به نام یزدان پاک
************************************
اگر به آدم بزرگ ها بگویید :
یک خانه ی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره هاش غرق شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود
محال است که بتوانند مجسمش کنند.
باید حتما بهشان گفت یک خانه ی صد میلیونی دیدم تا صداشان بلند شود که : وای ! چه قشنگ !...
***************************************
قسمتی از " شازده کوچولو " ترجمه ی احمد شاملو
به نام آنکه میراث عشق را آغاز کرد
*************************************************
عاشقی درب خانه ی معشوقی را زد.
معشوق پرسید کیستی؟
عاشق گفت : منم عاشق تو .
معشوق گفت برو که عاشق نیستی .
چند وقت گذشت ، دیگر باری عاشق آمد و درب خانه ی معشوق را زد .
دوباره معشوق پرسید کیستی؟
عاشق این بار جواب داد : تویی.
معشوق جواب داد بیا که این بار درست آمده ای ....
*************************************************
عشقتان فروزان و دلتان پر مهر
عزت زیاد ..... تا عشق .... یا حق ...
به نام خالق عشق
با درود فراوان و آرزوی نیک روزی برای همگی عزیزان
* عشق حقیقی *
عشق حقیقی بی دلیل است و از قلب سرچشمه می گیرد. هرگز به دنبال تأیید عشق بامعیارهای ذهنی نباش. ذهن فقط به درد زندگی در دنیا می خورد. اگر بخواهی می توانی به توانایی ها و امكانات فردی كه دوستش داری فكر كنی اما در این صورت تو برای زندگی آینده به دنبال شرایط بوده ای. عشق فراتر از اینهاست. فراتر از معیارهای ذهنی است. عشق از جاذبه های بدنی هم فراتر است نزدیكی عشق فاصله های زمانی و مكانی را درهم می شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طریق قلبت با قلب دیگری ارتباط می گیری... این رابطه كلامی نیست به حرف در نمی آید و با هیچ معیار ذهنی قیاس نمی شود. از قلب عشق و اعتماد زاده می شود. ذهن همیشه تردید دارد در حالی كه عشق كاملاً اعتماد می كند. عشق از بدن چهارم می آید بنابراین با معیارهای بدن های پایین تر قابل سنجش نیست و فقط به وسیلة آنها به نحوی محدود حس می شود.
شما وقتی كسی را دوست دارید تنها از حضورش شاد می شوید و دیگر نیازی به هیچ چیز دیگری ندارید.
حالا به عنوان یك شاهد به فردی كه از عشق خود نسبت به او شك دارید فكر كنید. تصور كنید كه مقابل هم قرار گرفته اید و شما به عنوان شاهد هم خود را می بینی و هم او را. چه احساسی دارید؟ آیا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آیا حس می كنید امواج شادی بخش از سوی قلب او به سمت شما می آید؟
آیا حضور او برایتان نشاط آور است؟چشمان خود را ببندید و این امواج را با تمام وجود بررسی كنید.
تنها عضوی كه می تواند بگوید شما عاشقید یا نه قلبتان است.
" برگرفته از مجله راه زندگی "
مسیحا نفس و نیکو کردار و راست گفتار باشید
خالق عشق نگه دار شما
عزت زیاد یا حق ...
ا رزش ا نسا ن به علم و معرفت پید ا شود
بی هنر چون دعوی بی جا كند رسوا شود
بی كما لی های ا نسا ن ا ز سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز گر لب وا كند رسوا شود
هر كه با مرد ا ن حق پیوست عنوا نی گرفت
قطره چون وا صل به د ریا می شود د ریا شود
ا ی كه بر ما می كنی ا ز جا مه ی نو ا فتخار
ا فتخا ر آ د می كی جا مه ی د یبا شود
قیمت گوهر شود پید ا بر گوهر شناس
قد ر ما د ر پا ی میزان عمل پید ا شود
د ر مسیر زند گی هرگز نمی ا فتد به چاه
با چراغ د ین و د ا نش گر بشر بینا شود
سر فرود می آ ورد هر شا خه از با ر آ وری
می كند ا فتا د گی ا نسا ن ا گر د ا نا شود
آ د می هر گز نمی بیند ز سنگینی گزند
ا ز سبك مغزی بشر چون سنگ پیش پا شود
چند روزی گر به كا م مدعی گرد د فلك
غم مخو ر خسرو كه روزی هم به كا م ما شود
***********************************************
تا مجالی دیگر بدرود ...
بس در زلف بتان جا كردى اى دل
ما را ميان خلق رسوا كردى اى دل
بيرون مرا از فكر فردا كردى اى دل
تا از كجا ما را تو پيدا كردى اى دل
روزم سيه حالم تبه كردى تو كردى
اى دل بسوزى هر گنه كردى تو كردى
اى دل بلااى دل بلا اى دل بلائى
اى دل سزاوارى كه دائم مبتلائى
از مائى آخر خصم جان ما چرائى
ديوانه جان آخرچه اى كار كجائى
مجنون شوى ديوانه ام كردى تو كردى
از خويشتن بيگانه ام كردى تو كردى
يا كمتر اندر دام خوبان مبتلا شو
يا ناز و كم كن مرد ميدان بلا شو
با بى وفايان يا دلاكم آشنا شو
سا آشنا خواهى شدن رو بى وفا شو
ديگر وفا اى دل خريدارى ندارد
كم گو از اين كالا كه بازارى ندارد
اى آبرو ريز اى دل ديوانه من
اى از قرار و صبر دين بيگانه من
اى از تو پر خون جام مى پيمانه اى دل
اى از تو ورد هر زبان افسانه من
تا چند هر شب تا سحر بيدار باشى
با مرغ شب دمساز و با غم يار باشى
تاكى بزلف دلبران پابندى اى دل
تاكى به اميد وفا خرسندى اى دل
تا چندى اى دل راستى تا چندى اى دل
وقت است كه از بگذشته پندى گيرى اى دل
هر كس كه باشد همچو تو اى دل دل او
آسان نگردد تا ابد يك مشكل او
******************************************
تا بعد ..... عزت زیاد .... یا حق ...
به نام خداوند نیکی آفرین و نیکو کردار
ضمن عرض ادب و احترام خدمت یاران و همراهان صمیمی
و آرزوی نیک روزی برای همگی عزیزان
از دوستانی که لطف کردن وبلاگ حقیر رو قابل دونستن و به پیوندهای خودشون اضافه کردن
تقاضای عاجزانه دارم چنانچه با عنوان " استاد معرفت " این کار رو انجام دادن
به " قلب یک فرشته " تغییر بدن
با سپاس فراوان
ارادتمند همیشگی
یا حق ...
به نام مقام متعال
****************************************
نه غذایی دارم ، نه پناهی ! بی خانمانم
همسر و فرزندی ندارم که در خانه منتظرم باشد،
اما کسی از من غنی تر نیست ،
زیرا از عشق و شادی برخوردارم.
من خدا را دارم ، لطـف و عشق " او "
مرا لبریز می کند.
بیا فقر ، بیا درد !
وقتی خدا شهریار قلب من است ،
هیچ گزندی به من نمیرسد .
همه چیز می گذرد.
مانند رویا می آیند و میروند.
من در شادی بی مرگی ساکن هستم ، وترسی ندارم
زیرا که در " او " ساکنم
و سایه ی جاودانه ی " او " بر روح من حکمفرماست.
****************************************
عشقتان فروزان و دلتان پر مهر
تا مجالی دیگر بدرود ...
به نام روان آفرینش
فراوان درود بر همگی
دوستان عزیزم
از اون جایی که حدود دو هفته ای امکان اتصال به اینترنت رو به حد کافی ندارم.
فقط وقتی به اندازه ی یک به روز رسانی دارم که شاید این فرصت هم پیش نیاد اما توان اینکه به وبلاگ دوستان سر بزنم رو ندارم. همین جا از همه ی دوستان عذر خواهی میکنم! امیدوارم پذیرا باشید.
اما بسیار خرسند میشم اگر شما با حضور خودتون مثل همیشه لطفتون رو دریغ نکنید.
اگر خدا بخواد و عمری باقی باشه پس از پایان این مدت هر چند ناچیز اما در حد توانم از خجالت دوستان در میام. در آخر همه ی شما رو به خدای بزرگ میسپارم که در آغوش گرم خودش حفظتون کنه ؛ و به قول یکی از دوستان عزیزم و با اندکی دخل و تصرف ،
در پناه حق ، مسیر ِ وادی عشق و معرفت را در نور و رحمت خواهی یافت!...
همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ... همین !...
پاينده مهر نيكان
عشق آزاد و رها
یك صخره را در نظر بگیرید شما با چكش و تیشه و قلم به جانش می افتید و او ذره ای تغییر نمی پذیرد و هم چنان سخت و مستحكم پابرجاست. اما همین صخره با دانه علفی كه از درون خودش سعی دارد راهی به بیرون بیابد می شكند. عشق مثل این علف باید از درون صخره از دل انسان راهی به بیرون بیابد والا شما با سعی و كوشش نمی توانید در دل هیچ كس نفوذ كنید مگر خودش اجازه ی عبور را به شما بدهد.
عزت زیاد ...
به نام آنکه هستی نام از او یافت
فلک جنبش ، زمین آرام ازو یافت
امروز ، روز معلم!
این روز بزرگ و همچنین یاد و خاطره ی استاد شهید ، مرتضی مطهری رو گرامی میداریم.
معلمی شغل نيست؛ معلمی عشق است.
اگر به عنوان شغل انتخابش کرده ای، رهايش کن و اگر عشق توست مبارکت باد.
جا داره از تمامی معلمهای عزیزم کمال تشکر رو داشته باشم.
معلم اول دبستانم خانوم یعقوبی ، وقتی که روز اول به مدرسه میرفتم ( با گریه – بی تعارف ) ( روزی که هیچ وقت از یادم نخواهد رفت ) من رو مثل پسر خودش به آغوش کشید و باعث شد تا دیگه احساس بدی بهم دست نده . و تمامی معلمهای عزیزم خانم زحل ، خانوم شرف زاد ، خانوم ارومیه ( که .... هنوز یادمه ) و خانوم ولی زاده . دست تک تکشون رو میبوسم.
و پایه ی راهنمایی و دبیرستان که ........
فقط ........... ( بی خیال! دیگه نمیتونم بنویسم )
تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرماندهی قضا را
تا ترک جان نگفتم آسودهدل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را
چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
چون نام عشق بردی! آماده شو، بلا را
دردا که کشت ما را شیرین لبی که میگفت
من دادهام به عیسی انفاس جانفزا را
یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمهی بقا را
دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را
بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی به پا توان زد صبر گریز پا را
یا رب چه شاهدی تو، کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را
آیینه رو نگارا از بیبصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را
گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشتهی وفا را
تا دیدهام فروغی روشن به نور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را
************************************
فروغی بسطامی
*** روز ملی خلیج فارس بر همگان شادباش و فرخنده باد ***
تا مجالی دیگر .......بدرود
به نام او که هست و نیست همه از اوست
بر تو ای آریایی درود
امیدوارم حالتون خوب باشه
********************************
یک داستان و یا حق ..
****************************************
شخصى از خیابان مىگذشت،
از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید:
جوانک گفت: « براى رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا، و صداى هقهق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مىکرد، ادامه داد: هیچکس صداى تو را نشنید؟
جوانک گریهکنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمىتوانى فریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مىزد با امید تازهاى به او نگاه کرد.
«پس این یکى را هم بىخیال شو!»
مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش گرفت و با بىتوجهى به راهش ادامه داد و رفت.
یا حق ...
دوست تو حاجات بر آورده توست.
او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.
او سفره تو و اجاق توست.
زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی ، و برای آرامش و صفا، او را می جویی.
*******************************************************
فرزانگی ، فرزانگی نیست ، اگر بسیار مغرور شود و نتواند بگرید ،
بسیار جدی و خشک شود و نتواند بخندد و بسیار خودبزرگ بین شود و نتواند دیگران را ببیند.
*******************************************************
اکنون می دانید که اندوه و حرمان ، دل آدمی را تزکیه می کنند.
گرچه اذهان خموده ما ، جز آسایش و تنعم ، چیزی را در جهان دارای ارزش نمی داند.
*******************************************************
عشق برای همیشه از زیبایی می هراسد!
با این وجود ، زیبایی برای همیشه توسط عشق دنبال خواهد شد.
*******************************************************
زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است،
روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند.
*******************************************************
زیبایی بزرگ ، شیفته ام میسازد ، اما زیبایی بزرگتر آزادم می کند ، حتی از خودش.
*******************************************************
تعلیم و تربیت ، دانه ای در درون شما نمی کارد ، اما دانه های شما را می رویاند.
*******************************************************
اگر دوستت را در تمامی شرایط درک نکنی ، او را هرگز درک نخواهی کرد.
*******************************************************
هنگامی که شادمانی یا اندوهتان بزرگتر شود ، دنیا کوچکتر می شود.
*******************************************************
دوستی با آدم نادان به اندازه بحث کردن با آدم مست ، احمقانه است.
*******************************************************
دوستی مسئولیتی شیرین است ، نه یک فرصت.
*******************************************************
جبران خلیل جبران
به نام آن که جان را فکرت آموخت
السلام علیک یا فاطمه المعصومه
شب وفات کریمه ی اهل بیت ! کسی که به کرامت خودش توجه میکنه نه به درخواست کنندش
شب نزول رحمت ِ ، بارش باران !
در این شب عزیز حضرت رو واسطه قرار بدیم و از خدا بخواهیم ، بخواهیم هر آنچه که خودش برای ما میخواهد.
ما رو هم از دعای خیرتون محروم نکنید!
باشد که با دعای خیر شما عزیزان! راهی از جاده ی عشق و معرفت الهی به سویم باز گردد.
*********************************
اى كرده تو را خدا ولى ادركنى
اى كرده تو را نبى وصى ادركنى
دستم تهى و لطف تو بى پايان است
يا حضرت مرتضى على ادركنى
*********************************
خداوندا به قدر معرفتم تو را می پرستم !
به حق کریمه ی اهل بیت و برادر بزرگوارش معرفتم را افزون کن ...
آری! آدینه ای دیگر در اشتیاق دیدارش گذشت ...
خدایا به حق همین نیمه شب ، هیچ دلی رو تنها نگذار
در سایه سار امن ایمان پایدار باشید و جاودان ... یا حق ...
به نام خدای مهربون ! خدای خوب آسمون
****************************************************
روزى بهلول از مجلس درس ابوحنيفه گذر مى كرد او را مشغول تدريس ديد و شنيد كه ابوحنيفه مى گفت حضرت صادق عليه السلام مطالبى ميگويد كه من آنها را نمى پسندم اول آنكه شيطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در صورتيكه شيطان از آتش خلق شده و چگونه ممكن است بواسطه آتش عذاب شود دوم آنكه خدا را نمى توان ديد و حال اينكه خداوند موجود است و چيزيكه هستى و وجود داشت چگونه ممكن است ديده نشود سوم آنكه فاعل و بجا آورنده ی اعمال خود بنى آدمند در صورتيكه اعمال بندگان بموجب شواهد از جانب خداست نه از ناحيه بندگان .
بهلول همينكه اين كلمات را شنيد كلوخى برداشت و بسوى ابوحنيفه پرت كرده و گريخت اتفاقا كلوخ بر پيشانى ابوحنيفه رسيد و پيشانيش را كوفته و آزرده نمود ابوحنيفه و شاگردانش از عقب بهلول رفتند و او را گرفته پيش خليفه بردند بهلول پرسيد از طرف من بشما چه ستمى شده است ؟ ابوحنيفه گفت كلوخى كه پرت كردى سرم را آزرده است بهلول پرسيد آيا ميتوانى آن درد را نشان بدهى !....؟؟؟
ابوحنيفه جواب داد مگر درد را مى توان نشان داد بهلول گفت اگر بحقيقت دردى در سر تو موجود است چرا از نشان دادن آن عاجزى و آيا تو خود نمى گفتى هر چه هستى دارد قابل ديدن است و از نظر ديگر مگر تو از خاك آفريده نشده اى و عقيده ندارى كه هيچ چيز بهم جنس خود عذاب نمى شود و آزرده نمى گردد آن كلوخ هم از خاك بود پس بنا بعقيده تو من ترا نيازرده ام از اينها گذشته مگر تو در مسجد نميگفتى هر چه از بندگان صادر شود در حقيقت فاعل خداوند است و بنده را تقصير نيست پس از اين كلوخ هم از طرف خداوند بر سر تو وارد شده و مرا تقصيرى نيست .
ابوحنيفه فهميد كه بهلول با يك كلوخ سه غلط و اشتباه او را فاش كرد در اين هنگام هارون الرشيد خنديد و او را مرخص نمود.
****************************************************
در پناه حق باشید ! در سایه ی معرفت .... عزت زیاد ...
يا رب اگر نگذرى از جرم و گناهم چه كنم ؟
ندهى گر، به در خويش پناهم ، چه كنم ؟
گر برانى و نخوانى و كنى نوميدم
به كه روى آرم و حاجت ز كه خواهم ،چه كنم ؟
گر ببخشى گنهم ، شرم مرا آب كند
ورنبخشى تو بدين روى سياهم ، چه كنم ؟
نتوانم كنم انكار گنه ، يك ز هزار
كه تو بودى به همه حال گواهم ، چه كنم ؟
بار الها كرمى ، مرحمتى ، امدادى
كاروان رفته و من مانده به راهم چه كنم ؟
******************************************************
مسیحا دم و نیک فرجام باشید ! تا بعد ...
به نام آفریننده ی هر چه هست و نیست
عرض ادب و احترام دارم خدمت همگی دوستان عزیز
دوستان خوبم امروز، روز 67 سالگی رادیو ست !
من هم چون رادیو جزو بهترین همراهانم هست و بیشتر پای رادیوئیم.
جا داره این روز رو به همه ی این عزیزان تبریک بگم.
مخصوصا برو بچه های رادیو ی خودمون ! یعنی رادیوجوان
بی خیال! داره تبلیغاتی میشه . مگه اینجا ، نیازمندیهای روزنامست؟
امید داریم که 100 سالگی رادیو رو ببینیم.
باز هم این روز رو به همه ی برو بچه های رادیو
تبریک میگم.
به نام یکتا نغمه گر سرود عشق
حکایت عاشقی که عیب چشم یار را پس از نقصان در عشق ، دید
در جوان شیر دل و خصم افکنی ( دشمن کش و ... ) چندین سال عاشق زنی بود که سپیدی کوچکی در چشمش داشت و جوان از آن سپیدی بی خبر بود. زیرا با این که بسیار بر زن نظر کرده بود اما عاشق بود و در عشق کی میتوان عیب چشم یار را دید. اما بعد ازمدتی کم کم عشق جوان کم رنگ شد .
پس عیب چشم یار را دید واز او پرسید که این سپیدی کی در چشم تو آشکار شد ؟
گفت: آن ساعت که عشق تو کم شد، چشم من نیز عیب آورد.
فکر نمیکنم به زبان نثر نوشتن ِ چند بیت آخر نیازی باشه .
اما میتونین برای دیدن اصل شعر به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
*********************************************
خالق عشق نگه دار شما .....
ادامه مطلب
به نام یزدان پاک
درود بر دوستان عزیز
این هم از پست امشب !......
**************************************
آن كه ترا بى چشمداشتى گرامى دارد، گرامیش دار!
خرد خویش را به مردم نزدیك دار! تا از شر آنان در امان باشى .
سازگارى با خوى مردم ، آدمى را از آسیب هاى آنان در امان مى دارد.
آن كه در جستجوى چیزى باشد، بخشى یا تمامى آن را به دست مى آورد.
از آنان مباش كه به آشكارا شیطان را نفرین گویند و به پنهانى او را همراهى كنند.
اصلاح نفس تو، پى آمد آگاهى به فساد آنست . خشم نادان به گفتارست و خشم دانا به كردار.
حكیمى گفت : زارى تو بر مصیبت برادرت ، نیكوتر از بردبارى تست و بردباریت بر مصیبت خویش ، زیباتر از زارى تست .
**************************************
امیدوارم مورد استفاده قرار گرفته باشه !...
عزت زیاد ...

