تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

آزمــــــودم زندگــــــــی را ارمغــــانش یافتم

برتر از نیک و بد و سود و زیانـش یافتم

در ترازوی دی و امروز و فردا جا نداشــت

بر فــراز هر زمــان و هر مکـانش یافتم

گــاه دیدم زندگــی در مـــردگـــی دارد دوام

گــه به روز زیسـتن هم بی نشـانش یافتم

گــاه دیدم زندگــی عقلـست و گــه دیوانگــی

گــاه در مسـتان و گه در عاشقــانش یافتم

گــاه در گل گاه در باران و گه درسوز شمع

گــاه در خاکـســـتر پــــــروانگـانـش یافتم

گــاه در شور و  سرور ِ کــودکان بــی خیال

گــاه در دامـــان گـــرم مــــادرانش  یافتم

گــاه در بزم نشــاط بـــی غـمـان شـــاد نوش

گــاه در ضرب شـــرر خیز یـلانـش یافتم

شعــر حافظ بود و ضرب تیشه ی فرهاد بود

در مــــیان دفــــتـر فـــــرزانـگانـش یافتم

زندگــی تاب و تب جــریــان دائـم بـود و من

در کشاکشــهای سـخت و بی امـانش یافتم

**************************************

تا درودی دیگر بدرود ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 30 مرداد1386 در ساعت 1:43 | + |

در بین شاگردان شیوانا پسر جوانی بود كه نظافتچی آشپزخانه و توالت مدرسه بود و هنگام درس در محضر شیوانا به صورت مستمع آزاد می نشست. هیچكس این پسر جوان را جدی نمی گرفت و همه او را به خاطر شغلش مسخره می كردند.

روزی سركلاس شیوانا مردی غریبه وارد شد. او در گوشه ای نشست و به سخنان شیوانا گوش فرا داد. درس كه به پایان رسید ، بقیه شاگردان گرد او جمع شدند و از او خواستند تا خودش را معرفی كند. مرد غریبه تبسمی كرد و گفت:" سوالی می پرسم. اگر واقعا درس زندگی را از شیوانا آموخته اید جوابم را فوری بدهید! سوال این است:

در زندگی همیشه پشت درهای بسته چیزی ترسناك در می زند. چه كسی جرات می كند آن در را باز كند؟"

دختری جوان كه شاگرد شیوانا بود بلافاصله پاسخ داد:" آن كس كه به خالق هستی ایمان دارد. از هیچ چیز نمی ترسد او برخواهد خواست و در را باز خواهد كرد!"

پسرجوان بلافاصله پرسید:" و آنگاه پشت در چه كسی خواهد بود!؟"

همه شاگردان شیوانا ساكت شدند. آنها به سوی شیوانا بازگشتندو از او خواستند تا كمك كند.

شیوانا شانه هایش را بالا انداخت و نیم نگاهی به پسر جوان نظافتچی انداخت.

 پسر جوان تبسمی كرد. از جا برخاست. ظرف غذایش را كه مقابلش بود روی زمین خالی كرد و كاسه خالی را وارونه روی سرش گذاشت و به سوی آشپزخانه رفت.

همه او را مسخره كردند. مرد غریبه خطاب به شیوانا گفت:" تو پاسخ سوال مرا از چنین جوان ساده لوحی خواستی!؟"

شیوانا تبسمی كرد و گفت:" این پسر جوان بهترین جواب را به تو داد. او گفت پشت در هیچ كس نخواهد بود. چون وقتی ایمان برمی خیزد هیچ پدیده ی ترسناكی جرات پشت در پنهان شدن را ندارد ...."

 

******************************************************************

 

ایمان و باور ما در ابتدای هر مسئولیت دشواری تنها عاملی است که موفقیت نهایی مان را تضمین می کند. وقتی انتظار بهترین پیشامد را دارید نیروی مغناطیسی از مغزتان خارج می شود که بهترین ها را جذب می کند . آن کس که به این حقیقت ایمان دارد به راستی خردمند است.

خداوند، درهای فراوانی ساخته که به حقیقت گشوده می شوند و آنها را برای تمام کسانی که با دست ایمان به آن می کوبند ، باز می کند.

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید، همین! عزت زیاد، یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 24 مرداد1386 در ساعت 10:37 | + |

گاه می انديشم

که چه دنيای بزرگی داريم

و چه تصوير به هم ريخته ای ساخته ايم از دنيا

در چه زندان عبوسی محبوس شديم

چه غريبيم در آبادی خويش

و چه سرگردان در شادی و ناشادی خويش

 آدميزاده درختی ست که بايد خود را بالا بکشد

ببرد ريشه خود را تا آب

بی امان سبز شود ، سايه دهد...

گاه می انديشم

که چه موجود بزرگی هستيم

و چه تقدير حقيری را تسليم شديم

و چه تسليم بزرگی را هستی گفتيم

خوردن و خوابيدن

و خراميدن و خنياگری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلويم تنها

جای آواز و بيان بود - نه بلعيدن نان

کاشکی همواره

کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چشم و دل من سيرتر از اينها بود

کاش تن پوشم با من متولد می شد

مثل پر با طاووس

مثل پوشينه پشمين با ميش

کاش بيماری با ما کار نداشت

يا طبيبان همه عيسی بودند

پدرم کاش نمی رفت از دست

نمی افسرد به اين زوديها

کاش ما اهل طبيعت بوديم

مادرم باران بود

کودکانم همه از جنس گياهان بودند

خوابم انديشيدن

بسترم بال کبوترها بود

دوستانم همه افرا و صنوبر بودند

طلبم از همه جز عشق نبود

و بجز مهر بدهکار نبودم به کسی

خانه ام هرجا بود

کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سياستها بود

کاش معنای سياست اين بود

که قفس ها را در حبس کنيم

تا نفس ها آزاد شوند

کسی از راه قفس نان نخورد

و کبوتر نفروشد به کسی ...

*************************

مجتبی کاشانی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 21 مرداد1386 در ساعت 3:29 | + |

به نام خالق زیبایی ها

یاران و همراهان همیشگی سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه ...

برگشتم ... اما برنگشته ، باید رفت ...

*******************************************************************

روزی یكی از خانه های دهكده آتش گرفته بود.

 زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

 شیوانا و بقیه اهالی برای كمك و خاموش كردن آتش به سوی خانه شتافتند.

 وقتی به كلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش كردن آتش به جستجوی آب و خاك برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد كه بی تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می كند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:

" چرا بیكار نشسته ای و به كمك ساكنین كلبه نرفته ای!؟"

جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم كه در آتش گیر افتاده است.

 او و خانواده اش مرا به خاطر اینكه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند.

 در تمام این سالها آرزو می كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد.

 و اكنون آن زمان فرا رسیده است."

شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.

عشق پاك همیشه پاك می ماند!

 حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.

عشق واقعی یعنی همین تلاشی كه شاگردان مدرسه من برای خاموش كردن آتش منزل یك غریبه به خرج می دهند. آنها ساكنین منزل را نمی شناسند ،

 اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند.

برخیز و یا به آنها كمك كن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"

اشك بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست.

لباس های خود را خیس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت.

 بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس كردند و به داخل آتش پریدند

 و ساكنین كلبه را نجات دادند.

در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچكس از بین نرفت.

روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی كرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است.

حرمت او را حفظ كنید كه از این به بعد بركت این مدرسه اوست .... "

*******************************************************************

ما که نیمده رفتیم ...

اما دوستان عزیزم در قسمت پیوندها و همینطور دیگر همراهان رو فراموش نکنید ...

 

 

 میترا  بی پرده  دلسوخته   والعادیات 

 سایه روشن  اشک نوشته من و داداشی  مسافر بارانی 

  تپشهای خاک   فرشته ی مهر  چشمک ستاره  در سایه ی خدا 

 محبت و زیبایی  نامه های تنهایی  ستاره های سربی  جوانان رادیو جوان 

 دوستی,عشق,زندگی  خودمانی تر از خودمانی  کاش تو رو نشناخته بودم 

 هفت مایگاه شهر تار و آز  اشعار و زندگی فروغ فرخزاد 

 من و تو با هم ( رفیق عشق ) 

 

 

دلتان همیشه گرم خدا باد .....  تا عشق .... یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 13 مرداد1386 در ساعت 9:23 | + |