ادامه ی ارسال قبل
****************************
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنهتر! ...
عشق یعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...
عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...
گاه بر بیاحترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...
عشق را دیدی خودت را خاک كن!
سینهات را در حضورش چاک كن! ...
عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!
قوّتات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...
عشق یعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درماندهای درمان كنی! ...
عشق یعنی خویشتن را گم كنی
عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...
هر كسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید كه او را نان دهد! ...
در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...
لاف مردی میزنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...
دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا میروی ، افتاده باش! ...
در پناه دین ، دكانداری مكن!
چون به خلوت میروی ، كاری مكن! ...
عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...
عشق یعنی عارف ِبی خرقهای!
عشق یعنی بندهی بی فِرقهای! ...
عشق یعنی آنچنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِروی زمین! ...
عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...
هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بنبست شد! ...
كاش در جامم شراب ِعشق باد
خانهی جانم خراب ِعشق باد! ...
هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...
در جهان هر كار خوب و ماندنیست ،
ردّپای عشق در او دیدنیست! ...
شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...
« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...
عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...
والسلام ...
با نام خدا که یادش آرامبخش قلب هاست
و به نام نامی ِ عشق
درود فراوان بر شما عزیزان
برای امشب شعری از مجتبی کاشانی رو تقدیم میکنم
به همگی ِ دوستان ِ عزیزم
که البته به دلیل طولانی بودنش در دو بخش
یعنی امشب و فرداشب ارسالش میکنم.
***************************************************
ای كه میپرسی « نشان ِعشق چیست؟! » ،
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...
عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...
عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...
عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرفهای دل بدون ِگفتگو! ...
عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسهی بی شهوتی! ...
عشق ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندهگی! ...
عشق یعنی دشت ِگلكاری شده
در كویری چشمهای جاری شده! ...
یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...
در خزانی برگریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...
عشق یعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن! ...
عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...
عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اینهمه دیوار باش! ...
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادهگان زیر پا! ...
زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغمگین تبسم كاشتن! ...
عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...
عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...
عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام! ...
عشق یعنی برگ روی ساقهها
عشق یعنی گل به روی شاخهها! ...
عشق یعنی از بدیها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...
در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...
ای توانا! ناتوان ِعشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...
ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...
حكیمى گفت : ادب ، یكى از دو منصب است و گفت :
برترى ، به خرد و ادب است نه به اصل و نسب .
زیرا، بى ادب ، نسب خویش تباه ساخته و بى خرد، اصل خویش گم كرده است .
و گفت : ادب ، زشتى نسب را بپوشاند و وسیله ی
رسیدن به هر برترى و شفیع آدمى به هر مذهب است .
بدرود ، تا بعد ...
به نام خدا
تصمیم گرفتم هر چند وقت یک بار داستانی از داستان های شیوانا رو که البته اکثرا قدیمی و شاید تکراری ولیک بسیار پر محتوا هستند رو پست کنم ، و این اولیش ...
*******************************************************************************************
در بین شاگردان شیوانا عارف بزرگ علم معرفت زوج جوانی بودند كه چهره ای فوق العاده شفاف و ملكوتی داشتند. این دو زوج به شدت شیفته سخنان شیوانا بودند و با وجودی كه كلبه شان در دورترین نقطه دهكده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقیه در كلاس شیوانا شركت می كردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت فوق العاده چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان شیوانا یك سوال بود. روزی دختری جوان كه صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شیوانا پرسید:" استاد! همه ما به یك اندازه از درس های شما بهره می بریم.شما برای همه ما یك درس واحد می گویید. پس چگونه است كه چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملكوتی می درخشد!"
شیوانا تبسمی كرد و گفت:
ایمان و باور اندك روح تو را به بهشت خواهد برد.
اما باور زیاد بهشت را به روح تو می آورد.
هر چه باور تو به خالق كائنات بیشترباشد.
حضور او در وجود تو بیشتر نمودار می گردد....
یا حق ...
به نام آفریدگار بی همتا
روزی یک جوان بسیار ثروتمند نزد عارفی رفت و از او خواستار نصیحتی برای راهنمایی زندگیش شد .عارف وی را به طرف پنجره ای برد و از او پرسید :
شما از میان شیشه چه میبینید ؟
- مردمی را میبینم که میروند و می آیند و کوری را میبینم که در جاده ای در حال گدایی است.
در آنجا بود که عارف یک آئینه ی بزرگ به آن جوان نشان داد و مجددا ً از او سوال کرد :
حالا به من بگویید که در آئینه چه میبینید ؟
- چهره ی خودم را در آن میبینم .
و حالا دیگر آن مردم را نمیبینید . شما متوجه هستید که پنجره و آئینه هردو از یک ماده ی اولیه یعنی شیشه ساخته شده اند ، اما در آئینه ، چون یک پوشش نازک نقره ای به کار رفته است ، چیزی بجز خودت را در آن نمیبینی . حالا بایستی هر دوی این شیشه هارا با یکدیگر مقایسه کنی.دیگران را در آن دیده و بخاطر ایشان احساس همدردی میکنی ، اما وقتی پوشیده از نقره است ، یعنی فقط خودت را در آن مبینی. و فقط وقتی فرد ارزمشندی خواهی بود که شهامت زدودن آن پرده ی نقره ای را از جلوی چشمانت داشته باشی ، در آن صورت مجددا ً قادر خواهی بود تا به مردم عشق بورزی ....
*****************************************************
دو تا از کامنت ها ی دوستان
جالب بود. خب، این قضیه فقط مربوط به آدمهای ثروتمند نیست.
مربوط به هر کسی است که یک پرده ی نقره ای جلوی چشمش را گرفته.
همون پرده ای که حتی گاهی نمی گذارد که خدا را ببیند...
حکایت زیبایی است ، گوشه ای از عمق ذات بشر
و یکی از حجابهای مانع در راه معرفت.
بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم
انيس جان هم فرسوده بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم وبهريكديگرسوزيم
شود چون روز دست وپاى هم دركارهم باشيم
دواى هم ، شفاى هم ، فداى هم ، براى هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشيم
به نام خالق باورها و احساس ها
مادر بیست و شش ساله به پسرش که بر اثر ابتلا به سرطان خون در حال مرگ بود خیره شد. او نیز همچون هر مادری این آرزو را در دل می پروراند که پسرش بزرگ شود و به رویاهای خود دست یابد.
اما اکنون چنین چیزی دیگر امکان نداشت . سرطان خون اجازه نمی داد تا این مهم صورت بگیرد ولی او هنوز هم می خواست که آرزوهای پسرش تحقق یابد.
مادر دست پسرش را گرفت و پرسید:
باپسی! آیا هیچ وقت فکر کرده ای که وقتی بزرگ شدی چکاره شوی؟
باپسی پاسخ داد : من همیشه دوست داشتم وقتی که بزرگ شدم آتش نشان بشوم.
مادر خندید و در دلش گفت: بگذار ببینم می توانم کاری کنم تا تو به آرزویت برسی!؟...
ساعاتی بعد در همان روز به آتش نشانی محل خود رفت
و با افسر آتش نشان به نام باب که قلب بزرگی داشت ملاقات کرد.
مادر آخرین آرزوی پسرش را برای باب شرح داد و پرسید
آیا امکان دارد فرزند شش ساله اش سوار یکی از ماشین های آتش نشانی شود
و دوری در آن اطراف بزند؟
باب گفت: ما می توانیم کاری بهتر انجام دهیم، اگر شما بتوانید پسرتان را ساعت 7 صبح روز چهارشنبه حاضر کنید ما می توانیم او را به مدت یک روز آتش نشان افتخاری کنیم. پسرتان می تواند به ایستگاه آتش نشانی بیاید، با ما غذا بخورد و در همه ماموریت های آن روز شرکت کند. در ضمن اگر اندازه لباسش را به ما بدهید ما می توانیم یک دست یونیفرم آتش نشانی برایش آماده کنیم.
3 روز بعد افسر آتش نشان، باب به دنبال باپسی آمد و لباس های آتش نشانی را برایش آورد و او را از تخت بیمارستان به داخل ماشین آتش نشانی برد. باپسی پشت فرمان ماشین نشست و در برگشت به ایستگاه در چرخاندن فرمان ماشین به باب کمک کرد. در حقیقت باپسی در عرش سیر می کرد.
از قضا در آن روز سه مورد آتش سوزی اعلام گردید و باپسی در هر سه عملیات شرکت داشت. او به سه ماشین مختلف و حتی ماشین رئیس اداره آتش نشانی سوار شد. همچنین از او برای اخبار محلی فیلم ویدئویی گرفتند تا در تلویزیون پخش شود.
باپسی با رسیدن به رویاهایش و برخوردار شدن از توجه و محبت فراوان سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان تصور می کردند زنده ماند.
اما بالاخره شبی همه علایم حیاتی باپسی یک به یک رو به نابودی رفت . از آنجا که سر پرستار معتقد بود هیچ کس نباید در تنهایی بمیرد بلافاصله به اعضای خانواده اش خبر داد که به بیمارستان بیایند.
سپس به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان افتخاری شده بود. از رئیس آتش نشانی هم درخواست کرد تا یک نفر آتش نشان را با یونیفرم مخصوص به بیمارستان بفرستد تا در هنگام مرگ باپسی در کنارش باشد. رئیس پاسخ داد ما می توانیم کار بهتری بکنیم.
ما 5 دقیقه دیگر آنجا خواهیم بود. فقط لطفا محبتی در حق ما بکنید و وقتی که صدای آژیر را شنیدید و دیدید چراغ های ماشین آتش نشانی خاموش و روشن می شود در بلندگو اعلام کنید که آتشی وجود ندارد و اعضا گروه آتش نشانی می آیند تا یکی از افراد خود را یک بار دیگر ببینند. همچنین لطفا در صورت امکان پنجره اتاق او را باز بگذارید. متشکرم.
در حدود 5 دقیقه بعد یک ماشین آتش خاموش کن
و یک کامیون ِ نردبان دار به بیمارستان رسیدند.
کامیون نردبانش را تا طبقه سوم که پنجره اش باز بود بالا کشید و 16 نفر از اعضای تیم آتش نشانی از نردبان بالا رفتند و وارد اتاق باپسی شدند. آنان او را در آغوش گرفتند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.
باپسی در آخرین دم به چهره رئیس آتش نشانی نگاه کرد و پرسید :
رئیس! آیا من واقعا من یک آتش نشان هستم؟
رئیس گفت: بله، تو واقعا یک آتش نشان هستی .
باپسی پس از آن کلمات ، لبخندی زد و برای آخرین بار چشمان خود را فرو بست .......
جانا دل من در هوس روى تو باشد
هر جا كه روم میل دلم سوى تو باشد
در مسجد اگر بهر عبادت بروم من
محراب نمازم خم ابروى تو باشد
باشد هوسم كه خاك پاى تو شوم
مجذوب دو چشم دلرباى تو شوم
آندم كه زند آتش شوقت شعله
خواهم كه بجان و دل فداى تو شوم
یاد وصال مى كنم دیده پر آب مى شود
شرح فراق مى دهم سینه كباب مى شود
گر بقلم بیاورم وصف جدائى ترا
از قطرات دیده ام نامه خراب مى شود
فراق آنچه به من مى كند سزاى من است
چرا كه قدر وصال تو را ندانستم
گفتم كه فراق را نبینم دیدم
آمد به سرم از آنچه مى ترسیدم
غم زمانه خورم یا فراق یار كشم
بطاقتى كه ندارم كدام بار كشم ...؟
**************************************
رخصت پیله تا پروازی دیگر ....... یا حق ...
به نام خداوندگار عالم هستی
به طور حتم همگی میدونند که امروز چه روزیست.
ترجیح میدم چیزی نیگم چون نمیتونم بنویسم، فقط مطلب کمی طولانیست ، اما لزومی به خواندن تمام پست نیست .
*******************************************************
عايشه - همسر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم - اظهار مى كند:
فاطمه شبيه تر از هر كسى به رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بود. هنگامى كه به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم مى رسيد، حضرت با آغوش باز از او استقبال مى كرد و دست هايش را مى گرفت و در كنار خود مى نشاند، و هرگاه پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بر فاطمه عليهاالسلام وارد مى شد، ايشان برمى خاست و دست هاى حضرت را با اشتياق مى بوسيد.
آن زمان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم در بستر مرگ آرميده بود، فاطمه عليهاالسلام را به طور خصوصى پيش خود خواند، و آهسته با وى سخن گفت ، كمى بعد فاطمه عليهاالسلام را ديدم كه گريه مى كرد! سپس پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم بار ديگر با او آهسته صحبت كرد. اين بار، فاطمه عليهاالسلام خنديد! با خود گفتم :
اين نيز يكى از برترى هاى فاطمه عليهاالسلام بر ديگران است كه هنگام گريه و ناراحتى توانست بخندد.
علت را از فاطمه عليهاالسلام پرسيدم ، فرمود:
- در اين صورت اسرار را فاش ساخته ام و فاش كردن اسرار ناپسند است .
پس از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم رحلت كرد، به فاطمه عليهاالسلام عرض كردم :
- علت گريه و سبب خنده شما در آن روز چه بود؟
در پاسخ فرمود:
- آن روز، پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم نخست به من خبر داد كه از دنيا مى رود، گريه كردم ! سپس به من فرمود:
تو اولين كسى هستى كه از اهل بيتم به من مى پيوندى ،
لذا شاد شدم و خنديدم ......
*******************************************************
زنى خدمت حضرت فاطمه عليهاالسلام رسيد و گفت :
- مادر ناتوانى دارم كه در مسائل نمازش به مساءله مشكلى برخورد كرده و مرا خدمت شما فرستاد كه سؤ ال كنم .
حضرت فاطمه عليهاالسلام جواب آن مساءله را داد. آن زن همين طور مساءله ديگرى پرسيد تا ده مساءله شد. حضرت همه را پاسخ داد. سپس آن زن از كثرت سؤ ال خجالت كشيد و عرض كرد:
- اى دختر رسول خدا! ديگر مزاحم نمى شوم .
حضرت فرمود: نگران نباش ! باز هم سؤ ال كن ! با كمال ميل جواب مى دهم ، زيرا اگر كسى اجير شود كه بار سنگينى را بر بام حمل كند و در عوض آن ، مبلغ صد هزار دينار اجرت بگيرد، آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت :
- نه ! خسته نمى شود، زيرا در برابر آن مزد زيادى دريافت مى كند.
حضرت فرمود:
- خدا در برابر جواب هر مساءله اى بيشتر از اينكه بين زمين و آسمان پر از مرواريد باشد، به من ثواب مى دهد! با اين حال ، چگونه از جواب دادن به مساءله خسته شوم ؟ از پدرم شنيدم كه فرمود:
((علماى شيعه من روز قيامت محشور مى شوند، و خداوند به اندازه علوم آنان و درجات كوششان در راه هدايت مردم ، برايشان ثواب و پاداش در نظر مى گيرد و به هر كدامشان تعداد يك ميليون حله از نور عطا مى كند. سپس منادى حق تعالى ندا مى كند: اى كسانى كه يتيمان (پيروان ) آل محمد را سرپرستى نموديد، در آن وقت كه دستشان به اجدادشان (پيشوايان دين ) نمى رسيد، كه در پرتو علوم شما ارشاد شدند و ديندار زندگى كردند. اكنون به اندازه اى كه از علوم شما استفاده كرده اند، به ايشان خلعت بدهيد!
حتى به بعضى آنان صد هزار خلعت داده مى شود. پس از تقسيم خلعت ها، خداوند فرمان مى دهد: بار ديگر به علما خلعت بدهيد. تا خلعتشان تكميل گردد.
سپس دستور مى رسد دو برابرش كنيد همچنين درباره شاگردان علما كه خود شاگرد تربيت كرده اند چنين كنيد...
آنگاه حضرت فاطمه به آن زن فرمود:
اى بنده خدا! يك نخ از اين خلعتها هزار هزار مرتبه از آنچه خورشيد بر آن مى تابد بهتر است . زيرا امور دنيوى تواءم با رنج و مشقت است اما نعمتهاى اخروى عيب و نقص ندارد.
*******************************************************
مردى به همسرش گفت : برو خدمت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام از او بپرس آيا من از شيعيان شما هستم يا نه ؟
آن زن خدمت حضرت زهرا عليهاالسلام رسيد و مطلب را پرسيد. حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو اگر آنچه را كه دستور داده ايم بجا مى آورى و از آنچه كه نهى نموده ايم دورى مى جويى از شيعيان ما هستى وگر نه شيعه ما نيستى .
زن به منزل برگشت و فرمايش حضرت زهرا عليهاالسلام را براى همسرش نقل كرد. مرد با شنيدن جواب حضرت سخت ناراحت شد و فرياد كشيد:
- واى بر من ! چگونه ممكن است انسان به گناه و خطا آلوده نباشد؟
بنابراين من هميشه در آتش جهنم خواهم سوخت ، زيرا هركس از شيعيان ايشان نباشد هميشه در جهنم خواهد بود.
زن بار ديگر محضر فاطمه عليهاالسلام رسيد و ناراحتى و سخنان همسرش را نزد آن حضرت بازگو نمود.
حضرت زهرا عليهاالسلام فرمود:
- به همسرت بگو؛ آن طور كه فكر مى كنى نيست . چه اينكه شيعيان ما بهترين هاى اهل بهشتند ولى هركس ما را و دوستان ما را دوست بدارد دشمن دشمنان باشد و نيز دل و زبان او تسليم ما شود، ولى در عمل با اوامر و نواهى ما مخالفت كرده ، مرتكب گناه شود، گرچه از شيعيان واقعى ما نيست اما در عين حال او نيز در بهشت خواهد بود، منتهى پس از پاك شدن گناه .
آرى ! به اين طريق است كه به گرفتاريهاى (دنيوى ) و يا به شكنجه مشكلات صحنه قيامت و يا سرانجام در طبقه اول دوزخ كيفر ديده ، پس از پاك شدن از آلودگيهاى گناه به خاطر ما از جهنم نجات يافته ، در بهشت و در جوار رحمت ما منزل مى گيرد.
*******************************************************
اى عین بقا! در چه بقایى كه نیى ؟
در جاى نیى ، كدام جایى كه نیى ؟
اى ذات تو از جا و جهت ، مستغنى
آخر تو كجائى و كجائى كه نیى ؟ ........
خداوندا به قدر معرفتم تو را میپرستم ،
به حق فاطمه ی زهرا ، معرفتم را افزون کن ........
یا حق ...
به نام عاشقـترین معشوق
ذوالنون از عرفای بزرگ به بایزید بسطامی ( سلطان العارفین )
پیام میفرستد که تو در خوابی و قافله ی معرفت در حرکت است
و تو از راه سلوک باز مانده ای.
بایزید که به مرحله ی بالاتری درعرفان رسیده بود ،
پاسخ میدهد ، انسان کامل آن است که در خواب باشد
اما زودتر از بقیه ی قافله به مقصد برسد.
چون این سخن را به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت :
مبارکش باد ! احوال ما بدین درجه نرسیده است ، بدین بادیه طریقت خواهد ،
و بدین روش سلوک باطن ....
یا حق ...
به نام یکتا هستی بخش عالم
***********************************************************
پیرمردی لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها برنمی داشت.
وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:
« می دانم از این گل ها خوشت آمده.
به زنم می گویم که دادمشان به تو.
به گمانم او هم خوشحال می شود »
دختر جوان دسته گل را گرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت
و وارد قبرستان کوچک شهر می شد .....
***********************************************************
تا مجالی دیگر بدرود .....
به نام خدا
درود بی کران بر شما
******************************************
عذر تقصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار
عاصیان از گناه توبه کنند
عارفان از عبادت استغفار
******************************************
از همگی دوستانی که با وجود سر نزدن من به وبلاگشون و بدون چشمداشتی
از وبلاگ " قلب یک فرشته " دیدن میکردن
کمال تشکر رو دارم و امیدوارم که در حد توان ناچیزم بتونم محبت هاشون رو جبران کنم .
تا بعد ....
به نام خالق زیبایی ها
*****************************************************
چون لیلى در گذشت ، مجنون به قبیله او آمد و نشانى گور او پرسید.
امّا او را نشان ندادند مجنون خاك هر گور بویید،
و از آن گذشت تا خاك گور لیلى بویید و آن را شناخت و این را خواند:
مى خواستند كه گور او را از عاشقش پنهان دارند.
امّا بوى خاك گور او بر گورش دلالت كرد.
سپس ، آن قدر این بیت تكرار كرد، تا در گذشت
و در كنار لیلى به خاكش سپردند.
*****************************************************
خالق عشق نگه دار شما
یا حق ...
به نام آفریدگار هستی
****************************
اردشیر، بنایى شگفت انگیز ساخت و حكیمى را گفت : در آن ، عیبى مى بینى ؟
حكیم گفت :همانند آن ندیده ام. اما آن را عیبى هست .
گفت : چه ؟
گفت : آن كه تو را از آن بیرون برند، كه باز نیایى و به جایى برند كه دیگر نیایى .
و اردشیر گریست ........ .
****************************
عزت زیاد ..... یا حق ...
ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم
امید ز هر كس كه بریدیم بریدیم
دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی كه پریدیم پریدیم
رم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رماندی و رمیدیم رمیدیم
کوی تو که باغ ارم و روضه خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ندیدیم
صد باغ بهار است وصلای گل و گلشن
گر میوه ی یک باغ نچیدیم نچیدیم
سر تا به قدم تیغ دعاییم و توغافل
هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم
وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها
آن نیست که ما هم شنیدیم شنیدیم
*****************************************
ازجمله شعرهای وحشی بافقی هست که من خیلی دوست دارم...
تا مجالی دیگر شما رو به خدای بزرگ میسپارم... یا حق...

