تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

 

نمیدونم چی شد دوستان اما برنگشته ، مسافرت دیگری پیش آمد کرد ...

شرمنده ی همه ی دوستان هستم ....

به هر حال عذر خواهی مرا بار دیگر پذیرا باشید و مهر بی معرفتی بر ما نزنید ....

امیدوارم که اگر عمری باقی بود در برگشت

اگر مجدد اتفاق خاصی نیفته بتونم جبران کنم ...

***********************************************************

اى خالق ذوالجلال اى بار خداى

تا چند روم در به در و جاى به جاى

يا خانه ی اميد مرا در بر بند

يا قفل مهمات مرا در بگشاى

********************************************

مخلص همگی .... عزت زیاد ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 29 تیر1386 در ساعت 13:35 | + |

به نام خدا

یاران و همراهان همیشگی سلام

جاداره قبل از هر چیز از همگی دوستان عزیزم قدر دانی کنم

و امیدوارم که بتونم در مجال مناسب و در حد توان ناچیزم محبت هاشون رو جبران کنم .

*********************************************************

 

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.

فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بدون سکنه ای شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند،

با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.

دست به دعا شدند.

برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.

فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد.

اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست،

فردا کشتی دیگری غرق شد،

زنی نجات یافت و به مرد رسید.

در سمت دیگر، مرد دوم هیچکس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست،

فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.

مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.

فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت،

مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد،

چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد

پس همین جا بماند بهتر است.

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید:

چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟

پاسخ داد:

این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است،

همه را خود درخواست کرده ام.

درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش کرد:

اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته های او را اجابت کردم،

این نعمت ها به تو رسید.

مرد با حیرت پرسید:

از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟

از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم.....

 

*********************************************************

خوب شب آرزو ها هم هست ،  بیاید تا باهم و برای هم دعا کنیم ...

بارخدایا! احوال نیکو همه ی مارا کرامت کن .. یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 28 تیر1386 در ساعت 23:57 | + |

 

به نام خدا، خدایی که بود ِ هر که بود از بود ِ او بود

سلام بر شما دوستان ِ گل از نوع سنبل .

فقط جهت اطلاع برخی از دوستان خوبم،

چند روزی نمیتونم در خدمت شما باشم ، بر ما خرده نگیرید ... همین!

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ...

تا مجالی دیگر بدرود  ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 20 تیر1386 در ساعت 16:24 | +

بایزید بسطامی یک بار که در خلوت بود این سخنان بر زبانش جاری شد :

 سبحانی ما اعظم شانی ( مرا پاک و منزه بدارید که بالاتر از شأن من شأنی نیست.... )
هنگامی که به خود آمد مریدانش به او گفتند:

هنگامی که در حال خود بودی چنین سخنی را بر زبان راندی.
شیخ گفت: دشمن خدا و دشمن بایزید هستید اگر

 از این پس چنین جمله ای بر زبان برانم و مرا پاره پاره نکنید.
سپس به هر یک از مریدان خنجری داد تا اگر بار دیگر چنین گفت وی را بکشند.

 پس از چندی، دیگر بار شیخ همان جمله را تکرار کرد.

مریدان خواستند تا اطاعت امر کنند و شیخ را بکشند.

اما هر چه خنجر را به بدن شیخ فرومی کردند اثر نمی کرد و آسیبی به شیخ نمی رسید.

انگار که خنجر را در آب فرو می کردند. هیچ زخمی بر شیخ وارد نشد.
چند ساعت بعد بایزید ظاهر شد. مانند گنجشک کوچکی در محراب نشسته بود.

مریدانش جلو رفتند و اتفاقاتی را که افتاده بود برای وی بازگو کردند.

شیخ گفت: بایزید همین منی هستم که پیش روی شمایم....

 و سپس گفت: خداوند خودش را بر زبان بنده اش نمایان می سازد .....

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 20 تیر1386 در ساعت 14:12 | + |

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک ( المپیک معلولین ) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100 متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود. ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین زد و به گریه افتاد. هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده. سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند.

 تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند .....

 

یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 20 تیر1386 در ساعت 0:4 | + |

فلك جز عشق ، محرابى ندارد

جهان بى خاك عشق ، آبى ندارد

غلام عشق شو! كاندیشه اینست

همه صاحبدلان را پیشه اینست

جهان ، عشقست و دیگر زرق سازى

همه بازیست الا عشقبازى

كسى كز عشق خالى شد، فسرده ست

گرش صد جان بود، بى عشق ، مرده ست

مبین در عقل ! كان سلطان جانست

قدم در عشق نه ! كان جان جانست

*****************************

تا بعد .... عزت زیاد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 19 تیر1386 در ساعت 14:3 | + |

اگر صد سال مانى ، در یكى روز      

       بباید رفت ازین كاخ دل افروز

چه خوش باغى ست ! باغ زندگانى   

         گر ایمن بودى از باد خزانى

خوشست این كهنه دیر پر فسانه     

           اگر مردن نبودى در میانه

از آن ، سرد آمد این كاخ دلاویز  

             كه چون جا گرم كردى ، گویدت : خیز!  

***********************************

      نظامى

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 19 تیر1386 در ساعت 3:7 | + |

 

به نام خدای جهان آفرین

 

جوانمردی از بیابانی می گذشت . ازمسافتی دور آدمی را دید نقش بر زمین . خواهان كمك .

 با سرعت تمام به سوی او شتافت . غریبی بود .تشنه و گرسنه . در حال جان كندن .
از اسب پایین آمد ، مشك آب را بر لبهای خشكیده او گذاشت . آنقدر آبش داد تا سیراب شد.
 جانی دوباره گرفت و رمقی تازه پیدا كرد .

 اما به جای آن كه شكوفه های مهر و عاطفه را تقدیم منجی خویش كند.

تیغ بر او كشید و تا می توانست از نامردی و قساوت دریغ نكرد.
آنگاه پیكر مجروح و زخم خورده او را در آن بیابان برهوت رها كرد سوار اسب او شد كه برود…
جوانمرد كه هنوز نیمه جانی در بدنش بود ، با اشاره او را صدا كرد و گفت :
ار كاری كه كردی در هیچ مجلسی سخن مگو!
مردك از سر شگفتی علت این امر را جویا شد .
او پاسخ دادو گفت :
تو اكنون یك جوانمرد را كشتی.

 اما اگر بیان این موضوع نقل مجالس شود فتوت و جوانمردی كشته خواهد شد .

 آنگاه هیچ مرد رشیدی را نخواهی یافت كه در بیابان دست افتاده ای را بگیرد….

 

تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 18 تیر1386 در ساعت 2:8 | + |

به نام نگارنده ی زیبایی ها

 

 

یک سقا در هند دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از یک سر میله ای آویزان می کرد

 و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها شکافی وجود داشت .

 بنابر این در حالی که کوزه سالم ، همیشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ی ارباب

می رساند، کوزه ی شکسته تنها  نصف این مقدار را حمل می کرد.

برای مدت دو سال این کار هر روز ادامه داشت. سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار میکرد ، موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود.

اما کوزه  شکسته ی بیچاره از نقص خود ناراحت بود .

بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت :

" من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم."

سقا پرسید: " چه میگوئی؟  از چه چیزی شرمنده هستی؟ "

 

کوزه گفت: " در این دو سال گذشته من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید ،انجام دهم.

چون شکافی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه ارباب می شد.

به خاطر ترکهای من ،تو مجبور شدی این همه تلاش کنی ولی باز هم به نتیجه ی مطلوب نرسیدی."

سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت:

"از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ی ارباب ، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی."

 

در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشد

 و این موضوع، او را کمی شاد کرد.

 اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی میکرد. چون دید که باز هم نیمی از آب ،نشت کرده است.

برای همین دوباره از صاحبش عذر خواهی کرد.

سقا گفت:  من از شکافهای تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم .

من در کناره راه ،گلهائی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه بر میگشتیم، تو به آنها آب داده ای .

برای مدت دو سال، من با این گلها، خانه ی اربابم را تزئین کرده ام.

بی وجود تو خانه ی ارباب نمی توانست این قدر زیبا باشد ...

 

 

تا مجالی دیگر بدرود ...

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 17 تیر1386 در ساعت 9:57 | + |

پادشاهى روزى به وزیر خویش گفت : چه خوبست پادشاهى ! اگر جاودانه باشد .

وزیر گفت : اگر جاودانه میبود، نوبت به تو نمى رسید ....

*************************************************************

اگر آدمى به داشته خود خرسند نباشد، و كار خویش را نیز بهبود نبخشد، او را رها كن !

 كه تدبیرش تباه است . روزى مى خندد و سالى مى گرید.

*************************************************************

شخصی را گفتند: لذت دنیا در چیست ؟

 گفت : شوخى با معشوق و سخن گفتن با دوست و آرزوهایى كه روزگار را با آن بگذرانى ....

*************************************************************

 

تا مجالی دیگر بدرود  .....

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 15 تیر1386 در ساعت 22:54 | + |

به نام خالق گوهر گیتی

 

زادروز با سعادت بانوی دو عالم، حضرت زهرا ( س) ، سرچشمه ی عفت،نجابت و شرافت

دخت ِ رسول خدآ نهایت کمال ، معرفت و صداقت

همسر شیربیشه ی ایمان، علی ( ع )  اسوه ی  فتوت، شهامت، معرفت و مردانگی

و مادر حسنین ( ع ) الگوهای  تواضع ، معرفت و جوانمردی

بر تمامی بانوان ودوشیزگان ایرانی،

خواهران و همسران و مادران ِ مسلمان،

 جهانیان و همچنین فرزند مطهرش مهدی موعود (عج ) ، فرخنده و نیکو باد ...

 

***********************************************************

 

 

شبی پسر کوچکی نزد مادرش ‏‏، که در آشپزخانه مشغول پختن شام بود رفت و یک کاغذ به او داد. مادر پسربچه درحالی که داشت دست هایش را با حوله خشک می کرد نوشته های کاغذ را با صدای بلند خواند.

 

پسر با خط بچه گانه اش نوشته بود:

1)کوتاه کردن چمن باغچه ............. 5 دلار

2)مرتب کردن اتاق خوابم............... 2 دلار

3)مراقبت از برادر کوچکم.............3  دلار

4)بیرون بردن سطل زباله..............1  دلار

5)نمره ریاضی خوبی که گرفتم....... 6 دلار

جمع بدهی شما به من ................... 17 دلار

 

مادر در حالی که به چشمان منتظر پسر نگاه می کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش نوشت:

1)بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

2)بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

3)بابت تمام زحماتی که در این چند سال برایت کشیدم تا بزرگ شوی هیچ

4)بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و...........

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی واقعیه عشق حقیقی من به تو هیچ است.

 

وقتی پسر آنچه را مادرش نوشته بود خواند،

 چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:

مامان .... دوستت دارم.........

آنگاه قلم را برداشت و با همان خط بچه گانه در زیر صورتحساب نوشت :

 

قبلا به طور کامل پرداخت شده!.........

***********************************************************

با آرزوی پایان هفته ای خوش و خرم در آغوش گرم خانواده برای شما دوستان عزیز،

 به یزدان پاک و بخشاینده  میسپارمتون .

 مسیحا نفس و خوش سیرت و نیک فرجام باشید .....

بر محمد( ص ) و  خاندان پاکش درود فرست .... یا حق ...

و امشب نور میبارد ز آسمان ... یاس و نرگس میبارد ز آسمان ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 14 تیر1386 در ساعت 0:42 | + |

در یك غروب زمستانی شیوانا از جاده ی خارج دهكده به سمت روستا روان بود. در كنار جاده مردی را دید كه زخمی روی زمین افتاده است و كنار او چند نفر در حال تماشا و نظاره ایستاده اند.

شیوانا به جمعیت نزدیك شد و پرسید: " چرا به این مرد كمك نمی كنید؟!"

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هركس یك فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد. چرا این دردسر را به جان بخریم. بگذار یكی نفردیگر این كار را انجام دهد.

چرا ما آن یك نفر باشیم! "

شیوانا هیچ نگفت. بلافاصله لباسش را كند و دور مرد زخمی پیچید و او را به دوش خود افكند و پای پیاده به سرعت او را به درمانگاه رساند. اما مرد زخمی جان سالم بدر نبرد و ساعتی بعد جان داد. شیوانا غمگین و افسرده كنار درمانگاه نشسته بود كه مامورین امپراتور سررسیدند و او را به جرم قتل مرد زخمی به زندان بردند. شیوانا یكماه در زندان بود تا اینكه مشخص شد بیگناه است و به دستور امپراتور از زندان آزاد شد.

روز بعد از آزادی مجددا شیوانا در جاده یك زخمی دیگر را دید. بلافاصله بدون اینكه درنگ كند دوباره لباس خود را كند و دور مرد زخمی انداخت و او را كول كرد تا به درمانگاه ببرد. جمعیتی از تماشاچیان به دنبال او به راه افتادند و هركدام زخم زبانی نثار او كردند. یكی از شاگردان شیوانا از او پرسید:

" چرا با وجودی كه همین دیروز از زندان زخمی قبلی خلاص شده اید ،

 دوباره جان خود را به زحمت می اندازید!.. "

شیوانا تبسمی كرد و پاسخ داد:

" خیلی ساده است ! چون احساس می كنم اینكار درست است!

 و یك نفر باید چنین كاری را انجام دهد!... چرا من آن یك نفر نباشم؟؟!..."

 

تا بعد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 13 تیر1386 در ساعت 2:47 | + |

تو و آن قامتی که موزون است

 

                من و این طالعی که وارون است

 

تو و آن طره‌ای که مفتول است

 

        من و این دیده‌ای که مفتون است

 

تو و آن پیکری که مطبوع است

 

        من و این خاطری که محزون است

 

تو و آن پنجه‌ای که رنگین است

 

        من و این سینه‌ای که کانون است

 

تو و آن خنده‌ای که نوشین است

 

        من و این گریه‌ای که قانون است

 

تو و آن نخوتی که بی‌حد است  

 

        من و این حسرتی که افزون است

 

تو و رویی که لمعه‌ی نور است

 

        من و چشمی که چشمه‌ی خون است

 

تو و زلفی که عنبر ساراست   

 

        من و اشکی که در مکنون است

 

من و خون دلی که مقسوم است

 

        تو و لعل لبی که میگون است

 

من ندانم غم فروغی چیست     

 

        تو نپرسی که خسته‌ام چون است ....

 

 

****************************************************

همان طور که از بیت آخر معلوم است ، شعری بود از فروغی بسطامی ، همین!...

تا بعد ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 12 تیر1386 در ساعت 3:19 | + |

در کامنت های سه پست قبل کامنت ارسالی یکی از دوستان نظرم رو جلب کرد ،

به هر حال از دیدگاه من ارزشی بیش از یک پست را داراست ...

 

****************************************************************

"خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
بقدر نیاز تو فرود میاید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر میشود و مادر
محتاجان برادری را برادر میشود
عقیمان را طفل میشود
ناامیدان را امید میشود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر میشود
پیران را عصا میشود
محتاجان به عشق را عشق میشود
خداوند همه چیز میشود همه کس را

به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشوئید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیها ، ناراستی ها ،نامردمی ها،.....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان مینشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟"

 

 ****************************************************************

 

متن از ملاصدرا  و  با سپاس ویژه از Tara

                             یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 12 تیر1386 در ساعت 3:10 | +

به نام خدای خرد بخش روزی رسان

 

*******************************************************************************

خداوند به حضرت موسی (ع) فرمود:

من شش چیز را در شش چیز قرار دادم ولی مردم در جای دیگر به دنبال آن هستند .

 

راحتی را دربهشت قرار دادم ولی مردم در دنیا به دنبال آن هستند.

 

فهم و معرفت و علم را در كم‌خوری قرار دادم ولی مردم در سیری به دنبال آن هستند.

 

عزت را درشب‌زنده‌داری قرار دادم ولی مردم در مراوده و رفت و آمد با سلاطین به دنبال آن هستند.

 

بزرگی و حرمت را در تواضع قراردادم ولی مردم با تكبر به دنبال آن هستند.

 

اجابت دعا را در لقمه ی حلال قرار دادم ولی مردم با سروصدای بسیار به دنبال آن هستند.

 

بی‌نیازی را در قناعت قرار دادم ولی مردم در ریخت و پاش به دنبال آن هستند .

 

*******************************************************************************

 

جشن تیرگان هم بر همه ی آریایی های پاک نهاد ، فرخنده باد .... یا حق ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 11 تیر1386 در ساعت 2:9 | + |

شیوانا استاد معرفت بود.

 یك روزصبح زود شیوانا سراسیمه وارد معبد شد و از تمام سالكین خواست تا معبد را به سرعت ترك كنند. چرا كه او رویای زلزله ای را دیده است كه تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را خراب خواهد كرد. كاهن معبد شیوانا را مسخره كرد و به حاضرین گفت كه خدای معبد از آنها محافظت خواهد كرد و امن ترین جا برای جستن از خطر زلزله ، معبد است.

 

عده ای از سالكین ازمعبد بیرون آمدندو عده ای دیگر در آن ماندند.

ساعتی نگذشت كه پیش بینی شیوانا به حقیقت پیوست و زلزله ای مهیب تمام ساختمان های ضعیف شهر ازجمله معبد را روی سر ساكنین خود خراب كرد. كاهن و كسانی كه در معبد مانده بودند همگی زیر آوار از بین رفتند. یكی از شاگردان شیوانا با كنایه و دلخوری از استاد پرسید:”چرا خداوند به كاهن و عبادت كنندگان كمك نكرد. آنها به خانه خدا پناه برده بودند ...! “

 

شیوانا با تبسم گفت:

 

” خداوند به آنها كمك كرد. خداوند به خواب من آمد و خبرزلزله را برایم آورد. در واقع خداوند از زبان من خطر را به آنها یادآور شده بود. كاهن و بقیه كافی بود چشمان خود را باز می كردند و می دیدند كه :

 

 خانه ی  خدا تمام عالم است

 ونه معبد ، آنها فقط كافی بود از یك خانه ی خدا به خانه ای امن تر پناه می بردند..!“

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 10 تیر1386 در ساعت 2:19 | + |

به نام خداوند جان و خرد

 

*********************************************************************

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرایشگر گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد

مشتری پرسید چرا؟

آرایشگر گفت : کافیست به خیابان بروی و ببینی

مگر میشود با وجود خدای مهربان این همه مریضی

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتری چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت .

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد

مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف

با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:

می دانی به نظر من آرایشگرها وجود ندارند !

مرد با تعجب گفت : چرا این حرف را میزنی؟

من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم !

مشتری با اعتراض گفت:

پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آرایشگاه وجود دارند ؟؟!...

 

" آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نمی کنند  "

 

 مشتری گفت دقیقا همین است !

 

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمی کنند!!

 

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد ......

 

*********************************************************************

 

دوستان فکر میکنم نبودنم یه چند وقتی بیشتر  طول بکشه .

از تمام دوستانی که نمیتونم به وبلاگشون سر بزنم پوزش میطلبم .

و از عزیزان دیگر هم صمیمانه قدر دانی میکنم.

اگر خدا خواست و زنده بودیم در برگشت از خجالت همگی دوستان در میایم .

 

تا بعد ، همگی شما گلهای دوست داشتنی رو به خدای بزرگ میسپارم !

                                                 یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 4 تیر1386 در ساعت 9:9 | + |