گشته است به نیش
ما ازو رفع اتهام كنیم

علفی هرزه نیست در عالم
ما ندانیم و هرزه نام كنیم

زندگی در سلام و پاسخ اوست
عمر را صرف این پیام كنیم

« سالكا » این مجال اندك را
نكند صرف انتقام كنیم
در عمل باید عشق ورزیدن
گفتگو را بیا تمام كنیم

عابری شاید عاشقی باشد
پس به هر عابری سلام كنیم...
******************************

مجتبی كاشانی

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 6 آبان1386 در ساعت 17:35 | + |

به نام یکتا هستی بخش عالم

 

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند.

آوازی شنید که ای ابوالحسن،

 خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا!

خواهی آنچه را که از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم

 با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

 

****************************************

 

تا بعدی که خدا داند ... بدرود

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 5 آبان1386 در ساعت 9:7 | + |

لیلی گفت:

موهایم مشكی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج. دلت در حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد كنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست كشید به شاخه های آشفته بید و گفت:

نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم، دلم را هم.

لیلی گفت چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین.

نمی خواهی عكس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است عكسم ته جام شوكران است، تلخ.

تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت : لبخندم خرمای شیرین نخلستان است.

خرما طعم تنهاییت را عوض می كند، نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت : من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت: دستهایم پل است، پلی كه مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت : اما من از این پل گذشته ام. آنكه می پرد دیگر نیازی به پل ندارد.

لیلی گفت: قلبم اسب سركش است، بی سوار و بی افسار.

عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی كه نگاه كرد، مجنون دیگر نبود.

تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن.

لیلی دست بر سینه اش گذاشت صدای تاختن می آمد.

اسب سركش اما در سینه ی لیلی نبود ...

**********************************************************

دوستان قبل از اینکه برم گفتم بگم اگر یک باره رفتم نگید نگفتی  ( چی گفتم... )

امکان داره از چند روز دیگه به مدت نامعلومی (یک هفته تا دو ماه ) نتونم خدمتتون برسم.

**********************************************************

ای اهورا مزدا.

کسانی را که با درستی عمل وخلوص نیت ستایش تو را به جا می آورند،

کامروا ساز و آرزو های آنان را بر آورده نما.

چه به خوبی میدانم که بدون ریا و عمل درست به درگاهت نیاز شود پذیرفته

می شود و باز تاب نیک خود را بروز خواهد داد…. ( زرتشت )

****************************************************

فعلا که هستیم! پس تا بعد...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 2 آبان1386 در ساعت 17:10 | + |

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید

زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است

این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته ی عشق

پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیـبا شود؟

قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس

است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست، نه به خاطر تو، که

زیبایی همه از یوسف است .

زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است .

عمریست که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.

قصه گفت : نامت را به خطا برده اند، که تو عشق نمی دانی.

تو همانی که بر عشق چنگ انداختی.

تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی.

تو آمدی و قصه، بوی خیانت گرفت. بوی خدعه و نیرنگ.

از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی!

و زلیخا از قصه بیرون رفت ...

***

خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زلیخاست و هر روز هزارها

پیرهن پاره می شود از پشت. اما زلیخایی باید، تا یوسف، زندان را بر او برگزیند.

و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.

زلیخا برگرد!...

 

" عرفان نظر آهاری "

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 1 آبان1386 در ساعت 10:37 | + |