تبليغاتX
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست قلب یک فرشته

********************************

در این خاک زر خیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و راد بود

کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود

گدائی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت

که ما را روان و خرد تیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد

که نان آورش مرد بیگانه شد

بسوزد در آتش گرت جان و تن

به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگانی بندگیست

دو صد بار مردن به از زندگیست

********************************

فردوسی

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 27 اسفند1385 در ساعت 8:55 | + |

به نام آفریدگار یکتا

 

این مطلب به طور کل برگرفته از اینجاست

*****************************

این مطلب برگرفته از وبلاگ

 

فیلم ضد ایرانی 300 را به رای گذاشته تا کاربران در موارد مختلف به این فیلم رای دهند و نتیجه آن قطعاً در تصمیم گیریهای مختلف همانند فروش گیشه بی ناثیر نیست. شما هم با مراجعه به لینك زیر به این قیلم ضد ایرانی رای F را بدهید، تا این لحظه حدود 17500 نفر به این فیلم رای داده اند و این فیلم رتبه نه چندان خوب B را دارد، همت کنید و رتبه آنرا به زیر C برسانید.

کلیک کرده و در صفحه ای که باز می شود گزینه Write your own review را انتخاب و سپس همه گزینه ها را F انتخاب کرده و پس از تایپ متن اعتراضیه ای در کادرهای محاوره ای پایین صفحه کلید Post Review را فشار دهید

 

برای راحتی شما متن انگلیسی كه باید در پایین همون صفحه تایپ كنین رو اینجا میارم. اگه نتونستین بگید تا كمكتون كنم

 

همت كنین بچه ها

 

http://movies.yahoo.com/movie/1809262865/user

 

thats a big lie of history

 

thats a big lie of persian history. when persia had civilization america and uroupe were wild

 

please read the original and really history too undrestand persian people were civilized when american people were wild

*****************************

رخصت تا بعد ....

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 27 اسفند1385 در ساعت 8:11 | + |

****************************

 

 

از گردش چرخ واژگون مى گریم

 

وز جور زمانه ، بین ! كه چون مى گریم !

 

با قد خمیده چون صراحى ، شبُ روز

 

در قهقهه ام ، ولیك خون مى گریم

 

           ****************************
ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 26 اسفند1385 در ساعت 8:42 | + |

به نام آفریدگار خوبی ها

ضمن عرض سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات

این داستان رو تقدیم میکنم به تمامی زوجهای جوان

 

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت، ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث می کردند .

عاثبت یک روز دختر نزد داروسازی که یکی از دوستان صمصیمی پدرش بود رفت.

و از او تقاضا کرد، تا سمی به او بدهد  تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!

داروساز گفت که اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر بریزد تا سم کم کم  اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.

دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه بازگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر

می ریخت و با مهربانی به او میداد.

هفته ها گذشت و با مهر و محبت ِ عروس ، اخلاق مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر

نزد داروساز رفت و به او گفت : آقای دکتر دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم . حالا او را مانند مادرم دوست دارم ودیگر دلم نمیخواهد بمیرد ، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.

 داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم نگران نباش! آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود ، که حالا با عشق به مادر شوهرت  از بین رفته است !....

 

شاد باشید و همواره با هم ...... یا حق ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 24 اسفند1385 در ساعت 10:57 | + |

تن آدمـــــــــــــــــــی شریفـــست به جــــان آدمــــــــیت

نه همــــــــــین لــباس زیباســــــــــت نشان آدمـــــــــیت

اگر آدمــــــــــــــــی به چشمست و دهان و گوش و بینی

چه میان نقـــــــــش دیــــــــــوار و میــــان آدمـــــــــیت

خوروخواب و خشم و شهوت، شغبست وجهل و ظلمت

حــــــــیوان خــبــــر نــدارد ز جــهـــــــان آدمـــــــــیت

به حــقـــیــقـــت آدمـــــــــــــــــی باش وگرنه مرغ باشد

کــه همــیـــن سخـــن بگــوید بـــه زبـــــان آدمـــــــــیت

مگر آدمـــــــــــــــــی نبودی کــــــه اسیر دیو مـــــاندی

کـه فرشته ره نــــــــــــدارد به مـقـــــــــام آدمـــــــــیت

اگر ایــــــن درنده ‌خـــــویی ز طبیعــــتــــتت بمـــــــیرد

همه عمـــــــــــــر زنده بـــــــاشی به روان آدمـــــــــیت

 

رسد آدمـــــــــــــــــی به جایی که بجز خـدا نـبـیـنـد

بنگــــر که تــا چه حــدســـــت مـکـان آدمــــــــیت

 

طیران مـــرغ دیـــــدی تـــــو ز پـــــای‌ بـنـد شهــــــوت

بـــه در آی تـا بــبــیــنــی طــــــیـــــــــران آدمـــــــــیت

نه بیان فـضل کــردم کــه نصــیحت تـــــــو گـــفــتــــــم

هـم از آدمـــــــــــــــــی شـنـیـدیـم بـــیـــان آدمـــــــــیـت

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 23 اسفند1385 در ساعت 13:5 | + |

 

به نام قادر مطلق

سلام ! عرض ادب و احترام خدمت تمامی عزیزان

 

دوستان از اون جائی که تعداد محدودی از این پست ها رو من قبلا از سایتها وبلاگ های  دیگر

گرفتم و اسمشون رو نمی دونم اگه کسی دید بگه که اسمش رو اضافه کنم.

اما همان طور که می دانید هر انسانی ارزشها و معیارهایی برای خودش دارد ، که با زیر پا گذاشتن آن از طرف خود یا دیگران دچار ناراحتی می شود ، پس لطفا به قولی قدیمیا الکی نـَگین.

 

در ضمن مطالبی هم هست که گاها ً بعضی از دوستان به صورت میل برام ارسال می کنن و بنا به دلایلی نمیتونم در وبلاگ قرار بدم  و من هم  چون مطالب زیبایی هستند آنها رو برای کسانی که قسمت مربوط به خبرنامه رو پر کردند ارسال میکنم.

همین جا از بقیه ی دوستان عذر خواهی میکنم .

 

تا بعد .....

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 23 اسفند1385 در ساعت 11:40 | +

به نام خدا

 

کارگری هر روز بعد از اتمام کار در کارخانه برای انجام مراسم نیایش عصر به معبد می رفت. یک روز به دلیلی در کاخانه گرفتار شد و توانست به آغاز مراسم برسد. پس از اتمام کارش به سوی معبد دوید. وقتیکه به آنجا رسید دید که پوجاری Poojari   کاهن معبد بیرون می آمد

کارگر پرسید : " آیا مراسم تمام شده است؟ "

پوچاری گفت : " بله مراسم تمام شده است ؟ "

مرد کارگر آهی حاکی از اندوه  کشید. پوجاری به مشاهده ی اندوه او گفت : " آیا حاضری آه ِ اندوهت را با ثواب ِ به جا آوردن مراسم نیایش عصر من عوض کنی ؟ "

مرد کارگر گفت : " بله ، با خوشحالی حاضرم این کار را بکنم. " زیرا همیشه مراسم نیایش عصر را به جا آورده بود ، اما پوجاری گفت : " همان آه  ِ صمیمانه و ساده ی تو ارزشمند تر از همه ی مراسم نیایشی است که من در تمام عمر خود به جا آورده ام "

 

عزت زیاد.........  تا بعد ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 21 اسفند1385 در ساعت 9:51 | + |

به نام حضرت دوست که عاشقی لایق اوست

سلامی گرم به تمامی سروران گرامی و امیدوارم حالتون خوب باشه

 

لازم دونستم که  نکتاتی رو به عرض کلیه ی عزیزان خودم برسونم

اونم اینکه سعی من بیش تر معرفی کردن ادبیات غنی و کهن ایران عزیز هست.

اما فکر می کنم که همگی این مطلب رو فهمیده باشید که من از اینکه در بند محدودیت باشم چندان دل خوشی ندارم وبرای من هم مهم محتوای مطالب هست . بنابر این از دوستان اجازه می خوام تا ادبیات ، داستان ها ، مطالب آموزنده ی اساتید خارجی  رو هم شاید تکراری یا قدیمی ولی آموزنده و مفید هر چند به مقدار کم به منظور هر چه غنی تر شدن  مطالب در وبلاگ قرار بدم.

( که در پست های قبل چند نمونه از این نوع رو دیدین )

در ضمن سعی می کنم از توضیح دادن اضافه راجع به مطالب خودداری کنم.

( نتیجه گیری رو به عهده ی دوستان میگذارم که حتما با نظرات این دوستان به نتایج بهتری برسیم )

 

نکته ی دیگر اینکه اگر یادتون باشه در پست اول قطعه ای از تمهیدات عین القضات همدانی  آورده بودم که اگرمطالعه نکردین از این قرار هست :

 

(  ای  عزیز ندانم که که عشق خالق گویم یا عشق مخلوق. عشقها سه گونه اند. اما هر عشق درجات مختلفی دارد.

عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر عشق ماست با خدای تعالی ، و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. اما دریغا عشق میانه ، که  یارای گفتن ندارم ، زیرا بس مختصر فهم آمده ایم ، اما انشاء الله که شمه ای به رمز گفته شود. )

 

راجع به این مطلب هم باید بگم که همون طور که گفتم فکر می کنم از لابلای پست هایی که تا به حال فرستاده شده و یا  در آینده میفرستم مطالبی  البته طبق گفته شمه ای به راز و در میان پست ها ذکر میشود.

نکته ی دیگر هم اینکه من بسیار حقیر تر از اون هستم که خودم قصد نوشتن مطلبی در مورد هر یک از سه درجه ی عشق داشته باشم ، و همگی مطالب از نوشته های بزرگان اهل دل هست.

پس منتظر مطالب و پست های بعدی باشید.

 

فراموش نکنید برای من و فکر می کنم خود شما ابتدا محتوا ، سپس نویسنده ی مطلب مهم هستند.

به امید اینکه ما هم مسیر خودمون رو به سمت عشق حقیقی پیدا کنیم.

 

*******************************************************

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

باشدت اندر شهرياری برقرار و بر دوام

سال خرم  فال نيکو  مال وافر  حال خوش

اصل ثابت  نسل باقی  تخت عالی  بخت رام

( حافظ )

*******************************************************

 

رخصت تا بعد ....... یا حق ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 20 اسفند1385 در ساعت 12:58 | +

هو الحق

 

انسان براستی کیست و یا بهتر چیست ؟ نیمی از خاکی پست و نیمی بالاتر از عرش المنتهی . عشق هدیه انسان بودن ماست از جانب اویی که عاشق ماست . عشق را آفرید تا عاشق بودنش را دریابیم . اویی که عرش امکان اریکه اش و جهان هست و نهان در نگین پادشاهی اوست .

عشق هدیه آن بزرگوارترین است . دوستان بیائید این هدیه آسمانی را خاکی نسازیم . که اگر این چنین کنیم ناسپاسی بس عظیم در حق این هدیه الهی روا داشته ایم .  یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 20 اسفند1385 در ساعت 3:57 | + |

 

پروردگارا سه خصلت مرا از اينكه چيزى از تو بخواهم بازمى‏ دارد، و يك خصلت مرا به درخواست از تو ترغيب مى‏كند، آن سه عبارت است از امرى كه به آن فرمان داده‏اى و من در انجامش كندى كردم، و کارى كه مرا از آن نهى نمودى و به سويش شتافتم، و نعمتى ‏كه به‏من بخشيدى ولى در شكر گزاريش کوتاهى كردم. اما آنچه مرا بر درخواست از تو ترغيب مى‏كند احسان توست به آن‏كه با نيّت پاك به تو روى آورده، و از طريق خوش گمانى به درگاه تو آمده، زيرا كه تمام احسانهايت از روى تفضّـل است، و نعمتهايت همه بى‏سبب و بدون سرآغاز.

*************************************************

قطعه ای از صحیفه ی سجادیه ترجمه استاد حسین انصاریان

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 19 اسفند1385 در ساعت 15:39 | + |

خوب شب اربعین حسینی هست و تر جیح میدم که چیزی نگم

 فقط قطعه ای از دکتر علی شریعتی و یا حـسـیـن

*****************************************

تو ای حسین !

با تو چه بگویم ؟

" شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل "

و تو ای چراغ راه ، ای کشتی رهایی

ای خونی که از آن نقطه ی صحرا ،

جاودان می تپی و می جوشی ،

و در بستر زمان جاری هستی ،

و بر نسل ها می گذری،

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی ،

و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی ،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ،

ای آموزگار بزرگ شهادت !

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن !

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز !

و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به ان زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !

ای که " مرگ سرخ " را برگزیدی

تا عاشقانت را از " مرگ سیاه " برهانی ،

تا با هر قطره ی خونت ،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی ،

و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !

ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،

" به تو و خون تو محتاج است "

*****************************************

تا عشق ........... یا حق ...

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 18 اسفند1385 در ساعت 22:58 | +

به نام خدای مهربون ، خدای خوب آسمون

 

*******************************************************

وقتی که یوری گاگارین به فضا رفته بود ، خبر نگاری در ِ خانه اش می رود

و از بچه اش می پرسد :

پدر کجاست ؟

بچه می گوید :  " رفته است به فضا "

می پرسد : " کی بر میگردد ؟ "

می گوید : " ساعت 2 و 35 دقیقه و 7 ثانیه "

بعد می پرسد : " مادرت کجاست ؟ "

می گوید : " رفته است نان بخرد. "

می پرسد  : " کی بر می گردد ؟ "

می گوید : " معلوم نیست. "

آن پدر اینجا مظهر پیشرفت علمی است و آن مادر مظهر حقیقت انسان است که  در روی زمین میماند و این بچه انسان فرداست که از موفقیت پدرش جز پیشرفت علمی ( البته علم به این معنی ) چیزی به ارث نمیبرد. اما از رنج مادرش زندگی می کند. خلاصه ، یعنی مقدس ترین چیزی که می توانست بشر را نجات بدهد ، امروز به صورت فاجعه آمیزترین و فاجعه آفرین ترین چیزها در آمده است  !..... .

 

*******************************************************

 

نیاز های انسان امروز ( دکتر علی شریعتی )

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 18 اسفند1385 در ساعت 7:35 | + |

به نام معشوق حقیقی

***********************************************************

بایزید بسطامی سی سال بود که در شام و شامات می گردید ، و ریاضت می کشید ، و بی خوابی و  گرسنگی دایم پیش گرفت ، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد ، و از همه فایده گرفت ، که از آن جمله  آنها

حضرت امام  صادق  ( ع ) بود .

در پیش او نشسته بود . گفت :بایزید آن کتاب از طاق فروگیر ( بیار) .

بایزید گفت :کدام طاق ؟

گفت :آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای  ؟!...

 گفت :نه ! مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم ؟

 من به نظاره نیامده ام .

امام  صادق ( ع )  گفت :چون چنین است برو .

 به بسطام باز رو که کار تو تمام شد.

***********************************************************

 

قطعه ای از تذکرة الاولیاء عطار نیشابوری که به نظر خودم بسیار زیباست تا نظر شما چی باشه؟!..

 

( از بایزید بسطامی ، مولانا و چند شاعر بزرگ دیگر و همین طور ائمه ی اطهار  که من ارادت خاصی بهشون دارم در پست های بعد  بیشتر مطلب می نویسم ) تا درودی دیگر بدرود ....

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 17 اسفند1385 در ساعت 8:30 | + |

به نام نگارنده زیبایی ها

با سلام ! عرض ادب و احترام

امیدوارم که حالتون خوب باشه

بلاخره پس از مدتها امشب هیجان رو با تماشای یک بازی ِ فوتبال تجربه کردم !!!!..

و اما مطلب امشب :

 

ارسطو گفته است : سعادت ، سه گونه است . یا در جانست ، و آن دانش ‍است و پاكدامنى و دلیرى . و یا در تنست و آن تندرستى است و زیبایى و نیرومندى و یا از این دو بیرونست ، چون مال و جاه و نسب .

 

شخصا ً امیدوارم که از دو نوع اول حتما بهره مند باشید و اگر نوع سوم که فبها چراکه با پول هم نمی توان سلامتی ، شجاعت و .... از این قبیل را خرید. فراموش نکنید زمانی ثروتمند هستید که چیزی داشته باشید که

حتی پول هم قدرت خریدش رو نداره ! همین !.....

بر زمین سلامتی و در میان مردم رضامندی باد ........ یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 16 اسفند1385 در ساعت 3:20 | + |

به نام خدای مهربون ، خدای خوب آسمون

 

سلام ! امیدوارم حالتون خوب باشه

فقط جهت ارائه ی یک مطلب اونهم این که با عدم علاقه ی قلبی نسبت به گذاشتن خبرنامه در وبلاگ بنا به بعضی از دلایل و خواسته ی تنی چند از دوستان از خبرنامه در وبلاگ استفاده کردم. اگر قابل دونستین و خواستین از به روز شدن وبلاگ مطلع بشین قسمت مربوط به خبر نامه رو پر کنید . ضمن اینکه این وبلاگ حداکثر هر پنج روز یک بار به روز رسانی میشود. پیشاپیش از اینکه من رو مورد الطاف خودتون قرار میدین از شما متشکرم.

و یک نکته ی دیگر اینکه از این به بعد هر چند وقت یک بار جمله ای قصار ، و یا نصایحی از بزرگان به صورت خیلی کوتاه اما مفید به فایده در وبلاگ قرار میدم.

 

با سپاس فراوان و درودی بی کران

خالق عشق  نگه دار شما ..... یا حق ...

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 15 اسفند1385 در ساعت 10:13 | +

 

 

  

آن دل كه تو دیده اى زغم ، خون شد و رفت

 

وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت

 

روزى ، به هواى عشق ، سیرى مى كرد

 

لیلى صفتى بدیده ، مجنون شد و رفت...

 

************************************

رخصت تا بعد ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ سه شنبه 15 اسفند1385 در ساعت 9:5 | + |

 تاکید دارم نطرتون رو در مورد این پست به طور حتم ابلاغ کنید... با سپاس فراوان

ثبت شده به دست حامد مورخ دوشنبه 14 اسفند1385 در ساعت 8:43 | + |

        به نام سرچشمه ی عشق

 

    در عشق، ابهامی وجود ندارد ـ  ابهام، در ماست

    نه تشریفاتی در عشق هست و نه فرضیاتی فلسفی .

    عشق، رهیافتی ساده و مستقیم به زندگی ست

    كلمه ی ساده و بی پیرایه ی عشق.

    معجزه ای را در خود نهفته دارد.

    مهم نیست كه به چه كسی عشق می ورزی،

    متعلق عشق موضوعیت ندارد.

    آنچه مهم است این است كه

    بیست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپری كنی،

    همان طور كه در بیست و چهار ساعت روزهایت،

    بی استثنا نفس می كشی.

    نفس كشیدن هدفی را دنبال نمی كند،

    عشق نیز خواهان چیزی جز خود نیست.

    اگر با دوستی هستی، نفس می كشی.

    اگر در كنار درختی نشسته ای، نفس می كشی.

    اگر در آب شنا می كنی، نفس می كشی.

    یعنی هر كاری كه می كنی،

    با نفس كشیدن همراه است.

    عشق نیز باید همین ویژگی را داشته باشد،

    یعنی باید هسته ی مركزی همه ی كارهای تو باشد.

    عشق باید طبیعی باشد، مثل نفس كشیدن.

  

              در واقع،عشق

 

  همان نسبتی را با روح دارد

 

    كه نفس كشیدن با جسم.

 

*******************************

    برگرفته از مجله ی راه زندگی

 

*******************************

 

همواره مراقب سلامت جسم و روانتان باشید ... همین !

                            تا عشق ........ یا حق ...

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 11 اسفند1385 در ساعت 8:54 | + |

به نام حضرت دوست که هر چه داریم همه از اوست

 

شخصی مجنون را دید که در میان کوچه خاک را سرند ( غربال کردن ، تکان دادن ) میکرد.

گفت ای مجنون در جستجوی چیستی ؟  گفت  لیلی را می جویم

گفت لیلی را چگونه می خواهی اینجا در میان خاک پیدا کنی ؟  کی در خاک کوچه میتوانی گوهر پیدا کنی ؟

گفت من هر جا که هست را می جویم  بلکه یک دَم ِ او را بدست بیاورم.

 

  از  منطق الطیر ِ عطار نیشابوری 

 

*****************************************************************

 

تا مقالتی دیگر درود و دو صد بدرود... عزت زیاد

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ پنجشنبه 10 اسفند1385 در ساعت 1:21 | + |

 

********************************

معــــــــــــــرفت از آدمیان برده اند      

آدمــــــــیان را ز مـــــــیان برده اند

با نفس هــر كه بر آمـــــــــــــــیختم  

مـصــــــلحـت آن بود كه بگـــریختم

سایه ی كـَس ، فــَــــرِهمایى نداشت 

                   صحبت كـَس ، بوى وفـایـى نداشت

صحبت نیكــــان ز جهان دور گشت  

شان عـسل ، خــــــانه زنبور گشت

معــــــــــــــرفت اندر گــل آدم نماند           

اهل دلـــى در همه عـــالــــــم نماند

********************************

 

                                  تا مجالی دیگر بدرود ....

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ چهارشنبه 9 اسفند1385 در ساعت 1:18 | + |

                                 به نام یکتا خالق بی همتا

 

روزی جوانی نرد عارفی رفت ، که کنار رودخانه ای مشغول مراقبه ، ذکر و عبادت بود ، از او خواست تا شاگردش شود. عارف پرسید برای چه می خواهی شاگرد من شوی ؟ جوان توضیح داد برای اینکه میخواهم خدا را ببینم . عارف ناگهان از جا می جهد و گردن جوان را گرفته سرش را زیر آب فرو می برد. درست قبل از اینکه جوان خفه شود ، عارف او را از زیر آب بیرون می کشد.

  پس از جان گرفتن دوباره ی جوان از او می پرسد : وقتی که زیر آب بودی در طلب چه چیزی دست و پا می زدی ؟ جوان پاسخ داد : " هوا "

و عارف گفت : پس به خانه ات برگرد و هر وقت به اندازه ی هوا برای طلب خدا به دست و پا افتادی نزد من آی .....

 

 **********************************************************

اگر نظرهم  ندادید وخواستید برید ....

 خواهش می کنم بدون تامل و درک این مطلب ازش عبور نکنید ! متشکرم

***********************************************************

 

 

                    خالق عشق نگه دار شما .... عزت زیاد

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ یکشنبه 6 اسفند1385 در ساعت 9:31 | + |

 

*******************

گدایان بهر روزی کودک خود را کور می خواهند

 

طبیبان همگی ، خلق را رنجور می خواهند

 

گل فروشان ، مرده شوران راضیند بر مردنه خلق

 

بنازم مطربان را جملگی مخلوق را مسرور می خواهند

 

*******************

 

             سیلور اشتاین

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ شنبه 5 اسفند1385 در ساعت 8:45 | + |

 

 

 

به دریا شكوه بردم از شب دشت،

 

وز این عمری كه تلخ تلخ بگذشت،

 

به هر موجی كه می گفتم غم خویش

 

سری میزد به سنگ و باز می گشت

 

**********************************

 

         فریدون مشیری

 

 

ثبت شده به دست حامد مورخ جمعه 4 اسفند1385 در ساعت 14:35 | + |