تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

قلب دختر از عشق بود،

پاهایش از استواری و دست هایش از دعا.

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .

پس کیسه شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.

ریسمان  نا امیدی را.

نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعا هایش .

نا امیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک ناتوانی .

خدا فرشته های امید را فرستاد، تا کلاف نا امیدی را باز کنند،

اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه! باز نمی شود.

هیچ وقت باز نمی شود!..

خدا پروانه ای را فرستاد، تا پیامی را به دخترک برساند.

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد

که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید، پس انسان نیز می تواند.

خدا گفت :  نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر.

دختر نخستین گره را باز کرد....

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی.

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد، شیطان مدت ها بود که گریخته بود ...

*********************************************************

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید .... همین! عزت مزید ....

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 28 مهر1386 در ساعت 11:40 | + |

شیوانا را به دهكده ای دور دست دعوت كردند تا برای آنها دعای باران بخواند.

همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم كند

 و باران رحمتش را بر زمین های تشنه ایشان سرازیر نماید.

 اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد.

كم كم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شكایت گذاشتند.

یكی از جوانان از لابلای جمعیت لب به مسخره گشود و فریاد زد:

" آهای جناب استاد معرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می كنی!!!...؟؟؟

وقتی نمی توانی از دعایت باران بسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود."

عده زیادی از جوانان و پیران حاضر در جمع نیز به جوان شاكی پیوستند و لب به مسخره كردن شیوانا باز كردند. اما شیوانا هیچ نگفت. و در سكوت به تمام حرفها گوش فراداد.

 سپس وقتی جمعیت خسته شدند و سكوت كردند به آرامی گفت:

" آیا در این دهكده فرد دیگری هم هست كه به جمع ما نپیوسته است!؟ "

همان جوان معترض گفت:" بله! پیرمرد مست و شرابخواره ای است كه زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش از دست داده است و از آن روز دشمن كائنات شده است و ناشناختنی را قبول ندارد."

شیوانا تبسمی كرد و گفت:" مرا نزد او ببرید! باران این دهكده در دست اوست!"

جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای كه پیرمرد دشمن ناشناختنی در آن می زیست رفتند.

 در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ای را دیدند كه روی زمین خاكی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است. شیوانا به نزد او شتافت و كنارش نشست و از او پرسید:" آسمان منتظر است تا فقط درخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی كنی!؟"

پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:

" همین آسمان روزی با خراب كردن این خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاك سیاه نشاند.

تو چه می گویی!؟"

شیوانا دست به پشت پیرمرد زد و گفت:" قبول دارم كه مردم دهكده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت، خویش را مستحق قحطی و خشكسالی نموده اند.

 اما عزت تو در این سرزمین نزد ناشناختنی از همه، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است.

 به خاطر كودكان و زنانی كه از تشنگی و قحطی در عذابند،

 ناز كشیدن ناشناختنی را قبول كن و درخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! "

پیرمرد دشمن ناشناختنی اشك در چشمانش حلقه زد و رو به آسمان كرد و خطاب به ناشناختنی گفت:"فكر نكن همیشه منت تو را می كشم! هنوز هم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و كودكان گرسنه ی این سرزمین ابرهایت را به سوی این دهكده روانه كن! "

می گویند هنوز كلام پیرمرد تمام نشده بود كه در آسمان رعد و برقی ظاهر شد

 و قطرات باران باریدن گرفتند.

شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفی برد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:" دلیل قحطی این دهكده را فهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی كنید.

 قدر این پیرمرد و بقیه آسیب دیدگان زمین لرزه را بدانید.

 او بركت روستای شماست. سعی كنید تا می توانید او را زنده نگه دارید."

سپس از كنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی كه در صحرا به او اعتراض كرده بود رفت و در گوشش زمزمه كرد:" صحنه ای كه دیدی اسمش معرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!... "

 

*********************************************************************

 

شاد و رها  در پناه خالق بی همتا .... یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 25 مهر1386 در ساعت 8:54 | + |

روزی فقیهی در حال نماز خواندن در راهی بود

و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟؟؟؟ ...

****************************************************

تا مجالی دیگر ... بدرود

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 22 مهر1386 در ساعت 12:29 | + |

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 20 مهر1386 در ساعت 23:47 | +

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه ی شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

 

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا ...

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 20 مهر1386 در ساعت 23:1 | + |

بذار خیال کنم هنوز، ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تموم ِ قصه مون، هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبها پر از خواب منی

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تو ای که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و دوست دارم و نگفتی

بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوستش داری اون که هنوز هم نفسه

بذار خیال کنم منم، اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و ....

 دوباره توی فالمی

بذار خیال کنم، بذار!

اگر چه بی خیالمی...

بذار خیال کنم تو دلتنگیات

غروب که میشه یاده من میافتی

تو ای که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و دوست دارم و نگفتی ...

                            گفتی و دوست دارم و نگفتی ... 

 ***********************************

" خیال " سرود ه ی  اهورا ایمان ... وبلاگ شبگویه

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 19 مهر1386 در ساعت 1:53 | + |

بنا به خواسته ی چندی از دوستان که با دیدن سریالهای تلویزیونی ِ ماهِ رمضان ( میوه ی ممنوعه رو چون خودم دنبال میکنم، دیدم ولی گویا در فیلم دیگری هم اسمش برده شده بود ) میخواستن حکایت شیخ صنعان رو بدونن که حسب الامر این دوستان، این حکایت از منطق الطیر عطار رو ارسال میکنم.

 

« شیخ صنعان و دختر ترسا»

 

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، حکایت عاشق شدن پیری زاهد و صوفی مسلك است که در جوار بیت الحرام، صاحب مریدان بسیار بوده و تمام واجبات دینی و شرعی را انجام داده و صاحب كرامات معنوی بوده است.

 

زاهد پیر(شیخ صنعان یا سمعان)، چند شب پیاپی در خواب می بیند که از مکه به روم رفته و بر بتی، مدام سجده می کند. پس از تكرار این خواب در شبهای متوالی، او پی می برد که مانعی در سر راه سلوكش پیش آمده و زمان سختی و دشواری فرا رسیده است. و لذا تصمیم می گیرد تا به ندای درون گوش داده و به دیار روم سفر كند. جمع کثیری از مریدان وی( به روایت عطار،400 مرید)، نیز همراه وی راهی دیار روم می شوند.

 

در آن دیار، شیخ روزها بر گرد شهر می گشته تا سرانجام روزی نظرش بر دختری ترسا، و بسیار زیبا افتاده و عاشق او می شود. عشق دختر ترسا، عقل شیخ را می برد؛ شیخ، ایمان می دهد و ترسایی می خرد.

 

شیخ خلوت ساز کوی یار شد

با سگان کوی او در کار شد

معتکف بنشست بر خاک رهش

همچو مویی شد ز روی چون مهش

 

شیخ مقیم كوی یار می شود و  همنشین سگان ِكوی؛ و پند و نصیحت یاران را نیز به هیچ می گیرد.

دختر ترسا از عشق شیخ آگاه می شود و پس از آنكه در مقام معشوق، ناز كرده و شیخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقیر می كند، سرانجام در برابر نیاز شیخ، 4 شرط برای وصال قرار می دهد: سجده بر بت، خمر نوشی، ترك مسلمانی و سوزاندن قرآن.

 

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز

خمر نوش و دیده را ایمان بدوز

 

شیخ عاشق، نوشیدن خمر را می پذیرد و سه شرط دیگر را خیر ،نه.  اما پس از نوشیدن خمر و در حال مستی، سه شرط دیگر را نیز اجابت می كند و زنار می بندد.

 

كابین ِدختر گران است و شیخ مفلس از پس آن بر نمی آید؛ ولی دل دختر به حالش سوخته و به جای سیم و زر، یك سال خوكبانی را بر شیخ وظیفه می كند و شیخ به مدت یكسال خوكبانی دختر را اختیار می كند.

 

یاران كه تحمل این خفت و رسوایی را نداشتند، سرانجام شیخ خود را رها می كنند و به حجاز برمی گردند و گزارش اعمال او را به مریدی (از یاران خاص شیخ) که هنگام سفر روم غایب بود می دهند. او آنها را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده اند و به همراه سایر مریدان به روم باز می گردند و معتكف می شوند و 40 شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاری از خدا طلب نجات شیخ را می كنند. در شب چهلم، سرانجام  مرید باوفای شیخ، پیامبر اسلام (ص) را در خواب می بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می دهد.

 

او همراه با مریدان عازم دیدار شیخ می شوند و شیخ را می بینند که زنـّار بریده  و از نو مسلمان شده و توبه كرده است. و همراه با شیخ به سوی حجاز باز می گردند.

 

شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز

رفت با اصحاب خود سوی حجاز

 

 

اما دختر ترسا که زمانی ایمان شیخ را زائل كرده بود، شب هنگام در خواب می بیند كه او را به سوی شیخ می خوانند كه دین او اختیار كند. احوالش دگرگون می شود و دلداده و سرگشته، دیوانه وار، سر به بیابان، در پی شیخ می گذارد. و بر شیخ نیز الهام می شود كه دختر ترسا :

 

آشنایی یافت با درگاه ما

کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت باز شو

با بت خود همدم و همساز شو

 

شیخ باز می گردد و دختر را آشفته و مشتاق می یابد؛ دختر به دست او اسلام می آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شیخ، جان بر سر ایمان خود می نهد...

 

گفت شیخا طاقت من گشت طاق

من ندارم هیچ طاقت در فراق

می‌روم زین خاندان پر صداع

الوداع ای شیخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخن

عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند

نیم جانی داشت برجانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ

جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ‌ای بود او درین بحر مجاز

سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم

رفت او و ما همه هم می‌رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق

این کسی داند که هست آگاه عشق

هرچ می‌گویند در ره ممکنست

رحمت و نومید و مکر و ایمنست

نفس این اسرار نتواند شنود

بی نصیبه گوی نتواند ربود

این یقین از جان و دل باید شنید

نه بنفس آب و گل باید شنید

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد

نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

 

*************************************

تا مقالتی دیگر ... بدرود ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 18 مهر1386 در ساعت 1:21 | + |

خانم تورو خدا بیاین بیسكوییت بخرین ارزونه فقط پنجاه تومان

زن به او مینگرد و در حالی كه به وی مینگرد فقط میگوید:

یك دونه بده ولی فردا مییام ازت صد تا میخرم چون نذر دارم فردام اینجا هستی؟

-آره خانم من همیشه اینجام فردام می یام و واسه شما صد تا بیسكوییت نگه میدارم

سلام آقا پسر لطفا بیسكوییتای منو بده كه زود باید برم

پسرك از اینكه صد تا بیسكوییت را یك جا فروخته و

میتواند مادر بیمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.

سلام پسرم آماده شم بریم دكتر

در یك لحظه دست پسرك در جیبش گیر میكند و جز یك سوراخ بزرگ چیزی در آنجا پیدا نمیكند.

.

در آن طرف شهر پسری در پیتزا فروشی مشغول خوردن پیتزاست ....

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 16 مهر1386 در ساعت 2:4 | + |

به روی آوردن دنیا خوشنود نگردد و از رفتن آن اندوهگین نشود . همت بلند دارد ، به عادات بد خو نكند. لغزش را تكرار نكند، تا نپرسند نگوید و چون گوید كم و سنجیده گوید، كردارش گواه گفتارش باشد، از تدبیر زندگانی فروگذار نكند ، از فریب و دورویی و دروغ بر كنار باشد و خود را بزرگ نشمارد و دیگران را پست نبیند. كسی را سرزنش نكند، با مردم نستیزد ، و با زنان كم نشیند ولی به آنها مهربان باشد و دلشان خوش دارد، دل همسایه را بدست آرد، صدا را بلند نكند ، سخن چینی نزد كسان ننماید و در اصلاح كوشد. در حكم از درستی نگذرد و ستم روا ندارد، در خنده پرده حیا ندرد، دركارها شتاب نكند و نام مردم به بدی نبرد. حفظ الغیب همه نماید، ‌دشنام ندهد ، دوست دانا گزیند و از یار بد بپرهیزد. یاور ستم زدگان و یار آوارگان و ناتوانان باشد ، با درویشان نشیند و خوشنودی مردم را بر خوشنودی خدا نگزیند.  به مال و جان و اندام در همراهی كوتاهی نكند ، او را كه خواندند بپذیرد ، بر دوستان به دیدار سلام كند ، در كار مشورت نماید ، در مشورت خیانت نكند ، رشوت نگیرد ، گرچه حق الزحمه و حق الجعاله كه ناروا نیست ستاند و اگرچه دقت در این مضامین با سنجیدن خود و كردارمان ناامیدی آورد ولی كرم خدا بی پایان و فضلش فراوان ست ، نباید دست از طلب داشت و آنچه به تمام نتوان دریافت همه اش را نتوان گذاشت :

« گرچه وصالش نه بكوشش دهند / در طلبش آنچه توانی بكوش »

باید كوشید و این صفات را میزان ساخته كردار را بر آن سنجید و خود را گناهكار و تبه روزگار دیده با نیاز از درگاه بی نیاز پوزش خواست :

« بنده همان به كه ز تقصیر خویش / عذر به درگاه خدا آورد

ورنه سزاوار خداوندیش / كس نتواند كه بجا آورد ... »

 

امید است که خداوند جهان، عنایتی را که با خاصان، اولیاء و پاکان خود داشته نصیب ما هم بکند و درهای رحمتش را به روی ما بگشاید. والسلام ...

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 12 مهر1386 در ساعت 23:36 | + |

تاراج دل به تیغ دو ابروی دلبر است

 

مستی قلب عاشقم از جام کوثر است

 

بر سر در بهشت خدا حک شده چنین

 

بختش بلند هر که گرفتار حسین و حیدر است ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 10 مهر1386 در ساعت 23:6 | +

سرمایه عمر را بیهوده نگذراند و درنیكی صرف نماید و سفارش به نیكی نماید .

حیایش بر شهوت چیره باشد، گذشتش بر خشم،  دوستی بر كینه و قناعت بر آز.

جامه مانند مردم پوشد ، در میان آنها زندگانی كند ، و دل به آنها نبندد و در كار بندگی شتاب كند.

كار امروز به فردا نیاندازد، در دنیا میانه روی كند، و از معصیت خود را نگاه دارد.

زیانش به كسی نرسد، به بدكننده بر خود نیكی كند ، و با آن كس كه از او بگسلد بپیوندد.

محروم كننده را ببخشد ، سوال از كسی نكند (درخواست مادی ) ، و درخواست دیگران را رد نكند.

روی نیاز جز به بی نیاز نبرد ، نیاز نیازمندان را برآورد ، انصاف نخواهد و انصاف دهد.

خود را از لغزش نگاه دارد و همیشه مقصر شمارد و از لغزش دیگران درگذرد.

دشمن ستمگری و یار ستم كشیدگان باشد و از سردی مردم دلگیر نگردد.

تجسس عیوب نكند،  عذر پذیرد و عیب پوشد و از چاپلوسی مردم شاد نگردد.

از بدگویی اندوه به خود راه ندهد . با مومنین یكدل باشد و در شادی آنها شاد و به گرفتاری آنها اندوهناك گردد. اگر تواند به همراهی چاره اندیشد و دل آنها را خوش سازد و اگر نتواند از خدا درخواست چاره نماید. برای آنها خواهد آنچه برای خود خواهد و بر آنها پسندد آنچه بر خود پسندد.

از مومن قهر نكند، پند در پنهان دهد و نیكی آنها در آشكار و پنهان خواهد...

 

عمر خوانندگان گرامی دراز باد و خداوند عزّوجل همگی را مزید عزت، لطف و دوام کرامت کند.

تا بعد ..... التماس دعا .... یا علی ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 10 مهر1386 در ساعت 17:57 | + |

به نام او که پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست

 

تو این شبها نمیشه حرفی زد! فقط خلاصه ای از کتاب پند صالح رو در سه قسمت پست میکنم.

امید است كه به همه دوستان حال بندگی و نیازمندی بخشد و آنچه پسند مولی است موافق دارد .

 

مومن خدا خواه و خدا دوست ، نیت خالص، دل خاشع  و تن خاضع دارد . پایش از راه بیرون نرود و بر راه نلغزد. دوستی اش بی آلایش و كردارش بی غش باشد . به خود پرداخته ، به دیگران نپردازد ، و از خود برخود ترسان و دیگران از او در امان باشند . نگاهش به معرفت، بهره اش عبرت، خاموشی او حكمت و گفتارش حقیقت ست . دانایی را با بردباری، خرد با پایداری، گذشت با توانایی، شجاعت با نرمی ‌و مهربانی دارد . و هنگام نیكی كردن شادان، از بدی پشیمان ، و بر خود ترسان باشد .

پایان كار را بسنجد و  در سختی ها پافشاری كند و در هر حال و هر كار یاری از صبر و صلوه جوید.

 آماده و مهیای مرگ باشد و ساز و برگ آن را فراهم سازد .

تا بعد ..... التماس دعا .... یا علی ...

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 9 مهر1386 در ساعت 2:5 | + |

مرد بی ایمانی که مربی شنا بود و چندین مدال المپیک داشت،

 هر چیزی را که راجع به خدا و دین میشنید مورد تمسخر قرار میداد!

یک شب او به استخر سرپوشیده ی آموزشگاهش رفت .

 با اینکه چراغ ها خاموش بودند اما نور ماه برای شنا کافی به نظر میرسید .

 مرد جوان بالای تخت شنا رفت و برای شیرجه زدن دستانش را باز کرد

 ولی ناگهان متوجه سایه ی بدنش شد که بر روی دیوار همچون صلیبی به نظر میرسید !

حس عجیبی به او دست داد .

 به سرعت از پله ها پایین آمد و چراغ ها را روشن کرد.

  در آن لحظه متوجه شد که آب استخر برای تعمیر خالی شده است !...

***************************************************************

باشد که خداوند همه ی ما را گرمی و روشنی ، دلبردگی و وارستگی عطا کند .... عزت زیاد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 6 مهر1386 در ساعت 13:0 | + |