به نام خدا
درود بیکران بر شما دوستان عزیز
امیدوارم که حالتون خوب باشه
یک داستان کوتاه که شاید کمی قدیمی باشه
و در بسیاری از وبلاگ های دیگر هم دیده باشید
اما من یکی که حیفم اومد تو وبلاگ نباشه
پس پستش کردم . دوستان بر ما میبخشایند
************************************************
*** دروغ قدیمی ***
"جک" و "تینا" در یک مهمانی با یک دیگر آشنا شدند. در آن زمان، "تینا" دختر زیبایی بود و مورد توجه بسیاری از پسران بود و جک پسری معمولی و بسیار خجول .
بعد از پایان مهمانی، جک با کمال جسارت تینا را دعوت کرد تا با یکدیگر قهوه بنوشند.
تینا دختر با حیایی بود و نهایتاً دعوت جک را قبول کرد.
دو نفر در قهوه خانه نشستند، اما هیچ یک از آنها نمی دانست درباره چه صحبت کند.
تینا پشیمان بود و می خواست هر چه زودتر به خانه باز گردد. جک پیشخدمت را صدا کرد و گفت: لطفاً نمک برایم بیاور ، من عادت دارم قهوه کم نمک بخورم .
همه از شنیدن حرفهای جک بسیار تعجب کرده و به او نگاه کردند.
جک که خجالت کشیده بود به آرامی به تینا گفت: وقتی بچه بودم، کنار دریا زندگی می کردم. بسیار شیطان بودم و کنار سواحل دریا بازی می کردم ، برای همین آب شور زیادی خورده ام. آه ! چقدر تلخ و شور است.
الان خیلی وقت است که به خانه باز نگشته ام، لذا دلم برای خانه و مزه آب دریا تنگ شده است. بدین سبب ، وقتی قهوه می خورم، کمی نمک داخل آن می ریزم و می خواهم مزه آب دریا را حس کنم.
تینا از شنیدن حرفهای جک،بسیار تحت تاثیر قرار گرفت، فکر کرد که این پسر بسیار با احساس است. کسی که خانه را دوست دارد حتما به زندگی علاقه دارد.
او شروع به صحبت با جک کرد و محیط گفت و گو ها عوض شد.
از آن به بعد، جک و تینا عاشق یکدیگر شدند. تینا از رفتار مهربان و دلگرم کننده جک متوجه شد که او واقعاً پسر خوبی است. از آن به بعد، دو نفر بیشتر به قهوه خانه می رفتند و تینا همیشه به پیشخدمت می گفت که برای دوستم نمک بیاور. او این نوع قهوه را دوست دارد.
چهل سال گذشت، جک و تینا همانند زن و شوهرهای دیگر زندگی خوبی داشتند تا روزی جک به دلیل بیماری سخت از دنیا رفت.او در آخرین روزها، نامه ای برای تینا نوشت:
تینای عزیزم، معذرت می خواهم که به تو دروغ گفتم. یادت است که اولین بار با هم قهوه می خوردیم؟ آن زمان من بسیار ناراحت و نگران بودم و خودم هم نمی دانستم چرا به پیشخدمت گفتم نمک بیاورد. در واقع اصلاً داخل قهوه نمک نمی ریزم.
اما چاره ای نداشتم و باید اشتباه خود را ادامه می دادم. خدا را شکر که تو حرفهای من را باور کردی و من را قبول کردی و من نیز چهل سال قهوه را با نمک خوردم.
عزیزم. ببخشید، چندین بار می خواستم این راز را به شما بگویم.
اما ترسیدم که از شنیدن آن عصبانی شده من را ترک کنی.
حالا دیگر نمی ترسم. می دانم بزودی از دنیا می روم. عزیزم ، این چهل سال که با تو زندگی کردم، بسیار زیبا و شاد بود. اگر عمر دیگری داشته باشم، امیدوارم تو باز هم زن من باشی. اما دیگر قهوه را با نمک نخواهم خورد. واقعاً مزه بدی دارد......
تینا با خواندن نامه شوهرش اشک می ریخت. به عکس جک نگاه کرد و گفت: عزیزم، تو نمی دانی من چقدر خوشحال هستم. چون می دانم در این دنیا کسی هست که توانسته دروغی را برای چهل سال حفظ کند.
***************************************************
هیچ وقت همه چیز اون طور که نشون میده نیست ! همین!
تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود ....
در بزم تو اى شمع ! منم زار و اسیر
در كشتن من هیچ ندارى تقصیر
با غیر سخن كنى ، كه : از رشك بسوز!
سویم نكنى نگه ، كه : از غصه بمیر!
رویت كه زباده لاله مى روید ازو
وز تاب شراب ، ژاله مى روید ازو
دستى كه پیاله اى زدست تو گرفت
گر خاك شود، پیاله مى روید ازو
جانى دگر نماند، كه سوزم ز دیدنت
رخساره در نقاب ز بهر چه مى كنى
بى حجابانه درآ از در كاشانه ما
كه كسى نیست بجز درد تو در خانه ما
********************************
تا درودی دیگر بدرود ...
به نام او که هستی نام از او یافت
عیسی مسیح به شاگردانش گفت : «آیا شما نمی گویید که چهار ماه دیگر موسم درو از ره می رسد.
اینک به شما می گویم نگاه کنید و مزرعه ها را ببینید . زیرا که هم اکنون برای درو سفید شده اند! »
بینش روشن او در دنیای ماده نفوذ میکرد و عالم چهار بُعدی رابه روشنی می دید : حقیقت امور را از دیدگاه ذهن الهی. پس انسان همواره باید به غایت سفر خود چشم بدوزد و چنین بطلبد. که آنچه پیشاپیش ستانده یه صحنه در آید. حال خواسته اش سلامت کامل باشد ، خواه محبت ، خواه نعمت ، خواه دوستان ویا بیان کامل نفس ..... . و اما « به عینیت در آوردن خواسته برای دیگری » به مراتب آسانتر از « به عینیت در آوردن خواسته برای خویشتن است » از این رو اگر احساس میکنید دچار تزلزل شده اید هرگز نباید
در طلب کمک تردید کنید و در حال از کمک به دیگران دریغ ندارید.
*************************************************************
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض ، مردن من
مردم ، آزار مکش از پی آزردن من
**********************************
وحشی بافقی
به نام خالق عشق
پیشاپیش از دوستان عزیز تقاضای عاجزانه دارم اگر نقصانی در نوشتار و یا هر اشتباه دیگری هست بر این بنده ی حقیر ِ خدا خرده نگیرید. و اگر مقداری هر چند ناچیز مفید واقع شد ما رو هم از دعای خیر خودتون بی نصیب نگذارید . همین !
این بار از دفتر پنجم مثنوی ِ معنوی ِ مولانا جلال الدین محمّد بلخی
عاشقی نزد معشوقش کار وخدمات خود را می شمارد و می گفت در راه عشق تو چنین کردم و چنان کردم
، و در این رزمگاه تیرها به من اصابت کرده و نیزه ها در بدنم فرو رفته است. در راه عشق تو ناکامی ها دیدم ، قوه و قدرت و مال و نام خود را از دست داده ام . هیچ صبحی من را خُــّرَم و خندان نیافته و هیچ شامی سر و سامان نیافته ام . هر چه تلخی و ناکامی دید بود یک یک در حضور معشوق بیان کرد .
اما نه برای اینکه منتی بگذارد بلکه می خواست اینها را برای خلوص محبت خود شاهد آورده باشد.
برای عاقلان یک اشاره کافی است ولی تشنگی عاشقان از یک اشاره فرو نخواهد نشست . وگفته ی خود را مکرر تکرار می کرد ، آری ! اشاره کی ماهی را سیراب می کند؟ صد گونه سخن از درد خود می گفت ، باز شکایت داشت که یک سخن هم نگفته ام . آتشی در درونش مشتعل بود اما نمیدانست چیست ؟ ولی از گرمی ِ آن چون شمع اشک می ریخت . بعد از گریه ها گفت گزارش من این بود اکنون مرا راهنمایی کن !... . هر چه امر کنی به جان حاضرم و به فرمان تو سر و پا نهاده ام .
اگر چون خلیل باید به آتش بروم یا چون یحیی خونم سبیل باشد . همچون شعیب از گریه نابینا شوم یا همچون یونس به دهان نهنگ روم . اگر چون یوسف به چاهم افکنی یا از فقر هموچون عیسی مریم نمایی . از تو روی گردان نشده و بر نمی گردم ، جان و تنم برای اجرای فرمان تو آماده است .
معشوق گفت : همه ی این کارها را کردی اما گوش کن و آنچه می گویم دریاب .
آنچه تو کردی فرع عشق است ولی اصل عشق و دوستی را به جای نیاوردی .
عاشق گفت اصل آن چیست ؟
جواب داد: مرگ و نیستی ! این کارها را کردی ولی هنوز زنده ای اگر واقعا ً یار جان بازی هستی... بمیر .
.
.
.
عاشق با شنیدن این جواب در جلوی معشوق دراز کشید و دَر دَم جان داد . و چون گل شاد و خندان سر فدای معشوق نمود . و همان خنده چون عقل وجان عارف بدون هیچ مشقتی برای او وقف ابدی شده و باقی ماند .
او بلاخره منزه از همه چیز پاک و منزه به ماه بر میگردد همان طور که نور عقل و جان به حضرت اله باز می گردد.
البته از این قسمت چند بیت دیگر هم باقی مانده که فکر نمیکنم لزومی به نوشتن داشته باشه .
*****************************
حکایت هم چنان باقیست ....... والسلام ...
****************************************
به نام زیباآفرین ِ زیبا
************************
حضرت علی ( ع ) به وقتى كه در نبرد جمل پيروز شد، يكى از يارانش گفت: «دوست داشتم برادرم در اين صحنه بود و مى ديد چگونه خداوند تو را بر دشمنانت يارى داد»
امام به او فرمود: آيا ميل برادرت با ماست؟
گفت: آرى، فرمود:
بى شك با ما حضور داشته، بلكه اقوامى با ما در اين لشكر حضور داشتند كه هم اكنون در صلب
مردان و رَحِم زنها هستند، آنان كه زمانهاى آينده ظهورشان مى دهد، و ايمان به وسيله ی آنان تقويت مى شود.
************************
قطعه ای از نهج البلاغه
رخصت تا پروازی دیگر .... یا حق ...
به نام خدای خردبخش ِ روزی رسان
عرض ادب و احترام دارم خدمت تمامی دوستان عزیزم
و با اندکی تاخیر، خجسته میلاد حضرت ختمی مرتبت و پیامبر نور و رحمت را به
تمامی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض میکنم .
یک داستان میارم و همه ی شما رو به خدای منان میسپارم.
مردى به نام (ابو ايوب انصارى ) محضر پيغمبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:
يا رسول الله ! به من وصيتى فرما كه مختصر و كوتاه باشد تا آن را به خاطر سپرده ، عمل كنم .
پيغمبر فرمود:
پنج چيز را به تو سفارش مى كنم :
1- از آنچه در دست مردم است نااميد باش ! چه اين كه ، براستى آن عين بى نيازى است .
2- از طمع پرهيز كن ! زيرا طمع فقر حاضر است .
3- نمازت را چنان بخوان كه گويا آخرين نماز تو است و زنده نخواهى ماند تا نماز بعدى را بخوانى .
4- بپرهيز از انجام كارى كه بعدا به ناچار از آن پوزش طلبى .
5- براى برادرت همان چيزى را دوست بدار كه براى خودت دوست دارى .
* بحار: ج 74، ص 168 *
تا عشق ..... یا حق ...
به نام خدا
*********************************************
نقل است که بایزید بسطامی یکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بیرون شد بازگشت .
گفتند :هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود ؟
گفت :روی به راه نهادم . زندگی دیدم ، تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو ! و الا سرت از تن جدا کنم .
پس مرا گفت :
ترکت الله به بسطام و قصدت البیت الحرام
( خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی (.
*********************************************
برگرفته از تذکرة الاولياء
مدرسه ی عشق
************************
در مجالی که برايم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای ميسازيم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايی
و سراينده عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويی
دانايی
زيبايی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزديک، زيبا و بزرگ
دوزخی دارد - به گمانم -
کوچک و بعيد
در پی سودا نيست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای ميسازم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضی با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حيوان
و نگويند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و بجز ايمانش
هيچکس چيزی را حفظ نبايد بکند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهايی بدهند
که بجای مغز ، دلها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا کسی بعد از اين
باز همواره نگويد : هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل سبز
مشق شب اين باشد
که شبی چندين بار
همه تکرار کنيم:
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمد چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالی که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه ای ميسازم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما ....
به نام آفریدگار پاک
درود بی کران بر شما
امیدوارم حالتون خوب باشه
چند تا از دوستان درباره ی اون جمله ی همیشگی من گفته بودن که چه فایده ای داره ؟ منم چیزی نمیگم فقط یک داستان میارم و البته در فرصت دیگری هم با داستان دیگر این کار رو انجام میدم.
مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد وبه زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بودکه یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست .با نزدیک شدن یه روز فارغ التحصیلی مرد جوان دائما به دنبال علایمی حاکی از خرید ماشین بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت که چقدر از داشتن چنین فرزندی به خود می بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد . با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت صدایش را بلند کرد وبا عصبانیت گفت : با این همه پولی که داری فقط یک انجیل به من می دهی ؟ ومانند گردبادی خشمگین خانه را ترک گفت وانجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت . سالهای بسیاری گذشت ومردجوان موفقیت های بسیاری در راه تجارت کسب کرد . در همین سالها تلگرامی با این مضنون دریافت کرد که پدرش درگذشته وهمه دارایی خود را به او واگذار کرده است واو باید هرچه زودتر به خانه پدری رفته وبه امور رسیدگی کند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصیلی ندیده بود . وقتی به خانه پدری رسید ناگهان غم وپشیمانی بردلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت ودر میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد وبه ورق زدن پرداخت در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود واین نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود همچنین روی ان تاریخ روز فارغ التحصیلی او واین لغات درج شده بود به طور کامل پرداخت گردید
تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم!
فقط به این خاطر که ظاهر امرآن طور که ما انتظار داشته ایم نبوده است ....
امیدوارم متوجه شده باشید !...
هیچ وقت همه چیز اون طور که نشون میده نیست ! همین
مطمئن باشید این جمله جلوی خیلی از کارهای اشتباه ما رو میگیره ! شک نکنید ، خیلی فکر کنید! همین
تا درودی دیگر بدرود ...
من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ، بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه ! بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه ! سفید ؟ نه ! سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ
**********************************
قطعه شعری از سیمین بهبهانی
به نام او كه تنهاست ولی تنهايی را برای مخلوقاتش نمی پسندد
امشب یه جوره دیگه یه حس ِ دیگه ِای داشتم یعنی دارم
می خواستم به روز کنم ولی هر چقدر فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید
فقط درد تنهائی و غم بود و من
هر چقدر هم که خواستم خودم رو با یه چیزی سر گرم کنم دیدم این بار
نمیتونم... همیشه خودم رو بی خیال نشون میدادم اما نشد که نشد رفتم کنار پنجره که هوایی تازه کنم.
دیدم که نه خیر! یعنی بله آسمون هم دلش مثل ِ من گرفته داره گریه میکنه ..... دیگه نمیدونم چی شد! به یک باره یاد قطعه ای از دکتر علی شریعتی افتادم ، نا خود آگاه ، آمدم و تایپ کردم.
" چه بارانی است در بیرون اتاق !
باران ؟
ابرهای غمهای همه ی تاریخ ،
یک باره بر سرم باریدن گرفت ِ اند .
کسی نمیداند که در چه دردی و تبی
میسوزم و مینویسم . "
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز ..... به نام کـَس ِ بی کسان
درود بر شما یاران همیشگی
عرض ادب دارم خدمت همه ی سروران گرامی
امیدوارم سال رو به خوبی همراه با عشق و با شور و شعف ، شادی و لبخند ِ
هر چه بیشتر آغاز کرده باشید
از اونجائی که عازم سفری به شهرستان قم هستم و این امکان وجود داره که تا 3،4 روز ِ
دیگر فرصت به روز کردن به وجود نیاد !
با بحر ِ طویلی از ( ابوالقاسم حالت ) به روز کردم ! امیدوارم که خوشتون بیاد.
******************************************************
رفقا خاطر خود شاد بدارید و ره غم مسپارید و گل و لاله بیارید و به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و نوروز درآمد ز در و کرد طبیعت هنر و ابر برآورد سر و ریخت زباران گهر و سبز شد از نو شجر و داد نوید ثمر و گشت چنان جلوهگر و یافت جهان زیب و فر و لطف و صفائی دگر و کرد غم از دل به در و میدهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان زگل و لاله و ریحان و ز باریدن باران شده چون روضهی رضوان همه پرلالهی نعمان همه پر نرگس فتان همه پر گوهر و مرجان غرض ای نور دل و جان منشین زار و پریشان که شوی سخت پشیمان چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دلانگیز و فرحزا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را.
همه جا زمزمهی سال جدید است، همه را شوق شدید است، سخن گردش عید است، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است، که هنگام خرید است و ازین فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب بدان سان که ز هر باب، فتد دل به تب و تاب، شب از چشم پرد خواب، ولی سال نوین با همهی خرج تراشی که کند، مایهی شادی است، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به هر کوی، کنی روی و کشی بوی و ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و کنی جامهی نو در بر و از صبح الی شام، به صد شوق نهی گام، در خانهی اقوام، پی دیدن و بوئیدن و بوسیدن دست و سر و روی پدر و مادر و همشیره و داداش و عموجان و فلان دائی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب بازکنی در پی وراجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرم و آزاد، چنان شاخهی شمشاد، عمومند بسی شاد و ندارند ز غم داد و نسازند ز غم یاد و نباشند به فریاد. اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، وگر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینید و چنانند. به هر حال بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را....
******************************************************
از اینکه بار دیگر مجالی بود تا در خدمت شما عزیزان باشم بسیار خرسند و مشعوفم و خدا رو شکر میکنم
پس تا مجالی دیگر درود و دو صد بدرود
لبخندتان را آرزومندم
بهاری باشید ، سبز و شاداب ، خرم و خندان ........ عزت زیاد...
به نام بهار آفرین ِ روح بخش ِ مهر گستر
******************************
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد
عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد
بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد
عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بیکران مبارک باد
عید آمد که ای سبک روحان
رطلهای گران مبارک باد
چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسههای نهان مبارک باد
گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد
**************************
آغاز ِ سال ِ 14086 اهورائی
7029 میترایی ، 3745 زرتشتی
2566 شاهنشاهی ، 6757 آشوری
و
1386 شمسی!
بر تمامی دوستان و خانواده های محترمشان
نیکو دم و خوش نفس و خجسته گفتار و فرخنده پی
پاکیزه سرشت وفرخ باد ....
**************************
خداوندا ما را از دروغ و ریا، دور بدار
خدایا قلب ما را تهی از نفرت و مملو از عشق بنما
خدایا عمر ما را همراه با عزت قرار بده
الهی چه عذابی از حجاب سخت تر به حق خودت از جهنم حجابم وا رهان
الهی لذت گرسنگی را در کامم برکت ده
الهی به فضلت نه به عدلت بر ما حکم کن
الهی یقینم را زیاد گردان و اضطرابم را به اطمینان مبدل کن و آنی را که در آخر خواهی کنی در اول کن که شفاعت آخرین از آن ِ ارحم الراحمین است
الهی مرا در سایه ی خاتم صلی الله علیه واله و سلم داشتی که تو را یابم و بندگانت را در یابم! شکر این موهبت چگونه گذارم ؟ بارالها ناپاک را به سویت بار نیست و با بندگانت کار نیست، دستم را بدار تا در راهم استوار باشم.
الهی از من آهی و از تو نگاهی
معبودا دشمنان ِ ایران و ایرانی را نابود بگردان،ایران را جاوید و ایرانی را پایدار بدار
معشوقا ما را عاشق تر بگردان
الهی به حرمت سرو سامان گرفتهِ گانت این بی سرو پا را آواره کن
بار الها به حرمت راز و نیاز ِ اهل ِ راز و نیازت این نا اهل را سوز و گداز ده
به ما توفیق کم خوری ، کم گویی و کم خوابی عطا کن! و از نیت گناه دور بدار!
نگاه ما را از زمین به آسمان ببر
پروردگارا به حق همین نیمه شب هیچ دلی رو تنها نگذار
خدایا ، پروردگارا ، معشوقا
به قدر معرفتم تو را
پرستش می کنم ، قسَمَت میدهم به حق ِ
اهل بیت
معرفتم را افزون کن .....
در پایان از شما هم خواستارم تا اگر دعایی دارین اضافه کنید تا دست ِ جمعی با هم یه آمین بلند حواله ی عرش الهی بکنیم
شکرت خدایا ! شکر که فقیر و حقیرم نه امیر و وزیر
فدای لب و دهانی که به ذکر خدا مشغول است ....
*****************************************
با آرزوی 12 ماه شادی
52 هفته خنده
365 روز سلامتی
8760 ساعت عشق
526600 دقیقه برکت
3153000 ثانیه دوستی
*****************************************
اللهم عجل لولیک الفرج
آمین یا رب العالمین
سایه ی اهورا ، سلام عشق ، سعادت روح ، سلامت تن ، سرمستی ِ بهار ، سکوت دعا ، سُرور ِ جاودان! آری این است هفت سین آریایی ، پیشکش به شما .
امسال هم تموم شد ، به همین سادگی ............. آره خب، خداحافظ
بهاری باشید ، سبز و شاداب..... عزت زیاد

